بسم الله الرحمن الرحیم
فرزند اَعَزّ قره العین،۱ عین القضاه اَكرَمُهُ اللهُ و اَحیاهُ. سلام بخواند و آرزومندی فوق الوصف شناسد. مگر مدت عُدّت در گذشت كه اذنی بر شكل فرمانی یافتم در مخاطبة آن عزیز و هر چه می رود در مكتوب هیچ از من نشنود. صدره گفتم: هر چه بدو رسیدنی است بر گذشتنی است، و هر چه فرا رسیدنی است به رسیدنی است. و هر مكیال كه جز تعطّش صفت او است جوال است. برشدن نشان به گردانیدن و پرداختن است. همه هر چه سنجیدنی است كفة ترازو سنجد زیرا كه محذور بخورد. راه «آیه غذیر الماء» دیگر است، و «نَبعُ العَین» نا متناهی دیگر. گفتند: بلغ فَخُد من مسامحه. «خابِط خَبطَ عَشواءَ»، و مقتبس مِن اَینَ كان دیگر. هرگز روشن نبود تا از یك سورت آیتی ماند دیگر ابتدا كند. دل فارغ دارد تا میسر گردد، كه دل مرا ذره ای بدین التفات نیست و در انتظار نیستم. چون كاری مهم بود، خود نویسم كه مهم است، تا توانی زود. و حاشا كه آن عزیز خود توانی زود بود، خود بر او اقتراح كردن ابرام و اثم بود. و مبادا كه از من ابرامی رود به دوستی.
ای عزیز من! رحمت خدای بر دل عزیز تو باد. با این دل و همت وزادَك َالله مِن فضلهِ وسعه رحمتِه، و جَعَلك من عبادِه الصالحینَ. با این همه عذر چه حاجت است، كه یقین دانم كه اگر چه نرسید، از تو هیچ تقصیری نبود، هذا مَضی.
شكر كرده بود كه اكنون خشنودم كه در خواب می بینم، این بیت به تبرك یادگیر
در خواب من از خیال تو خشنودم
آه ارنه عنایت خیالت بودی
نوشته بودی كه «هیچ از خوابت به در نمی آورم». ای عزیز هر چه آدمی در خواب بیند دو قسم بود: قسمی را از این عالم كسوتی تواند بود كه معبر بداند كه آن چیست، قسمی را هیچ كسوت ممكن نبود. و قسمی دیگر بود در میان هر دو طرف كه كسوتی دارد و لیكن معبرش حقیقت نداند، چون: «الم» و «حم» و طس» مثلا كسوت ملكی دارد، ولیكن حقیقت ملكوتیش مكشوف نیست. به خلاف این كه: «و تِلكَ لاَمثالُ نَضرِبُها لِلناسِ و ما یعقِلُها اِلَّا العالِمونَ».
ای عزیز! مقصود از این همه آن است كه هر چه آدمی در خواب بیند حقایق مطالعه می كند در لوح محفوظ بی صور. و آن حقایق اقسامست. بعضی را در این عالم مثال بود، و هُوَا لاكثرُ. و بعضی را بود. پس اگر در خواب مطالعت آن كنی كه مثالش بود، چون باز این عالم آئی، «فَظُنَّ خیراً و لاتَسئَل عَنِ الخیرِ» هر چه از من بینی در آن عالم، اگر قوت جان بود، در این عالم آن را هیچ مثال نبود. «اَنَّ لِلهِ جَنَّه لَیسَ فیها حورُ ولا قصورُ و لالبنُ و لاعسلُ». و اگر قوت دل بود چنین بود كه: «المص». پس معبّر چه داند كه این چیست؟ قوت سینه بود كه: «فِیهِ آیات بَیناتُ» «فِی صُدُورِ الَّذینّ اُوتُوا العِلمَ»، آن را در عالم خیال فرشته ای هست كه مَلك الرؤیا خوانند او را. از متاع البیت آن را كسوتی سازد. و چنانكه هر كسی معینی كه در دل او بود بدان عبارت به در تواند داد كه زبان او بود، اگر او عربی بود به تركی چون به در توان داد؟ و اگر عجمی بود به عربیت چون به در دهد؟
همچنین هرگه آدمی چیزی از لوح محفوظ مطالعه كند، فرشتة دنیا آن را كسوتی دنیوی در پوشد تا به سرای حكم تواند آمد. و كسوت از آنجا تواند بود كه در دماغ۲ یابد، در دماغ كفشگر چیزی دیگر بود، و در دماغ جولاهه۳ و حلاج و بقال چیزی دیگر. پس فرشتة متاع البیت نگرد، و در خور معنی كسوتی طلبد، زیرا كه هر روحی را قالبی دیگر باید. ارواح سگ و خوك و روباه و گرگ و آدمی را قوالب مختلف باید. همچنین هر معینی را كسوتی دگر باید، و هر لُبّی را قِشری دیگر، و هر روحی را قالبی دیگر، و هر درّی را صدفی دیگر.
پس چون آدمی از خواب درآید، آن كسوت كه در خیال یابد پیش معبّری برد. او بگوید كه هر كسوتی بر كدام معنی دلالت می كند. چنانچه مثلاً اگر كسی بود همدانی، و پدری دارد بغدادی، چون پدرنامه ای نویسد به فرزند خود، او زبان بغدادیان چه داند؟ پیش عربی برد كه زبان همدانی داند تا با او گوید كه هر كلمه بر كدام معنی دلالت می كند. همچنین معبّر كسی بود كه جانش با آن مَلَك الرؤیا آشنایی دارد، كه داند كه هر كسوتی بر كدام معنی دلالت می كند.
پس از اینجا می دان كه مرید چرا واقعه باپیر گوید زیرا كه پیر داند كه هر خاطری و خوابی و غیر آن كه برمرید گذر كند بر چه چیز دلالت كند در نهاد او. همچنین طبیب كه به نبض و قاروره۴ و رنگ و روی استدلال كند بر احوال بیمار تا او را آن مقصود است مكشوف گردد. از اینجا بود كه جلال ازل برایشان ثنا گوید كه: «اُمهُ یهدُون بِالحَقِ». «و جَعَلنا مِنهُم اَئِمَّه یهدُون بِاَمرِنا لَما صَبَرُوا و كانُوا بِآیاتِنا یوقنُون».
پس گوید: «و مَن اَحسَنُ قَولاً مِمَّن دَعا اِلَی الله و عَمِل صَالِحاً». ما را به دعا یاد دارد، و جهد آن كن كه خود را از میان اشغال بدر آوری كه من نیز درین شغل ام، والسلام. والحمدُللِه رَبِ العَالمینَ، و صلواتُه علی محمد و آلهِ اجمینَ.