قرآن کریمبه زبان فارسی

(۴)

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعِین

فرزند اَعَزّ قره العین، عین القضاه اَكرَمَهُ اللهُ و اَحیاهُ. سلام بخواند و آرزومندی فوق الوصف شناسد. مگر مده العده در گذشت كه اذنی بر شكل فرمانی یافتم در مخاطبة آن عزیز و هر چه می رود در این مكتوب هیچ از من نشنود. صد ره گفتم: هر چه بدو رسیدنی است بر گذشتنی است، و هر چه فرار رسیدنی به رسیدنی است. و هر مكیال كه جز تعطش صفت او است جوالست نه مكیال. ۱ برشدن نشان بگردیدن و پرداختن است. همه هر چه سنجیدنی است كفة ترازو سنجد، زیرا كه محذور بخورد. راه«انَّهُ غدیرالماء»۲ دیگر است، و «نَبع العَین»۳ نامتناهی دیگر. گفتند: بلغ فَخُذ مِن غیرِ مسامحه۴. «خابِط خبَطَ عَشواء» و مقتبس من اَین كانَ، دیگر است. هرگز روشن نبود تا از یك سورت آیتی ماند، دیگر ابتدا كند. حدود در معالم۵ غرائب است. افتتاح بلا اختتام قطع است و خرام چون برسد خرم شود. چون از حد بیرون شود حسیر۶ او گردد. كشش آنجا بود.

روزی از این رمزی رفته است و ازو عزیر در معرض سوآل ناخن در تاوش دیده شود و همه ذرهای وجود در نمایش آینة لوازم كه اعلام راه است می درخواهند بیانی. ایوان كسری هنوز نشكسته است و نیفتاده، مفارقة العادات بتیدیل المراسم. از تفحّل۷ به حَقاء،۸ و از تعمّم به سر برهنگی، و از دستار به كلاه، و از دُرّ اعه۹ به قبا. صاحب هیئت بت پرست است در طریقت یا نه هنوز آتش پارسی نمرده است. نفس از راهی دیگر هم راه داند و لیكن این یاری كردن است و منفعتش خوردنی است. قبا در كردة قضا مپوش و حدوالقدر بسیار روی، یا مختار یا مضطر كرواست.

دیدم كه حواله رفت دیگر بار. فرحبا واعتابی برخاطری از آن او و اما. الخاطرُ فمغفُورُ و حوالهُ مقبولهُ. اگر تقاضا می رود هم بر عادت نویسد كه مرا بدان اُنسها می بود كه این شفقت محبول نامعلولست. اشراق صفت بر اجسام زدند نعت حراقّه۱۰ روی دشمنان را شاید هرگز به هیچ دوست نتوان نمود زیرا كه او دشمن روی و دیده است.

ای عزیز من! عالمها در این مدت گشاده شد در خود. در آن امكان متحرق گردیده بود. نمی كند و می گوید، تو نیز از زبان من بگوی:

شعر

مَتی اَزدَدت تُقصیرأ تَزِدنی تفضّلاً

كَأَنی بِالتقَّصیرِ أستوجبُ الفضلاً

ای عزیز و قره العین من! حكماء هند و روم گرد آمدند و به درگاه صفای آینه آمدند و گفتند: ما در كار تو سرگردانیم به حق. وفا بر صفای او داند. او گفت: مرا زبانی هست، روی چون روی بی روئی نیست، و روی من بی روی خود نمی توانید دید به در گاه ترجمان روید. گفتند آن كیست؟ گفت: حَرّاقَه. به در گاه او رفتند. هر كه در سایه دید، خود ندید. و هر كه در آفتاب دید، خود نماند. گفت آری، طَمس طَمس الغیب است تا روی را غارت كند، بی رحمتی صفت او است. آنكه بود نیابد، و آنكه نبود چون یابد؟ واحیرتا «اُریدُ اَن اَعرِفكَ قبل موتی بلحظه». آن حیرت حلقة باب العلم است «اَنَا مدینهُ العِلم و عَلی بابُها» حیرت در علم است، غیرت مقرعه۱۱ زن در گاه اوست، اما در حكم خود نه حد است و نه رسم و نه حیرت و نه غیرت. شبیخون چون برهستی رود و زخم بر خصم اول آید«لَن تَرانی» را در آن بیت را [ه] هم نیست. ایزدتعالی حضانت رحمانیت بی زبانی به استقبال فرستاد تا «تمَاماً عَلَی الَذی اَحسَنَ وَ تفَصیلاً» نثار وقت كند و او را بدو باز نگذارد. بمَنه وسعه رحمِته و فضله.

  1. - پيمانه ↑
  2. - بركة آب ↑
  3. - چشمه جوشان ↑
  4. - مدارا كردن ّ به نرمي برخورد كردن. ↑
  5. - نشانه هاي راه ↑
  6. - وامانده . مانده از هر چيزي ـ خيره چشم ↑
  7. - تشبّه به مردي كردن ↑
  8. - ازار ↑
  9. - جبّه ـ لباس شيوخ ↑
  10. - آيينه ↑
  11. - كوبه ↑