قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۶۵-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
صاحب اطفالی ز غم می‌سوختیخار كندی تا شب و بفروختی
بود بس درویش و پیر و ناتوانمانده در اطفال و در جفتی جوان
تا كه نشكستی تنش صد ره نخستدست كی دادیش یك نان درست
خانۀ او در میان دشت بودناگهی موسی برو بگذشت زود
دید موسی را كه می‌شد سوی طورگفت از بهر خداوند غفور
از خدا در خواه تا هر روزیممی‌فرستد بی زحیری روزیم
زانكه تا یك گرده دستم می‌دهددور گردون صد شكستم میدهد
خار باید كند هر روزی مراتا بدست آید مگر روزی مرا
از خدای خویش آن می‌بایدمكز سر فضلی دری بگشایدم
چون بشد موسی و با حق راز گفتقصۀ آن پیر عاجز باز گفت
حق تعالی گفت هرچه آن پیر خواستهیچدر دنیا نخواهد گشت راست
لیك دو حاجت كه من می‌دانمشگر بخواهد آن روا گردانمش
باز آمد موسی و گفت از خدانیست جز دو حاجتت اینجا روا
چون دوحاجت امرت آمد از الهغیر دنیا هرچه می‌خواهی بخواه
مرد شد در دشت تا خار آوردوآن دو حاجت نیز دركار آورد
پادشاهی از قضا در دشت بودبر زن آن خاركش بگذشت زود
صورتی میدید بس صاحب جمالدر صفت ناید كه چون شد در جوال
شاه گفتا كیست او را باركشآن یكی گفتا كه پیری خاركش
شاه گفتا نیست او در خورد اوكس نمی‌دانم بجز خود مرد او
در زمان فرمود زنرا شاه دهرتا كه در صندوق بردندش بشهر
چون نماز دیگری آن خاركشسوی كنج خویش آمد باركش
دید طفلان را جگر بریان شدهدر غم مادر همه گریان شده
باز پرسید او كه مادرتان كجاستقصه پیش پیر برگفتند راست
پیر سرگردان شد و خون می‌گریستزانكه بی زن هیچ نتوانست زیست
گفت یا رب بر دلم بخشودۀوین دوحاجت هم توام فرمودۀ
یا رب آن زن را تو میدانی همیاین زمان خرسیش گردانی همی
گفت این و رفت با عیشی چو زهراز برای نان طفلان سوی شهر
شاه چون با شهر آمد از شكارگفت آن صندوق ای خادم بیار
چون در صندوق بگشادند بازروی خرسی دید شاه سرفراز
گفت گوئی او پری دارد مگرهر زمانش صورتی باشد دگر
هین برید او را بجای خویش بازتا مگر بر ما پری ناید فراز
خاركش در شهر چون بفروخت خارنان خرید و سوی طفلان رفت زار
دید خرسی را میان كودكاندر گریز از بیم او آن طفلكان
خاركش چون خرس را آنجا بدیدگفتیی صد تشنه یك دریا بدید
گفت یا رب حاجتی ماندست و بسهمچنانش كن كه بود او این نفس
خرس شد حالی چنان كز پیش بوددر نكوئی گوئیا زان بیش بود
چون شد آن اطفال را مادر پدیدهر یكی را دل ز شادی بر پرید
مرد را چون آن دو حاجت شد رواآمد آن فرتوت غافل در دعا
ناسپاسی ترك گفت آن ناسپاسكرد حق را شكرهای بی قیاس
گفت یارب تا نكو میداریمقانعم گر همچنین بگذاریم
پیش ازین از ناسپاسی میگداختقدر آن كز پیش بود اكنون شناخت