قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۲-المقالة الثانیه

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك اسراف كرده در طلبپیش اسرافیل آمد جان بلب
گفت ای در پرده همدم آمدههم مكرم هم معظم آمده
ای بسر استاده قایم عرش راعرش كرده خاك پایت فرش را
گه بمیرانی و گه زنده كنیگاه برداری گه افكنده كنی
پرتو هفت آسمان از نور تستزندگی جسم و جان از صورتست
صور اینست ازتو تنها نفخ نوركز نفخت فیه من روحیست صور
چون دم رحمانست با صورت بهممی‌توانی زد خوشی را صور دم
چون در اول صبح صوری دردمیدیگر از عالم نیاید عالمی
صعقۀ در جان عالم افكنیكل موجودات را بر هم زنی
كوه برگیری بدریا دركشیگاو و ماهی را ببالا بركشی
مهر و مه را روی گردانی سیاهاختران را افكنی در خاك راه
هر دو عالم را بدامن در نهیدر عدم افشانی و سر بر نهی
باز از صور دوم در هر دو كونجامه پوشی یك بیك را لون لون
آنچه ازین صورت رود در كار وبارمیكند شرحش قیامت آشكار
ای بیك دم زنده كرده عالمیپس مرا هم زنده گردان ازدمی
یا مرا از یكدم خود زنده كنیا بمیران و بخاك افكنده كن
زین سخن تفتی بر اسرافیل زدگفتی آن دم كرگدن بر پیل زد
گفت ای از خویشتن سیر آمدههمچو گربه در صف شیر آمده
این طلب كز پرده جان تو خاستای مخالف كی شود بر پرده راست
من كه عالم خردلیم آید مقیمهر نفس را خر دلی آیم ز بیم
تو كه از عالم نباشی خردلیچون رسی آخر تو در بی اولی
من كه در پای دو كون افتاده‌امصور بر لب منتظر استاده‌ام
تا جهانی خلق را بی جان كنمبیت معمور از نفس ویران كنم
این جهان و آن جهان با دم زنمچون دو شیشه هر دو را برهم زنم
چون شوم فارغ ز چندان ستخیزلرزه بر من افتد و من در گریز
تا چو چندین كار بر عالم گذشتبر من عاجز چه خواهد هم گذشت
تو برو تا نوحۀ فردا كنمبهر جانها ماتم تنها كنم
سالك آمد پیش پیر پیشواباز گفتش آنچه بودش ماجرا
پیر گفتش هست اسرافیل پاكپرتو ایجاد و اعلام هلاك
در عظیمی یك ملك همتاش نیستاز شگرفی پا و سر پیداش نیست
وی عجب هر روز از خوف الهكمتر از مرغی شود در پیشگاه
ذرۀ گر بیم او می‌بایدتتا ابد تسلیم او می‌بایدت