قرآن کریمبه زبان فارسی

الانصاف

رسائل دهگانه — ملا محسن فیض کاشانی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدللّه الذی انقذنا بالتمسك بحب الثقلین من الوقوع فی مهاوی الضلال و الصلوة و السلام علی نبینا و اله خیر نبی و خیر آل. اما بعد فهذه رسالة فی بیان طریق العلم باسرار الدین المختص بالخواص و الاشراف تسمی «الانصاف» لخلوّها من الجور و الاعتساف

چنین گوید مهتدی به شاهراه مصطفی (ص) محسن بن مرتضی زاده اللّه هدی علی هدی كه در عنفوان شباب چون از تفقه در دین و تحصیل بصیرت در اعتقادات و كیفیت عبادات به تعلیم ائمه معصومین علیهم السلام آسودم، چنانكه به توفیق حق سبحانه و تعالی در هیچ مسئله محتاج به تقلید غیر معصوم نبودم، بخاطر رسید كه در تحصیل معرفت اسرار دین و علم راسخین نیز سعی نمایم، شاید نفس راكمالی حاصل آید لیكن چون عقل را راهی به آن نبود و نفس را در آن پایه ایمان كه بود دری نمی​گشود و صبر بر جهالت هم نداشت وعلی الدوام مرا رنجه می​داشت، بنابراین چندی در مطالعه مجادلات متكلمین خوض نمودم و به آلت جهل در ازالت جهل ساعی بودم و چندی در طریق مكالمات متفلسفین به تعلم و تفهم پیمودم و یك چند بلند پروازیهای متصوفه در اقاویل ایشاندیدم و یك چند در رعونتهای من عندیین گردیدم تا آنكه گاهی در تلخیص سخنان طوایف اربع، كتب و رسائل می​نوشتم وگاهی از برای جمع و توفیق بعضی را در بعضی می​سرشتم مِنْ غیر تصدیق بكلها و لاعزیمة قلب علی جلّها بل احطت بما لدیهم فی ذلك علی التمرین زیرأ، فلم اجد فی شیء من اشارتهم شفاء علّتی ولافی ادواة عباراتهم بلال غلّتی حتی خفت علی نفسی، اذ رأیتها فیهم من ذویهم فتمثلت بقول من قال:

خدعونی نهبونی اخذونی غلبونیوعدونی كذبونی فالی من اتظلم

ففررت الی اللّه من ذلك وعذت باللّه من ان یوقعنی هنالك و استعذت بقول امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه فی بعض ادعیته «اَعِذْنی اللهم من ان استعمل الرأی فیما لایدرك قعره البصر ولایتقلقل فیه الفكر». ثم انبت الی اللّه وفوضت امری الی اللّه فهدانی اللّه ببركة متابعة الشرع المبین الی التعمق فی اسرار القرآن و احادیث آل سید المرسلین صلوات اللّه علیهم وفهمنی اللّه بمقدار حوصلتی و درجتی من الایمان، فحصل لی بعض الاطمینان و سلب اللّه منی وسواس الشیطان، وللّه الحمد علی ماهدانی وله الشكر علی ما اولانی فاخذت انشد شعرا:

ملك الشرق تشرق والی الروح تعلقغسق النفس تفرق رفض الكفر تهدم

و ذلك فضل اللّه یؤتیه من یشاء. ثم انی جربت الامور و اختبرت الظلمة و النور حتی استبان لی ان طائفة من اصحاب الفضول المنتحلبن متابعة الرسول،‌غمضوا العینین و رفضو الثقلین و احدثوا فی العقائد بدعاً و تحزبوا فیها شیعاً، لا فی اثنین منهم اتفاق ولافیما بینهم توالف دینی و لاتحابب اخوانی الا النفاق، و ذلك لانهم كانوا یطوفون حول الطوائف الاربع من غیر بصارة و لامتابعة بصیر؛ و كانوا بالحری ان یتلی علیهم «و من الناس من یجادل فی اللّه بغیر علم و لاهدی و لاكتاب منیر» و كان اللّه مقتهم علی صنیعه هذا اذلم یرزقهم التوالف و التحاب والاتفاق و كلّهم الی حب الریاسة و رذیلة النفاسة و النفاق الی ان وقعوا بشؤم هذا الصنیع الشنیع الی التخالف و التدابر و التباغض و التناكر، علی ان من شأن النفوس، الحسد و الكبریاء و عدم الانقیاد لمن كان من ابناء جنسها اذا كان معها فی زمان واحد، واشده اذا كان معها فی بلد واحد و لیس كذلك اذا كان قد مات او لم یولد. ثم حُبّهم الریاسة اوقعهم فی استبدادهم بالاراه و تشتتهم فی الاهواء فهم بما عندهم مغرورون و بانفسهم معجبون و بمن سواهم مستهزؤن. «كل حزب بمالدیهم فرحون فذرهم فی غمرتهم حتی حین». قال امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه «ما كل ذی قلب بلبیب ولاكل ذی سمع بسمیع ولاكل ذیناظر ببصیر. فیا عجباه من خطاء هذه الفرق علی اختلاف حججها فی دینها یقتصون اثر النبی ولایقتدون بعمل وصی ولایؤمنون بغیب و لایعفون عن عیب یعملون فی الشبهات و یسیرون فی الشهوات، المعروف فیهم ما عرفوا و المنكر عندهم ما انكروا، مفزعهم فی المعضلات علی انفسهم و تعویلهم فی المبهمات علی آرائهم كَأنَّ كل امری منهم امام نفسه قد اخذ منها فیما یری بعری وثیقات و اسباب محكمات». وقال علیه السلام فی حدیث آخر «أفَأمرهم اللّه بالاختلاف فاطاعوه ام نهاهم عنه فیعصوه ام انزل اللّه تعالی دینا ناقصا فاستعان بهم علی اتمامه ام كانوا شركاء له فله مان یقولوا و علیه ان یرضی ام انزل اللّه دینا تاما فقصَّر الرسول (ص) عن تبلیغه و ادائه و اللّه سبحانه یقول ما فرطنا فی الكتاب من شی و فیه تبیانا لكل شی». و ما ذلك كله الالرفضهم التمسك بحبل الثقلین و تركهم وصیة سید الثقلین، تری احدهم مولعا بالنظر الی كتب الفلاسفة و لیس له طول عمره هَمّ سواه و لایكون فی غیره هواه من قبل ان یحكم علما شرعیا اصلیا او فرعیات بل و ربما لم سمع قط مما جاء به نبیه (ص) فی ذویه سوی ما سمعه صغره من امه و ابیه، لم یتعلم من الشریعة ادباً و لاسنةً و لم یتقلد من صاحبها فی علمه منّةً. سبحان اللّه عجل دارم از قومی كه بهترین پیغمبران را برایشان فرستاده​اند به جهت هدایت، و خیر ادیان ایشان را ارزانی فرمود از روی مرحمت و عنایت و پیغمبر ایشان كتابی گذاشته و خلیفه دانا به آن كتاب واحداً بعد واحد بجای خود گماشته به نصی از جانب حق تا افاضت نور او تا قیام قیامت باقی و تشنگان علم و حكمت را بقدر حوصله و درجۀ ایمان هر یك ساقی باشد حیث قال «انی تاكر فیكم الثقلین ان تمسكتم بها لن تضلوا بعدی، كتاب اللّه و عترتی اهل بیتی». ایشان التفات به هدایت او نمی​نمایند واز پی دریوزه علم بر در امم سالفه می​گردند و از نم جوی آن قوم استمداد می​جویند بعقول ناقصۀ خود استبداد می​نمایند.

مصطفی​اند جهان آنگه كسی گوید ز عقلآفتاب اندر جهان،‌آنگه كسی جوید سها

«روی ان اناسا من المسلمین اتوا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بكتف كتب فیها بعض ما یقول الیهود فقال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؛ كفی بها ضلالة قوم ان یرغبوا عما جاء به نبیهم الی ما جاء به غیر نبیهم فنزلت «اولم یكفهم انا انزلنا علیك الكتاب یتلی علیهم ان فی ذلك لرحمة و ذكری لقوم یؤمنون».

و ورداته «ذكر فی مجلس النبی (ص) ارسطا طالیس فقال لو عاش حتی عرف ما جئت به لاتبعنی علی دینی».

باز ارچه گاه گاهی برسر نهد كلاهیمرغان قاف دانند آئین پادشاهی

همانا این قوم گمان كرده​اند كه بعضی از علوم دینیه هست كه در قرآن و حدیث یافت نمی​شود و از كتب فلاسفه یا متصوفه می​توان دانست، از پی آن باید رفت. مسكینان نمی​دانند كه خلل و قصور نه از جهت حدیث با قرآن است بلكه خلل در فهم و قصور در درجه ایمان ایشان است. قال اللّه سبحانه «ونزلنا علیك الكتاب تبیانا لكل شی و هدی و رحمة و بشری للمسلمین» الی غیر ذلك مما جاء فی معناه. و هرگاه خلل و قصور در فهم و ایمان ایشان باشد مطالعه كتب فلاسفه و متصوفه نیز سودی نخواهد داد، چرا كه آن رانیز كما هو حقه نخواهند فهمید.

گر جهان را پر دُرِ مكنون كنمروزی تو چون نباشد چون كنم

«ای كوته آستینان تاكی دراز دستی» باید بدانند كه اگر به آسمان رفته​اند زیاده از قدر حوصله و درجۀ ایمان خویش نمی​توانند فهمید. اگر توانند به تقویت ایمان، حوصله را وسیعتر گردانند، شاید به بالاتر توانند رسید «لو كانوا یعلمون» و الا هرچند در این قسم مطالب بیشتر خوض كنند گمراه​تر گردند «من حیث لایشعرون» نعوذ باللّه من الضلال بعد الهدی

نكته​ها چون تیغ فولاد است تیزچون نداری تو سپر واپس گریز
پیش این فولاد بی اسپر میاكز بریدن تیغ را نبود حیا

قال مولانا الباقر علیه السلام «ان اللّه الحلیم العلیم انما غضبه علی من لم یقبل منه رضاه و انما یمنع من لم یقبل منه عطاه و انما یضلّ من لم یقبل منه هداه».

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماستورنه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست

ای برادر سعی كن تا ایمان و یقینت از راه زهد و تقوی قوی گردد تا علم و حكمت بیفزاید «واتقوا اللّه ویعلمكم اللّه» و الازیاده سری نكن و پا از گلیم خویش پیش مكش «رحم اللّه امره عرف قدره و لم یتعد طوره».

چون مستعد نظر نیستی وصال مجویكه جام جم نكند سود وقت بی بصری

نعم ان شاهق المعرفة اشمخ من ان یطیر الیه كل طایر و سرادق البصیرة احجب من ان یحوم حوله كل سایر. علی ذلك و لاتقدر عظمة اللّه سبحانه علی قدر عقلك فتكون من الهالكین». اشارعلیه السلام فی كلامه هذا الی قوله عز و جل «یقولون امنا به كل من عند ربنا». و قال علیه السلام لابنه الحسن فی وصیته كتبها الیه «دَعِ القول فیما لاتعرف، و الخطاب فیما لاتكلف، و امسك عن طریق اذاخفت ضلالته، فان الكف عند حیرة الضلال خیر من ركوب الاهوال». و قال ایضا فی هذه الوصیة «واعلم یابنی ان احب ما انت آخذ به الی من وصیتی: تقوی اللّه و الاقتصار علی ما افترضه اللّه علیك والاخذ بما مضی علیه الاوّلون من ابائك و الصالحون من اهل بیتك فانهم لم یدعوا ان ینظروا لانفسهم كما انت ناظر و فكروا كما انت مفكر ثم ردّهم آخر ذلك، الاخذ بما عرفوا والامساك عمالم یكلفوا». با حضرت امام حسن علیه السلام چنین خطاب می​كند تا به امثال ما چه رسد.

اینجا آشنایان در مقام حیرتنددور نبود گر نشینند خسته مسكین غریب

وقال صلوات اللّه و سلامه علیه «ما وحّده من كیفه و لاحقیقتُه اصاب من مثّله و لاایاه عنی من شبّه ولاصمده من اشار الیه و توهمه». و قال السجاد علیه السلام «ان اللّه عزو جل علم ان یكون فی اخر الزمان اقوام متعمقون فانزل اللّه قل هو اللّه احد والایات من سورة الحدید الی قوله «علیم بذات الصدور» فمن رام وراء ذلك فقد هلك». وقال علیه السلام «لو اجتمع اهل السماء و الارض ان یصفوا اللّه بعظمته لم یقدروا». و قال الباقر علیه السلام «هل سمی عالما قادراً الا لما وهب العلم للعلماء و القدرة للقادرین، كلّما میزتموه باوهامكم فی ادق معانیه مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم و لعل النمل الصغار یتوهم ان للّه زبانیین لانهما كمال ها ویتوهم ان عدمها نقصان لمن لایكونان له و هكذا حال العقلاء فیما یصفون اللّه». و قال علیه السلام «تكلّموا فی خلق اللّه و لاتكلّموا فی اللّه فان الكلام فی اللّه لایزداد صاحبه الا تحیرا». و قال الصادق علیه السلام «كیف اَصِفُهُ بالكیف و هو الذی كیف الكیف حتی صار كیفا فعرف الكیف بما كیف لنا من الكیف». و قال علیه السلام «لاتعدوا القرآن فتضلوا بعد البیان». و قال الكاظم علیه السلام «ان اللّه اعلا و اجل و اعظم من ان یبلغ كنه و صفه، فصفوه بما وصف به نفسه و كفوا عما سوی ذلك». و قیل له علیه السلام: بما اوحد اللّه؟ فقال یا یونس «لاتكونن مبتدعا! من نظر برأیه هلك و من ترك اهل بیت نبیه ضلّ و من ترك كتاب اللّه و قول نبیه كفر». و قال الرضا علیه السلام «اللهم لااصفك الابما وصفت به نفسك». و قال «ماتوهمتم من بشی فتوهمّوا اللّه غیره».

جهان متفق بر الهیتشفرو مانده در كنه ماهیتش
نه ادراك در كنه ذاتش رسدنه فكرت به غور صفاتش رسد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهمنه در ذیل و صفش رسد دست فهم
كه خاصان در این ره فَرَس رانده​اندبلا احصی ازتك فرو مانده​اند

فلا تلتفت الی من یزعم انه قد وصل الی كنه الحقیقة المقدسه، بل احث التراب فی فیه، فقد ضل فغوی و كذب و افتری، فان الامر ارفع واطهر من ان یتلوث بخواطر البشر و كل ما تصوره العالم الراسخ فهو عن حرم الكبریاء بفراسخ و اقصی ما وصل الیه الفكر العمیق فهو فی غایة مبلغه من التدقیق.

آنچه پیش تو غیر از آن نیستغایت فكر توست اللّه نیست
گفتم همه ملك تو سرمایه توستخورشید فلك چو ذره در سایه توست
گفتا غلطی ز ما نشان نتوان یافتاز ما تو هرآنچه دیده​ای پایه توست

سبحان من حارت لطایف الاوهام فی بیداء كبریائه و عظمته و سبحان من لم یجعل للخلق سبیلا الی معرفته الا بالعجز عن معرفته. ولیعلم ان هذه الطوائف الاربع و ان كانوا یسیرون فی الحیرة و یجولون فی الضلال الا ان الانصاف یحكم بانهم علی اختلاف مذاهبهم لم یخرجوا بشی من اقاویلهم و عقائدهم من الاسلام، و لم أتوا بما یوجب علی احدهم اسم الكافر، لاتفاقهم جمیعا علی الاقرار باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و الیوم الاخر. و التزامهم احكام الشرایع بعزیمة من قلوبهم وجدّهم فی السعی فی وجدان ما ضل عنهم من مطلوبهم، فان ثَبَتَ و تَحَقَّقَ قطعا فی شخصٍ من اشخاصهم انه لم یتهد لولایة ائمة المعصومین علیهم السلام فهو خارج من الایمان بالمعنی الاخص دون الاسلام، كما یستفاد من الاخبار المعصومیه الا اذا كان ناصبا فحینئذ یخرج من الاسلام و یستحق السب و اللعن بشرط ان یكون مصراً علی النصب الی حین موته غیر توبة. ثم لما ثبت عن ائمتنا علیهم السلام المنزلة بین المنزلتین و هی الضلال دون الكفر بین الایمان و الكفر، وثبت ان امر صاحبها الی اللّه سبحانه، فلایجوز لعن احد ممن كان علی الفطرة بمجرد كونه ضالا ما لم یتحقق كفره یقینا و ما لم یثبت ثباته علیكفره الی ان ادركه الموت مستبینا. قال رجل للصادق علیه السلام: انا نبرء منهم لایقولون مانقول، قال: فقال «یتولونا ولایقولون ما تقولون تبروون منهم؟ قال نعم، قال: قلت نعم، قال: فهو ذاعندنا ما لیس عندكم فینبغی لنا ان نبرأ منكم قال: قلت: لاجعلت فداك قال: وهو ذا عنداللّه ما لیس عندنا افتراه ما اطرحناه قال: قلت: لا واللّه جعلت فداك ما تفعل؟ قال: فتولّوهم و لاتبروامنهم ان من المسلمین من له سهم و منهم من له سهمان ومنهم من له ثلاثة اسهم...، الحدیث بطوله رواه فی الكافی. فما بال اقوام یطلقون السنتهم بلعن من تكلم یوما هنالك لایرتضیها اللاعن ولعل لها معنی صحیحا لایفهمه الا اللاعن او لعله تاب من ذلك او لعلها قالها لمصلحة كانت هنالك اولامر غیر ذلك. قال مولانا الباقر علیه السلام «ان اللعنة اذا خرجت من فیء صاحبها ترددت فان وجدت مساغا والا رجعت علی صاحبها». ثم غیر ضاف علی اولی النهی ان من رفض منهاج الثقلین فی اكتساب المعارف، و اتبع بعض هذه الطوائف، فهو ضال عن سبیل الهدی «الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا ثم اهتدی». الا فاشهدوا ایها الاخوان بشهادة اسالكم عند الحاجة انی ما اهتدیت الا بنور الثقلین و ما اقتدیت الا بائمة المصطفین و برئت الی اللّه مما سوی منهم هدی اللّه فان هدی اللّه هو الهدی. نه متكلمم و نه متفلسف و نه متصوفم ونه متكلف بلكه مقلد قرآن و حدیث و تابع اهل بیت آن سرور، از سخنان حیرت افزای طوایف اربع ملول و بر كرانه، و از ما سوای قرآن مجید وحدیث اهل بیتآنچه بدین دو آشنا نباشد بیگانه.

آنچه خوانده​ام همه از یاد من برفتالاحدیث دوست كه تكرارم می​كنم

چرا كه در این مدت كه در بحث و تفتیش و تعمق در فكرهای دوراندیش بودم؛ طرق مختلفه قوم را آزمودم و به كنه سخنان هر یك رسیدن و بدیده بصیرت دیدم كه چشم عقل از ادراك سبحان جلال صمدیت خاسر و نور فكر از رسیدن بسرادقات جلال احدیت قاصر بود كلّما ادام العقل ان یبصر شیئاً «انقلب الیه البصر خاسئا و هو حسیر» و كلما یزغ نور الفكر لیضیء اضمحل متلاشیاً ثم افل وهو خسیر. فلما ردیت الا كذلك نادیت من وراء الحجاب العبودیه «سبحانك انی كنت من الظالمین» غفرانك انی «لااحب الافلین انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا مسلما و ما انا من المشركین» «ان صلاتی و نسكی و محیای ومماتی للّه رب العالمین لاشریك له و بذلك امرت و انا من المسلمین».

هرجمیلی كه بدیدم بدو یار شدیمهر جمالی كه شنیدیم گرفتار شدیم
كبریاء حرم حسن تو چون روی نمودچار تكبیر زدیم از همه بیزار شدیم
پرتو حسن تو چون تافت برفتیم از هوشچون كه هوش از سر ما رفت خبردار شدیم
در پس پندار بسر می​بردیمخفته بودیم زهیهای تو بیدار شدیم
شربت لعل لبت بود، شفای دل مابعبث ما ز پی نسخۀ عطا شدیم
مصحف روی و حدیث لبت از یاد ببردهرچه خواندیم و دگر بر سر تكرار شدیم
راه رفتیم بسی تا كه بره پی بردیمكار كردیم كه تا واقف این كار شدیم
روز ما نیك​تر از دی دی ما به زپریرسال و مه خوش كه به از پا روز بیزار شدیم
هرچه دادند بما از دیگری بهتر بودتا سزاوار سرا پردۀ اسرار شدیم
در دل دیدۀ ما نور تجلی افروختتا به نیروی یقین مظهر انوار شدیم
سر ز دریای حقایق چو برون آوردیمبر سر اهل سخن ابر گهر بار شدیم
آشنا فیض از اینگونه سخن بهره بردنزد بیگانه عبث بر سر گفتار شدیم

مولای مولای ان الذی تسربلت بالاهوتیه، الازلیه و تفردت بالوحدانیة‌الابدیة السرمدیة،‌نفدت دون دیمومیتك سلسلة الزمان وقعدت عن وصف قیمومتك شقشقة البیان و تجلیت لعبادك فی مشارق البهجة و الجمال و تحجبت عنهم بسرادقات العزة و الجلال، عمیت اعین العقول عن استجلاء كبریائك و عییت السنة الفحول عن استملاء آلائك، اشرقت بنور ظهورك حنادس ظلم الدیجور، و احتجبت عن نواظر العقول باشراق ذلك النور، تركت قلوب الطالبین فی بیداء كبریائك والهة حیری و لم تجعل لمراقی اقدام العقول الی حرم عظمتك مجری، هیهات هیهات ما لا ذلّاء اسر العبودیة و ادراك سبحات جلال الربوبیة و انّی الاسراء ذلّ الناسوت و نیل سرادقات جمال اللاهوت. سبحانك سبحانك لایحصی ثناء علیك انت كما اثنیت علی نفسك وفوق مایقول القائلون، اعصم قلوبنا بنور هدایتك عن ورطات الضلال، و وفقنا لقرع باب خدمتك بالغدووالاصال ثم كحّل ابصار بصائرنا بنور معرفتك حتی نلاحظ بضیاء حضرة الجلال، فیلوح لنا من البهجة و البهاء و الكمال ما یستقبح دون مبادی اشراقه كل حسن و جمال و نستثقل ما یصرفنا عن مشاهدتك و ملازمتك غایة الاستثقال، او نقبل بكنه هممنا علی حضرتك و اثقین بوصال لیس دونه فصال، و ارحم یا الهنا نفوساً عن مذاهب الهدی جایره و فی غیاهب الردّی حایره، وارفع عنا علم الهدایة و اقشع عنا ظلم العمایة واسلخ عناظلمة التلبیس و التمویة و اشرق علینا شموس التوحید و اقمار التنزیه و علمنا من لدنك علما یكون دواء داء قلوبنا، و بصّر عمی افئدتنا و شفاء مرض اجسادنا و صلاح فساد صدورنا و طهور دنس انفسنا؛ و اجعل حبك شعارنا و ذكرك دثارنا بجودك و كرمك یا حنان یا منان «سبحان ربك رب العزة عما یصفون و سلام علی المرسلین» و الحمدللّه رب العالمین و صلّی اللّه علی محمّد و آله و سلّم تسلیما.