قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۱۰-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
عیسی مریم بمردی برگذشتدید او را معبدی كرده بدشت
معبدی زیبا و محرابی دروسبزه زاری چشمۀ آبی درو
گفت هان ای زاهد یزدان پرستدرچه كاری كردۀ اینجا نشست
گفت عمری برگذشت ای نامدارتا بطاعت می‌گذارم روزگار
حاجتی دارم درین عمر درازبر نمی‌آرد خدای كارساز
گفت چه حاجت همی خواهی ز دوستگفت یك ذره محبت كان اوست
عیسی آن حاجت برای او بخواستپس برفت و حاجتش افتاد راست
بعد ازان عیسی رسید آنجایگاهدید آن معبد نهان در خاك او
خشك بوده چشمۀ آبش همهپاره پاره گشته محرابش همه
گفت الهی روشنم گردان و راستكو كجاشد وین خرابی از كجاست
گفت اینك بر سر كوهست اوپای تا سر كوه اندوهست او
رفت عیسی بر سر كوه ای عجبدید او را زرد روی و خشك لب
در تحیر مانده و افسرده بازمی‌ندانستش مسیح از مرده باز
بر تنش هر موی بر دردی دگرهر زمان بر روی او گردی دگر
سرنگون درخون و خاك افتاده بودهر دوچشمش در مغاك افتاده بود
كرد عیسی هم سلامش هم خطابنه علیك آمد ازو و نه جواب
حق تعالی گفت با عیسی برازكان چنانی این چنین شد از نیاز
ذرۀ از دوستی می‌خواست اوچون بدادم از همه برخاست او
از وجود خویش ناپروا بماندمحو گشت و بی سر و بی پا بماند
گر زیادت كردمی یك ذره منذره ذره گشتی این بی خویشتن
با محبّت درنگنجد ذرۀنیست مرد دوستی هر غرۀ
در محبت تا كه غیری ماندستدر درون كعبه دیری ماندست
چون نماند در دل از اغیار نامپرده از محبوب بر خیزد تمام