سالك دلدادۀ بیدل دلیرپیش جن آمد ز جان خویش سیر
گفت ای پوشیده از غیرت جمالخیمۀ خاص تو از خدر خیال
تو چو جان از انس پنهان آمدینه غلط كردم تو خود جان آمدی
مصطفی را لیلةالجن دیدۀقصۀ ثقلین ازو پرسیدۀ
انس جان انس و جان دانستۀدر نهان سرجهان دانستۀ
از لطافت نامدی در غور جسمجان رود در جسم و جان داری تو اسم
پیش از آدم بعالم بودۀتا بعهد مصطفی هم بودۀ
سورتی و سورتی قرآن تراستهر زفانی در دهن گردان تراست
هر زفانی مختلف كان در جهانستهم بدانی هم بدان حكمت رواست
گر هنر بخشند وگر عیبت دهندبازگوئی آنچه از غیبت دهند
قبۀ ملك سلیمان دیدۀحل وعقد درد ودرمان دیدۀ
حصۀ ثقلین تكلیف آمدستگاه دوزخ گاه تشریف آمدست
در دو عالم كار ایشان را فتادكانچه افتاد انس را جان رافتاد
آدمی را چون توانی او فكندهم توانی نیز ازو برداشت بند
بستۀ بند خودم بندم گشایسوی سر حق دری چندم گشای
پیش تو بر بوی آن زین آمدمراستی خواهی بجان زین آمدم
جن چو بشنود این سخن جانش نماندیك پری گوئی مسلمانش نماند
گفت آخر من پری جفت آمدهره بمردم جسته در گفت آمده
گر سخن گویم زفان او بودهرچه گویم حال جان او بود
گرچه عمری و جهانی دیدهامقوت و قوت ز استخوانی دیدهام
هر زمان در خط و در خوابم كنندوز فسون درشیشۀ آبم كنند
آتش من چون بود آب شمامن نیارم لحظۀ تاب شما
لاجرم بی صبر و بی آرام منزود سر بر خط نهم ناكام من
گه بود كز نور شرع و نور غیبگاه گویم از هنر گاهی ز عیب
لیكن این رازی كه میجوئی تو بازهرگز از غیبم نبود این شیوه راز
روزگار خویش و من چندی بریدرگذر چون نیست این كار پری
سالك آمد پیش پیر كار سازآنچه پیش آمد ز جنش گفت باز
پیر گفتش تا كه گشتم رهنمونفعل مس الجن میبینم جنون
هركرا بوی جنون آمد پدیدهمچو گوئی سرنگون آمد پدید
هركه او شوریده چون دریا بودهرچه گوید از سر سودا بود
چون بگستاخی رود ز ایشان سخنمرد چون دیوانه باشد رد مكن