كه فرمانبر این حكام پنج گانه است، و آن نفس ناطقه انسانیست كه در حقیقت، انسان عبارت از آن است، و چون بر یك حال نمیباشد بلكه متقلب است میان عقل و طبع به حیثیتی كه هر یك از اینها برو غالب گردد، همانا عین آن شود، آن را قلب گویند. پس اگر عقل بر او غالب گردد، به مددكاری فرشتگان فرشته شود به صفت، چه عقل و فرشته هر یك از یك حقیتاند، و اگر طبع بر او غلبه كند، اگر این غلبه از جهت شهوت باشد، بهیمه گردد به صفت،و در سلك چرندگان انخراط یابد، چه شهوت مایه بهیمیت است، و اگر از غضب باشد، سبعی گردد به صفت، و در شمار ددان در آید، چه غضب معنی سبعیت است، و اگر از جهت مكر و حیله و دروغ و فریبندگی باشد، شیطانی گردد از شیاطین انس، چه حقیقت شیطان با این معنیها متحد است. و نفس را از جهت مغلوبیت در تحت فرمان حكام پنج گانه، چهارمرتبه است: اگر خویش را به كردار زشت وگفتار ناشایسته امر كند آن را نفس اماره گویند و اگر از این گام فراتر نهاده، خود را بر ارتكاب منهیات و اقدام بر معاصی، ملامت كند آن را نفس لوّامه گویند و اگر از این قدمی بیشتر گذاشته به سود و زیان خویش بینا شده باشد تا به حدی كه خود را بر خیرات داده وهمواره بر لوح ضمیر، نقشهای پسندیده نگارد، آن را نفس مُلهمه خوانند و اگر از این مرتبه هم ترقی كرده از حیرت و انقلاب برآمده با عقل آرام گرفته باشد،و به سر منزل اطمینان رسیده، آن را نفس مطمئنه گویند. و بباید دانست، در درون آدمی این حكّام را با یكدیگر كار زار است و هر یك را از دیگری كار زار،و همواره در برابر صفوف فرشتگان، صفوف شیاطین ایستاده، میان لشكر خیر وسداد و جنود شر و فساد، جنگ وجهاد میباشد تا حلول اجل و انتهای امل. سعید آن است كه در آخر حال، جنود فرشتگان درو بر لشكر شیاطین غالب و قاهر باشند و شی آنكه در خاتمه كار عقلش مغلوب طبع و مقهور هوی بود. و قلب چون به حسب اصل فطرت صافی و لطیف آفریده شده، نسبتش به قبول آثار ملكیه و شیطنت مساویست، اگر در برابر لشكر شیاطین، ایستادگی كند و دست ظنون كاذبه و اوهام باطله را از خود كوتاه سازد و تشبه به ملكات پاكان و تخلق به اخلاق خردمندان را شیوۀ خود سازد، مَسْند ملایكه و مَهْبط فرشتگان شود و اگر پیروی شهوت وغضب كه لازمۀ طبع و هواست كند،و آمد و شد ابلیس را به خود راه دهد، بجایی میرسد كه آشیانه شیاطین و بازیگاه اولاد ابلیس گردد.