چون ز دنیا شد جنید پاك دینپس جنازهش برگرفتند از زمین
پر زنان مرغی سپید از آسمانبر جنازه او نشست اندر میان
خلق چندان كاستین افشاندندمرغ را از نعش او میراندند
مرغ یك ذره از آنجا بر نخاستلیك بگشاد او زفان در نطق راست
گفت ای ارباب ذوق و اهل دینچند رنجانید خود را بیش ازین
زانكه شد مسمار عشقی آشكاربر جنیدم دوخت تا روز شمار
قالب او حصه كروبیانستلیك پای خلق این دم در میانست
گر نبودی زحمت و شور شماقالبش با ما پریدی در هوا
قالبش ماراست قلبش آن دوستمغز آن اوست وان ماست پوست
گر شود یك ذره از قلبش پدیدبس بود قفل دو عالم را كلید
صد جهان پر فرشته هر نفستشنۀ بوئی شدند از پیش وپس
تشنه میمیرند در دریا همهگوئیا دارند استسقا همه