بسم اللّه الرحمن الرحیم و به نستعین
منت بیپایان خدای را جلّ شأنه كه راه صواب را به انوار حكمت و فصل خطاب روشن گردانید و درود فراوان سید رسل را كه جمیع احكام دین مبین را كما هو حقه به امت رسانید و بر اهل بیت او كه كلیات و جزئیات شرع را بیانهای واضحه نمودندو تفسیر محكمات وتاویل متشابهات كما هی فرمودند.
اما بعد: چنین گوید «محسن بن مرتضی» احسن اللّه حاله و جعل التوفیق مآله كه این كتابیست مشتمل به «راه صواب» مشتمل بر دوازده سؤال و جواب.
سؤال اول: چون اله این امت یكی است و پیغمبر یكی است و كتاب یكی است، پس این همه اختلاف ایشان در مسائل دینیه از بهر چیست؟
جواب: اگر اِله و پیغمبر و كتاب همه یكی بودی، هیچ اختلاف نبودی، خداپرستان یك فرقهاند از امت و ایشان فرد كیشانند و اهل هدایت ایشانند متقیانند و اصحاب یمین، نبی شان محمّد (ص) است و كتابشان قرآن مبین «اولئك علی هدی من ربهم» اشارت به ایشان است و فرقه ناجیه عبارت از ایشان و باقیان هواپرستان و از شراب ضلالت مستانند، گم گشتگان از راه و مصداق «افرایت من اتخذ الهه هواه». و اینانند كه طوایف بسیارند وما صدق و الباقی فی النّارند، هواهای خود را عبیداند و رسل ایشان شیاطین انس و جناند «یوحی بعضم الی بعض زخرف القول غروراً» «وانهم یقولون منكراً من القول وزوراً».
سؤال دوم: اول مخالفتی كه اهل ضلالت نسبت به خدا و رسول اظهار كردند، كدام بود؟
جواب: مخالفتِ اول آن روز ظاهر شد كه پیغمبر (ص) در مرض موت فرمودند: بیاورید جهت من دوات و قلم و كاغذی كه از شما دور كنم مشكل آن كار را و بنویسم برای شما كتابی تا بدان عمل نماییدو بعد از من اختلاف مكنید، پس گفتند آن مرد هذیان میگوید، بس است ما را كتاب خدای. و دیگر آن حضرت بارها فرمودند: كه من میگذارم در میان شما دو چیز گرانبها، اگر شما چنگ در زنید به آن دو، هرگز گمراه نشوید، یكی كتاب خدای ودیگری اهل بیت من. و دیگر فرمودند كه مثل اهل بیت من مثل كشتی نوح است، هركه بر آن سوار شد رستگار شد و هركه تخلف ورزید غرق شد. پس آن جماعت، اهل بیت آن حضرت را بگذاشتند و دیگران را برداشتند و كتاب خدا را پس انداختند و از هواهای خود بدعتها برساختند.
سؤال سیم: آنان كه متابعت قرآن و اهل بیت نمودند و به امامت ائمه اثنی عشر سلام اللّه علیهم گرویدند و از اعدای ایشان تبری ورزیدند باز در میان ایشان چرا این همه اختلاف پیدا شد تا به حدی كه شیخ قطب الدین راوندی (ره) كتابی تصنیف كرده در ذكر اختلاف چند كه میان شیخ مفید و سید مرتضی رحمهما اللّه كه از اكابر آن طائفه و اعظم اهل زمان خودند، متجدد شده و در آن كتاب نود و پنج مسئله از علم اصول دین ذكر كرده كه آن دو بزرگ در آنها مخالفت یكدیگر كردهاند و در آخر كتاب میگوید: اگر من استیفای مسایل اختلاف آن دو بزرگ با یكدیگر میكردم، هر آینه كتاب دراز میشد و این مقدار اختلاف، ایشان را در اصول دین بود تا به مسائل فروع چه رسد!
جواب: سبب آن اختلاف آن بود كه چون اهل ضلالت سر از متابعت كتاب و اهل بیت رسول اللّه (ص) باز زدند، علم كلام و فن جدل را كه به جهت رد بر مبتدعه و اسكات اعدای دین موضوع است، تدوین كردهاند و تكثیر مسائل آن به آراء و اهواء خود نمودند، به گمان آنكه به تصحیح اصول عقاید دینیه خود بدان میكنند و همچنین علم اصول فقه را كه آن نیز فنی است از جدل و بنای آن بر ظنون واهیه است كه اتفاق آراء در آن بسیار نادر است، وضع كردند تا استنباط احكام شرعیه و مسائل فرعیه به آن نمایند و طائفه امامیه در زمان خوف و تقیه میبودند و با منسوبین به علم اهل ضلالت، مخالطت تمام مینمودند و از ایشان سخنان باطل در كسوت حق میشنیدند بلكه در صغر سن با كتب ایشان الفت میگرفتند چنانكه بعضی از فضلا بیان فرمودهاند، چرا كه متعارف و متداول در مدارس و مساجد و غیر آن كتب ایشان مي بوده و تعليم و تعلم در آن جاري مي شده،زيرا كه ملوك و ارباب دول از ايشان بودند و مردمان تابع ملوك و ارباب دول میباشند چنانكه گفتهاند «الناس علی دین ملوكهم» و بدین منوال مدت گذشت تا آنكه اشتباه تمام در اصول طائفتین پیدا شد و علم با جهل مختلط گردید و در اموری چند كه خدا و رسول خدا در آنها سخن نگفته بودند و از آن سكوت فرموده بودند، سخن گفتند و مجادله و مناظره و كار به این حد از اختلاف انجامید و طریق قدمای مشایخ امامیه رضوان اللّه علیهم كه اقتصار بر محرد سماع بود از اهل عصمت صلوات اللّه علیهم در همه احكام از اصول و فروع متروك شد و حكم به آراء و اهواء كه شیوه اهل ضلالت است در آن طائفه نیز پدید آمد، با آنكه در محكمات قرآن چندین جا نهی از متابعت ظن و رأی وارد شده و در اخبار اهل البیت علیهم السلام نیزچندین موضع نهی از متابعت رای و اجتهاد و فتوی به غیر سماع از اهل عصمت و سؤال از اهل ذكر كه امر به آن در قرآن واقع شده است. و چون متابعت ظن و رأی و پیروی عقل و عاقلی در امور دینیه و مسایل شرعیه از اصول تا فروع توان نمود با این همه اختلاف و تباین كه در عقول و آرای بنی آدم میباشد؟. هیهات هیهات، بهترین طریق آن است كه همه امت، جمیع مسائل شرعیه را از اصول و فروع از پیغمبر (ص) یا از اوصیای پیغمبر (ص) كه از خطا و زلل معصومند اخذ نموده به آن متمسك شوند و در هرچه حكمی معتبر نرسیده باشد، توقف نمایند و به عقل ناقص خود تصرف نكنند، تا آن كس را كه حق تعالی توفیق حكمت و استعداد علم تحقیقی داده باشد بعد از مجاهده و متابعت شرع، به سِرّ آنها برسد و از حضیض تقلید به ذروۀ تحقیق ترقی نموده، عالِم ربانی گردد. وهر كه نه چنین باشد، به سبب تقلید عقاید حقه و فعل اعمال صالحه رستگار گردد و این طریق قدما امامیه رضوان اللّه علیهم و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام اشاره بدین فرموده آنجا كه میفرماید «الناس ثلثه اما عالم ربانی او متعلم علی سبیل النجاة و همج رعاع اَتْباع كل ناعق (یمیلون مع كل ریح) لم یستضیؤا بنور العلم و لم یلجأوا الی ركن وثیق» الحدیث.
سؤال چهارم: در ظواهر قرآن و اخبار اهل بیت علیهم السلام اختلاف بسیار است و اخبار متناقضه نیز از اهل بیت علیهم السلام بیشمار است هم در اصول و هم در فروع پس هرگاه علم كلام و اصول فقه را طرح كردیم توفیق میان آنها چگونه توان نمود؟
جواب: در محكمات قرآن اختلاف نیست وتأویل متشابهات را اهل بیت علیهم السلام كه راسخان در علماند میدانند و ایشان اكثر آنها را بیان فرمودهاند وتوفیق نموده و در اخبار معتبرۀ منقوله از ایشان كه مشایخ ما شكر اللّه مساعیهم آنها را نقل فرمودهاند و صحیح را از سقیم جدا نموده و هرچه را كه اعتماد بر آن داشته تدوین كردهاند به ما رسانیدهاند به اشارت آن حضرت كه میفرمودند «بنویسید احادیث ما را و ضبط كنید و به فرزندان خود به ارث برسانید كه وقتی خواهد آمد كه محتاج به آنها شوند». پس نسبت این كتب معتبره حدیث با اهل عصمت سلام اللّه علیهم چون نسبت مصنفات علما است با مصنفین و طریق توفیق میان اخبار مختلفه ایشان نیز از ایشان منقول است در آن اخبار معتبره بیاختلافی در آن. چنانكه در حدیث مقبول عمر بن حنظله و غیر آن مذكور است، هركه به آن عمل نماید او را اختلافی نماند و چون مقبول عمر بن حنظله مشتمل بر بعضی فواید بود در این مقام نقل آن مناسب نمود. وقال: سألت ابا عبداللّه علیه السلام عن رجلین من اصحابنا بینهما منازعة فی دَین او میراث فتحاكما الی السلطان والی القضاة، ایحل ذلك؟ قال: من تحاكم الیهم فی حق او باطل فانما تحاكم الی الطاغوت و قد امر اللّه ان یكفر به قال اللّه تعالی یریدون ان یتحاكموا الی الطاغوت و قد امروا ان یكفر به قلت: كیف بصنعان؟ قال: ینظر الی من كان منكم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فلیرضوا به حكما فانی قد جعلته علیكم حاكماً فاذا حكم بحكمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحكم اللّه و علینا رد و الراد علینا الراد علی اللّه و هو علی حد الشر باللّه، قلت: فان كان كل اختار رجلا من اصحابنا فرضیا ان یكونا ناظرین فی حقهما و اختلفا فیما حكما و كلاهما اختلفا فی حدیثكم؟ قال: الحكم ما حكم به اعدلهما وافقهما و اصدقهما فی الحدیث و اوردعهما و لایلتفت الی ما بحكم به الاخر، قال: قلت: فانهما عدلهما مرضیان عن اصحابنا لایفضل واحد منهما علی صاحبه! قال: ینظر الی ما كان من روایتهم عنا فی ذلك الذی حكما علیه المجمع علیه من اصحابك فیؤخذ به من حكمنا و یترك الشاذ الذی لیس بمشهور عند اصحابك فان المجمع علیه لاریب فیه و انما الامور ثالثه: امر بین رشد. فیتبع و امرّبین غیه فیجتنب و امر مشكل یرد علمه الی اللّه و رسوله، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حلال بین و حرام بین و شبهات بینذلك فمن ترك الشبهات نجی من المحرمات و من اخذ الشبهات ارتكب المحرمات و هلك من حیث لایعلم،قلت: فان كان الخبران عنكما مشهورین قد رواه الثقات عنكم؟ خالف حكمه حكم الكتاب و السنه و وافق العامه،قلت: جعلت فداك، ارایت ان كان الفقیهان عرفا حكمه من الكتاب و السنّه و وجدنا احد الخبرّین موافقا للعامة و الاخر مخالفاً بای الخبرین یؤخذ؟ قال:ما خالف العامه ففیه الرشاد، فقلت: جعلت فداك، فان وافقهما الخبران جمعیا فانظر الی ما هم الیه میل حكامهم و قضاتهم فبترك و یؤخذ بالاخر، قلت:فان وافق حكامهم الخبرین جمیعا؟ قال فاذا كان ذلك فارجه حتی تلقی امامك، فان الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی الهلكات. به روایتی دیگر در شق اخیر وارد شده «بایهما اخذت من باب التسلیم و سعك» و روایت اولی محمول است بر زمانی كه راهی به امام (ع) باشد یا عمل به آن واقعه در حال ضرورت باشد و رویات ثانیه بر خلاف آن دو حال.
سؤال پنجم: بسیاری از مسائل دینیه هست كه در قرآن و احادیث اهل بیت (ع) یافت نمیشود، پس هرگاه علم كلام و اصول فقه را طرح نمودیم مسایل را در كجا استنباط میتوان كرد؟
جواب: هرچه مكلف رادر كار است از اعتقادیات و عملیات و اخلاق، همه در قرآن هست چنانكه میفرمایند «ولارطب و لایابس الافی كتاب مبین» «وانزلنا علیك الكتاب تبیانا لكل شیء». «مافرطنا فی الكتاب من شیء». بلكه میباشد كه یك حكم در قرآن به چند وجه بیان میشود، برای قومی بطریق «برهان» بیان فرموده و برای جماعتی به طریق «خطابه» و فرقهای را بطریق «جدل». فبالجمله به حسب اختلاف فهمها و سلیقههای مردمان، چنانكه میفرماید «ادع الی سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتّی هی احسن». و از قرآن هرچه محتاج به بیان و توضیح است، در اخبار اهل بیت علیهم السلام تبیین و تفسیر آن هست به قدر احتیاج به آن. و اگر بعضی از آنها به ما نرسیده باشد، یافهم ما به آن نرسد قواعدی چند كلیه از اهل بیت علیهم السلام منقول است كه حكم امثال بعضی را، از آن قواعد، استنباط میتوان كرد، مثل حدیث نبوی (ص) كه درمقبول عمر بن حنظلة مذكور شد كه حلالی ظاهر است و حرامی ظاهر و میان این دو شبهات است، پس هر كه ترك كرد شبهات را، رست ازمحرمات،و هركه گرفت شبهات را مرتكب شد محرمات را و هلاك گشت از آنجا كه نمیداند». و مثل حدیث حضرت امام جعفر صادق (ع) «كه هرچیزی مطلق است، یعنی مباح است تا آنگاه كه نهی در او وارد شود». و غیر این دو از احادیث و بالجمله قرآن و اهل بیت، امت را كافی است و به غیر این دو اصلا هیچ اصلی احتیاج نیست و لهذا در اواخر انزال قرآن و امر پیغمبر (ص) در حجة الوداع به نصب امیرالمؤمنین (ع) به خلافت این آیه كه در سورۀ مائده است و آن اخر سورهایست از قرآن كه نازل شده فرستاده شد كه «الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دنیا» یعنی امروز كامل ساختم از برای شما دین شما را و تمام گردانیدم بر شما نعمت خود را و خوشنود شدم و پسندیدم از برای شما دین اسلام را كه متدین به آن باشید. لیكن چون اهل ضلالت سر از متابعت اهل بیت (ع) كشیدند و مستندی دیگر نداشتند، ناچار اصلی چند از پیش خود وضع كردند مثل قیاس و استحسان و اتفاق آرای مردمان و تأویل متشابهات قرآن به آرای خود و غیر آن از اصول واهیه كه اتفاق ظنون در امثال آن ازممتنعات است و هر روز رأی جدید در آن سانح میشود، مثل آنكه امر به شیء مستلزم نهی است از ضد آن، ونهی در عبادت مستلزم فساد آن عبادت است الی غیر ذلك، و بسیاری از مزخرفات و جهالات كه به كار هیچكس نمیآید، داخل مسائل دینیه كردهاند، هم در اصول و هم در فروع، و جاهلان را در گمان افكندند كه دانستن آنها ضروری است بلكه از اهم مسایل دینی است با آنكه نه در قرآن از آنها اثری بود ونه از سنت خبری. و جماعتی از متأخرین اصحاب ما را بعضی از اصول و جهالات مستحسن افتاده تابع ایشان شدند در آنها و بر منوال ایشان تنیدند و بنابراین ایشان را همگی لازم شد كه قایل شوند به این كه حق سبحانه و تعالی و العیاذ بالله تقصیر فرموده باشد در تكمیل دین یاپیغمبر(ص) حاشا تقصیر فرموده باشد در تبلیغ آن، و قایل شوند به اینكه خدا و رسول حاشاهما محتاجند به علمای اهل ضلالت تا ایشان اصلی چند وضع كنندو دین را به آنها تمام نمایند و هرچه ایشان را به خاطر رسد فتوی نیز متبدل گردد و دین پیغمبر بگردد و العیاذ باللّه و ایشان راست كه هرچه خواهند حكم كنندو بر خداست كه هرچه ایشان حكم كنند راضی شود تعالی اللّه و الرسول عما یقول الظالمون علوا كبیراً. و اشاره به این است آنچه شریف رضی الدین موسوی علیه الرحمة در كتاب نهج البلاغة از حضرت امیرالمؤمنین (ع) نقل نموده آنجا كه میفرماید «ترد علی احدهم القضیة فی حكم منالاحكام فیحكم فیها برأیه ثم ترد تلك القضیه بعینها علی غیره فیحكم فیها بخلاف قوله، ثم یجتمع القضاة بذلك عند الامام الذی استقاضهم فبصوّب آرائهم جمعیا و اِلههم واحدٌ! نبیهم واحد و كتابهم واحد! أفامرهم اللّه سبحانه بلاختلاف فاطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه، ام انزل اللّه سبحانه دینا ناقصا فاستعان به علی اتمامه ام كانوا شركاء له فله مان یقولوا و علیه ان یرضی! ام انزل اللّه دینا تاما فقصر الرسول (ص) عن تبلیغه و ادائه و اللّه سبحانه یقول «ما فرطنا فی الكتاب من شیء» و ذكر ان الكتاب یصدق بعضه بعضا و انه لااختلاف فیه فقال سبحانه «لو كان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافا كثیرا» و ان القرآن ظاهره انیق و باطنه عمیق لاتفنی عجایبه و لاینقضی غرایبه و لایكشف الظلمات الابه».
سؤال ششم: هرگاه آراء فقها اعتماد را نشاید و اختلاف ایشان بخلاف رضای خدا باشد و حكم به رأی در دین جایز نباشد، پس حفظ اقوال مجتهدان و مصنفات ایشان چه فایده دارد؟
جواب: مجتهدان دو قسمند، قسمی آنانند كه در جمیع احكام شرعیه از اصول و فروع مستند بر قرآن و اخبار اهل بیت (ع) میباشند و در مصنفات خود از مضامین ثقلین تجاوز نمینمایند مثل ثقة الاسلام ابوجعفر محمّدبن یعقوب كلینی (ره) و مثل رئیس المحدثین ابوجعفر محمّد بن علی بن بابویه قمی طاب ثراه، و مثل رضی الدین علی بن طاوس حلی (ره)و قلیلی از متأخرین رحمهم اللّه جمیعا،و بر مصنفات ایشان اعتماد تمام هست و سخنان ایشان هرگز نمیمیرد، زیرا كه قول ایشان نقل از خدا و رسول خداست كه متبدّل و متغیر نمیشود تا روز قیامت. چنانكه در حدیث نبوی وارد است كه «حلال محمّد حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة». ولهذا ایشان هرگز در علم كلام و اصول فقه تصنیف نكردهاند مگر بر سبیل رد اهل جدل و تعلیل مسائل آن دو فتنه، و ارجاع آنها به قرآن و حدیث اهل بیت (ع) و هرگز نگفتهاند كه قول میت اعتبار ندارد و تقلید غیر مجتهد حی جایز نیست و نحو آن كلمات باردۀ مبنیه بر اصول فاسده كه از اهل ضلالت ناشی شده. و قسمی دیگر آنانند كه در بعضی فتاوی مستند به قرآن و حدیث میشوند و بعضی دیگر را به آرای خود میسازند و بنای آن بر اصلی چند مینهند كه امثال ایشان آنها را وضع كردهاند و به عقول خود تصرف بسیار در احكام شرعیه میكنند و هر چند روز تغییر رأی نموده،خلاف قول خود میگویند و مینویسند و گاهی دعوی اجماع در مسئله میكنند در كتابی، و باز خود خلاف آن فتوی میدهند در آن یا اجماع در مسئله میكنند در كتابی، و باز خود خلاف آن فتوی میدهند در آن یا اجماع بر خلاف آن نقل میكنند در همان كتاب یا كتابی دیگر از مصنفات خود تا آنكه شیخ زین الدین علیه الرحمة كتابی تصنیف كرده در ذكر مسائلی چند كه شیخ ابوجعفر طوسی (ره) در آنها دعوی اجماع كرده بر حكمی و باز خود در آنها بخلاف آن حكم، فتوی داده یا اجماع بر خلاف آن حكم نیز دعوی كرده و قریب به چهل مسئله از این مقوله درآن كتاب ذكر كرده از شیخ طوسی (ره) تنها، تا به دیگران چه رسد. پس اقوال و مصنفات این طایفه، اعتماد را نشاید و حفظ آنها قلیل الفائده باشد و لهذا از ایشان منقول است كه قول میت همچو میت است و تا مجتهد زنده نباشد اعتماد بر قول اونیست و تقلید او جایز نیست چرا كه خود بر رأیهای خود اعتماد نداشتهاند، بنابراین سخن، اگر قول ایشان اعتبار داشته باشد باید كه اعتبار نداشته باشد چه این سخن قول ایشان است.
سؤال هفتم: اجماع چه معنی دارد و مسئله اجماعیه كدام است؟
جواب: اجماع نیز دو قسم است، اجماع معتبر و اجماع غیر معتبر، اجماع معتبر آن است كه همۀ امت یا همۀ فرق امامیه من حیث لایشذ متفق باشند بر امری، چنانكه هر كه قایل باشد بر دین پیغمبر (ص) یا به مذهب اهل بیت (ع) قایل باشد به آن امر به جهت آیتی یا حدیثی كه در آن امر وارد شده باشد، و اگر كسی مخالفت كند، از دین یا مذهب بیرون رود، مثالش آنكه همه امت اتفاق كردندب ر حرمت خمر و همه فرقۀ متفق شدند بر وجوب مسح پایها در وضو، به حیثیتی كه اگر كسی از امت خمر را حلال داند، از این دین بدر رود و اگر كسی از فرقۀ امامیه شستن پایها را در وضو اعتقاد كند از مذهب امامیه بیرون میرود. و این قسم اجماع را ضروری دین یا مذهب نیز گویند، و به تواتر ثابت میشود و مثل این اجماع نمیتواند بود كه مخالف قرآن یا حدیث باشد، بلكه آن را البته مستندی از كتاب یا سنت میباشد چرا كه همه امت نمیشود كه از پیش خود سخنی اختراع كنند بیآنكه در قرآن یا حدیث باشد،چه جای آنكه مخالف آن باشد. و حضرات ائمه معصومین علیهم السلام میفرمودند كه هرگاه حدیثی از ما به شما برسد آن را بر قرآن و حدیث نبوی عرض كنید، اگر موافق آن باشد قبول كنید و الا رد كنید. پس هر گاه حدیث ایشان را به جهت عدم موافقت قرآن و حدیث نبوی رد باید كرد، اتفاق آرای مردمان را به طریق اولی رد باید كرد. و اجماع غیر معتبر آن است كه یك كس بیشتر از امت یا فرقه امامیه، مذهبی اختیار كنند، و اتفاق آرای مردمان بر آن دعوی نمایند از روی كید و تلبیس، یا از روی ظن و تخمین و اگر كسی تتبع كند، مخالف آن مذهب در امت یا فرقه امامیه بیابد، مثالش اجماع بر خلافت ابوبكر كه اهل ضلالت دعوی كردهاند از باب مكر و تلبیس و ازكتاب با سنت بر آن حجتی نداشته بلكه مخالف كتاب و سنت بود، و خیار صحابه مثل اهل بیت آن حضرت (ع) و سلمان فارسی و مقداد بن اسود و ابوذر غفاری و عمار بن یاسر و حذیقةبن الیمان و غیرهم رضوان اللّه علیهم مخالفت آن كردند تصریحا و تلویحا. و همچنین اجماع فرقه امامیه بر اشتراط حضور امام معصوم علیه السلام در وجوب عینی نماز جمعه كه جماعتی از متأخرین دعوی میكنند از روی ظن و تخمین، یا آنكه مخالف كتاب و سنت و نصوص صریحه ائمه معصومین علیهم السلام است و بسیاری از علمای این فرقه تصریح به خلاف آن كردهاند، خصوصا اخیار و اكابر ایشان مثل آن كسانی كه قول ایشان نقل از خدا و رسول است و هرگز از قرآن و حدیث تجاوز نمینمایند و زمان ایشان به زمان اهل بیت (ع) نزدیك است و به احكام دینیه اعرفند، و مثل این اجماع، متواتر نمیباشد و آن را اجماع منقول به خبر واحد میگویند و فی الحقیقه اجماع نیست.
سؤال هشتم: اجماع اگر مستندی از قرآن، یا حدیث دارد، آن مستند حجت است، پس اجماع چه فایده دارد و به چه كار میآید و اگر مستندی ندارد چرا حجت است، پس اجماع چه فایده دارد و به چه كار میآید، و اگر مستندی ندارد چرا حجت است و كه اول آن را پیدا كرده و چرا پیدا كرد؟
جواب: اجماع معتبر مستندی میدارد چنانكه گفتیم و فایده آن، آن است كه اگر دو حدیث متعارض شوند، یكی موافق آن اجماع باشد ودیگری مخالف، و راوی هر دو در عدالت و ضبط و فقه مساوی باشند و آن موافق را بر مخالف ترجیح نهند، چنانكه در حدیث این حنظله گذشت. و اجماع غیر معتبر اصلا اعتبار ندارد چه اگر مستندی دارد،آن مستند حجت است و اگر ندارد حجت بودن را نمیشاید و اول كسی كه این اجماع را در دین امت پیدا كرد اصحاب «سقیفۀ بنی ساعده» بودند كه به واسطۀ اعراض فاسده و اهوای كاسده بر ابوبكر لعین بیعت كردند و آن اتفاق اهل نفاق، اجماع نام نهادند،حجت خود ساختند بر آن ضلالت، و آن اجماع اصل و پیشوای همه اجماعهای غیر معتبره گردید در این امت، چنانكه آن ضلالت اصل و پیشوای همه ضلالتها شد در ایشان، و هر كه بعد از آن خواست كه باطلی را رواج دهد به جهت غرضی، و حجتی از كتاب و یا سنت نداشته، بدعوی اجماع متمسك شد و اگر كسی مخالفی پیدا میكرد به آن مدعی اجماعی، اگر امامی بود میگفت كه آن مخالف كه تو پیدا كردهای معلوم النسب است و مخالف معلوم النسب قدح در اجماع نمیكند چرا كه معلوم النسب به یقین امام معصوم نیست و اجماع به جهت آن حجت است كه مشتمل بر قول معصوم است و نمیدانست كه اشتمال بر قول معصوم را از آن توان دانست كه موافق قرآن یا حدیث باشد،هرگاه موافق نباشد یا مخالف باشد چون تواندانست كه مشتمل است بر قول او. و اگر غیر امامی بود میگفت كه مخالف آن مخالف ثابت نیست یا میگفت مخالفت شواذ قدح در اجماع نمیكند یا به هر دو میگفتند كه آن اجماع در عصری دیگر منعقد شده، قبل از ظهور مخالف یا بعد از آن، پس سخن مخالف اعتبار ندارد. و هیچ فكر نمیكند كه در این اتفاق آرای مردمان در عصری، چون صورت تواند بست و حال آنكه پنج شش كس نادر است كه بر رائی متفق شوند وبعد از تسلیم تحقق، چون علم به آن حاصل تواند شد با انتشار ایشان در بلاد متفرقه متباعده خصوصاً بر مذهب امامیه كه تقیه را واجب میدانند بر معصوم و غیر معصوم و اظهار ما فی الضمیر را لازم نمیدانند و در حال غیبت كبری راهی به امام نمیدارند و در حال حضور امام، معرفت او را به شخصه واجب میشمارند وبا معرفت شخص احتیاج به اتفاق آراء نمیدارند. و بالجمله كار اجماع، به حدی رسیده كه امامی در مسئله دعوی اجماع میكند بر حكمی كه غیر از او هیچكس یافت نمیشود كه به آن رفته باشد و مستندش در آن سوای آن دعوی چیزی نیست و اگر كسی مخالفی پیدا كند مقدم بر آن یا مؤخر آن، امثال آن خواهد گفت در جواب، كه مذكور شد، و امامی دیگر به خلاف آن حكم میكند و مستندش نیز منحصر در دعوی اجماع و او نیز همان میگوید ثالثی نیز چنان میكند. چنانكه در مسئله نماز جمعه در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام كه فقهای امامیه بر سه قول اختلاف كردند و بر هر یك از اقوال ثلاثه، اجماع دعوی میكنند چنانكه از رساله شیخ زین الدین علیه الرحمة كه در تحقیق آن مسئله نوشته معلوم میشود ان فی ذلك لعبرة لاولی الابصار. و همچنین از امم سابقه هر كه گمراه میشده، به مثل این اجماع متمسك میبود چرا كه میگفتند در جواب انبیائی كه به ایشان فرستاده شده بودند كه ما پدران و استادان خود را همه متفق یافتهایم بر این دین كه داریم و همیشه اجماع ایشان بر آن بود، شما حال آمدهاید كه ما را از آن بگردانید، بسبب چیزی چند كه اختراع كردهاید ما به شما نمیگرویم «اِنّا وَجَدْنَا آباءَنَا عَلَی اُمَّةٍ وَاِنّا عَلی اثارِهِمْ مُهْتَدُون» «مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی المِلَّةِ الاخِرَة اِنْ هذا اِلّا اخْتِلاق». و انبیاء علیهم السلام میفرموند و اگر چه پدران واستادان شما چیزی نفهمیده باشند وراه نیافته باشند به حجتی از عقل یا نقل «اَوَ لَوْ كانَ اباؤهُمْ لایعْقِلُونَ شَیئاً وَلایهْتَدُونَ» یعنی اتفاق و اجماع كه مستندی نداشته باشد، اعتماد را نمیشاید «وَكَذالِكَ ما اَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فی قَرْیةٍ مِنْ نَذیرِ اِلّا قالَ مُتْرَفُوها اِنّا وَجَدْنا اباءَنا عَلی اُمَّةٍ وَ اِنَّا عَلی اثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ قالَ اَوَ لَوْ جِئتَكُمْ بِاَهْدی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیهِ اباءُكُمْ قالُوا اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِروُنَ».
سؤال نهم: اهل هدایت را به چه نشان توان شناخت و اهل ضلالت را به چه علامت، آیا ضابطهای هست كه به آن امتیاز میان فرقۀ ناجیه و فِرَق هالكه توان نمود یا نه؟
جواب: بلی هر یك از فریقین را علامتها و نشانههاست كه به آنها از دیگران ممتازند. اما اهل هدایت: نشانۀ علمای ایشان آن است كه اكثر قولشان موافق فعل است و اكثر عنایت ایشان به تقویت یقین و مراقبت قلب و اهتمام به علوم باطن و معرفت طریق آخرت و سلوك آن و بحث در مفسدات اعمال و مشوشات قلوب، مایل به ترفه در مطعم و ملبس و تجمل در اساس و مسكن نیستند، بلكه خواهان اقتصاد و اكتفا به اقل زادند، همواره حزین و منكسر القلب و مرتاض در باطن و مزاح و خوش خو، متواضع در ظاهر، از دنیا معرض و از سلاطین منقبض و مسارعت به فتاوی را غیرمتعرّض، مگر درحال اضطرار و انحصار و در آن وقت نیز جوابی كه میگویند مطابق به قرآن و حدیث اهل بیت علیهم السلام میباشند، و به عقل خود در آن تصرفی نمیكنند، و اگر حكم آن مسئله از قرآن و حدیث به ایشان نرسیده باشد، یا مختلف رسیده باشد، در آن توقف مینمایند و امر به احتیاط میفرمایند و اعتماد ایشان در علوم بر بصیرت و صفای دل خود است نه بر تقلید آباء و اسلاف سوای تقلید پیغمبر (ص)، و همیشه از محدثات امور مجتنباند و اگر چه جمهور عصر بدان متفق باشند، چه اتفاق اكثرین اعتماد را نشاید «وَاِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِی الْاَرضِ یضِلّوُكَ عَنْ سَبیلِ اللّه اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلَّاالظَّن وَاِنْ هُمْ اِلَّا یخْرُصُونَ».
و چون در اعمال و اخلاق ایشان نظر میكنی، اكثر آنها را شبیه به اعمال و اخلاقی مییابی كه از حضرات ائمه معصومین (ع) منقول است، همواره تفتیش از احوال پیغمبر (ص) و اهل بیت آن حضرت (ص) و سیرت آن حضرات و كیفیت سلوك ایشان در راه حق مینمایند، تا به ایشان تشبه و اقتداء نمایند، چنانكه از پیغمبر (ص) پرسیدند كه فرقه ناجیه كدامند،فرمود «آنان كه بر آنند كه من و اصحاب من برآنیم» و مراد از اصحاب، اهل بیت است، چنانكه در حدیث دیگر تصریح به آن شده است. و همانا در شأن اهل این طریق گفته آن كس كه گفته «سالكان این طریق غرق دریای یقیناند هرچه شنوند و بینند حق شنوند و حق بینند، صفحه ادراكشان از حرف غیر پاك و سرای ایشان در قدم بی سر و پا خاك باشد آئینه دل ایشان زنگ و بادۀ توحیدشان رنگ ندارد».
و نشانه عوام اهل هدایت آن است كه دراعمال و اخلاق، تشبه به امثال این علما مینمایند و مسائل دینیه خود را از ایشان فرا میگیرند و محبت ایشان میورزند و خدمت ایشان میكنند و در قیامت نیز با ایشان محشور خواهند بود، چنانكه در حدیث آمده «یحشر المرء مع من احب».
و اما اهل ضلالت: نشانۀ علمای ایشان بر خلاف اینهاست، اكثر فعلشان مخالف قولشان است و اكثر مهامشان به تحصیل علومی است كه در دنیا به كار میآید و سبب زیادتی مال و جاه و تقرب سلاطین میشود، همیشه مایل به ترفه در مطعم و ملبس و تجمل در اساس و مسكن و غیر آن میباشند، رغبت تمام به مناظره و مجادله و غلبه بر خصم و اقحام و الزام میدارند و نفی علما و اولیا بسیار میكنند و ستایش خود به تصریح و تعریض در مجالس و محافل مینمایند، خوش حال خندان و فرحان به حسب باطن، و بدخو و غلیظ و متكبر در ظاهر میباشند و رغبت و جرأت تمام در فتوی میدارند و مسارعت و مبادرت به آن مینمایند و جواب مسایل از پیش خود ورای مستنبط از اصول موضوعه امثال خود میگویند، یا از مجتهدین نقل میكنند كه معلوم ایشان نیست كه آن مجتهد، آن را از كجا گفته و مستندش چیست وخود چه قسم كسی بوده است، یا میگویند این مسئله اجماعی است یا فلان فقیه در فلان كتاب گفته كه این اجماعی است ونمیدانند اجماع چه معنی دارد و علم به آن چگونه حاصل میتواند شد و مستند آن در این مسئله چیست و كدام است، و اكثر علما تابع محدثات امور و بدع مشهور نزد جمهورند چون در اعمال و اخلاق ایشان نظر میكنی اثر بعید و مباین اعمال و اخلاق منقوله از اهل بیت (ع) مییابی و هرگز پروای دانستن سیرت ایشان ندارند و اگر حرفی از آن مقوله به گوش ایشان رسید، میگویند ایشان معصوم بودهاند ما كجا و تشبه به ایشان از كجا و همانا در شأن امثال ایشان گفته آن كس كه گفته «جمعی افسار تقلید از سر بیرون انداخته فطرت اصلی را سرنگون ساختهاند، نفی اولیا و درویشان بسیار كنند و هرچه به گوش ایشان برسد انكار كنند، به ظواهر نبوت و توابع آن قانع نباشند و از خود سخن چند بیهوده تراشند، نه طبعشان گذارد كه با سر تقلید روند و نه توفیقشان باشد كه بوی تحقیق شوند «مذبذبین بین ذلك لا الی هؤلاء ولاالی هؤلاء».
وعلامت عوام ایشان آنست كه در اعمال و اخلاق تشبه به امثال ایشان كنند، و مسایل دینیه خود را از ایشان فرا گیرند و محبت ایشان ورزند و خدمت ایشان كنند و در قیامت با ایشان محشور خواهند بود، و هركه از علما و عوام به فرقه اولی نزدیكتر است در صفات و اخلاق، به هدایت اقرب است و هر كه به فرقه ثانیه نزدیكتر است، به ضلالت اقرب، و آنها را درجات متفاوت است به حسب حال درجات بهشت، و اینها دركات مختلف است به حسب دركات دوزخ و همیشه انواع آزار از اینها به آنها میرسد و صبر میكنند واز حق سبحانه و تعالی اجر آن امید میدارند.
سؤال دهم: نشانههای اهل هدایت در كم كسی یافت میشود، پس لازم آید كه این فرقه بسیار كم باشند!
جواب: بلی این چنین است، نمیبینی كه حق تعالی میفرماید «وقلیل من عبادی الشكور» و جای دیگر در شأن ایشان میفرماید «وقلیل ماهم» و میفرماید «بل اكثر هم لایعقلون» «ولكن اكثرهم لایعلمون» «ولكن اكثرهم لایفقهون» «ومااكثر الناس ولو حرصت بمؤمنین» «وان تطع اكثر من فی الارض یضلوك عن سبیل اللّه» «و مایؤمن اكثرهم باللّه الا وهم مشركون» «ولقد ذرأنا لجنهم كثیراً من الجن والانس». و حضرت امام محمّد باقر (ع) سه نوبت فرمود: كه مردمان همه بهایماند، پس فرمود مگر اندكی از مؤمنان پس سه نوبت فرمود: مؤمن كم یاب است. و حمران بن اَعْین گوید كه آن حضرت را گفتم فدای تو شوم چه بكنیم ما گروه شیعه، اگر بر خوردن گوسفندی مجتمع شویم آن را تمام نتوانیم كرد،آن حضرت فرمود: آیا حدیث بكنم تو را به عجبتر ازین، مهاجرین و انصار همه رفتند مگر «واشاره بدست مبارك فرمود» یعنی سه كس! پس من گفتم فدای تو شوم چه شد حال عمار؟ فرمود: رحم فرماید خدای عز و جل عمار را، بیعت كرد و شهید شد، پس من در نفس خود گفتم چه فضیلت بهتر از شهادت تواند بود، پس به جانب من نظر كرد و فرمود: تو شاید كه گمان كنی كه آن مثل سه كس بود، هیهات هیهات». و مراد آن حضرت به آن سه كس سلمان و ابوذر و مقداد است رضی اللّه عنهم چنانكه در احادیث دیگر تصریح به آن شده و در بعضی از آنها مذكور است كه «واما عمار پس جستنی كرد پس بازگشت و اگر كسی را خواهی كه شك نكرد ودر خاطرش چیزی خطور نكرد یعنی در امر حضرت امیرالمؤمنین (ع) پس مقداد است و بس و اما سلمان بخاطر رسانید كه نزد آن حضرت اسم اعظم است، اگر بخواند، زمین آن جماعت را فرو برد و او هم چنان بود، اما ابوذر، آن حضرت او را امر فرمود به سكوت، و او امتناع نمود مگر سخن گفتن». و حضرت امام جعفر صادق (ع)فرمودند كه «زن مؤمنه كم یاب تر است از مرد مؤمن، و مرد مؤمن كم یابتر است از گوگرد سرخ، پس كه دیده است از شما گوگرد سرخ». و حضرت امام موسی كاظم علیه السلام فرموند «نه هر كه به ولایت ما قایل است مؤمن است، لیكن اكثر مردمان از برای آنند كه مردمان با ایشان انس بگیرند». وهم، آن حضرت فرمود: «بخدای عز و جل قسم كه دنیا و ما فیها بود و نبود مگر یك كس كه بندگی خدا بجای میآورد و اگر با او دیگری میبود حق تعالی او را نیز با او یاد میكرد آنجا كه میفرماید «ان ابراهیم كان امة قانتا للّه حنیفا و لم یكنمن المشركین» تا آنكه بعد از مدتی حق تعالی او را مؤانست بخشید به اسماعیل و اسحاق، پس سه كس شدند،و آگاه باشید و بخدای قسم كه مؤمن كم است و اهل كفر بسیارند. پس فرمود: این همه خلق از برای آن آفریده شدند كه مؤمنان با ایشان انس بگیرند و آنچه در دل داشته باشند با ایشان بگویند، پس استراحت كنند و ساكن شوند». و از حضرت پیغمبر (ص) منقول است كه حق تعالی میفرماید «اگر نمیبود در روی زمین مگر یك مؤمن، هر آینه مستغنی میشدم به او از جمیع خلق خود و میگردانیدم مرا او را از ایمان او انسی كه محتاج نشود به هیچكس».
سؤال یازدهم: هرگاه ایمان منحصر در آن فرقه قلیله باشد، پس سایر مردمان را كافر توان خواند؟
جواب: ایمان كامل منحصر در این فرقه قلیله است و ایمان را مراتب غیر آن است و به ازای هر مرتبه نوعی است از كفر، پس اگر كسی بعد از اطلاع بر مراتب ایمان و كفرو فهمیدن معانی آنها، اطلاق لفظ كافر كند بر كسی كه متصف باشد به مرتبهای از مراتب كفر و نوعی از انواع آن به معنی خاص، شاید كه یك كس مؤمن و كافر تواند بودن اعتبار و نسبت به دو مرتبه كه در مقابل یكدیگر نباشد، لیكن كافر علی الاطلاق نتوان گفت مگر كسی را كه هیچ مرتبهای از مراتب ایمان نداشته باشد، چنانچه مؤمن علی الاطلاق نیز منصرف به فرد كامل میشود و آن كسی است كه هیچ مرتبه از مراتب كفر به او نباشد و او را مؤمن ممتحن و متقی و شیعه بمعنی خاص نیز گویند و شیعه به معنی عام شامل مولی نیز هست كه عبارت است از مؤمن غیر ممتحن و شیعه به این معنی در مقابل عامه و مخالف است، و با خاصه مرادف است.
سؤال دوازدهم: حد ایمان كامل چیست و مراتب هر یك از ایمان و كفر چند و كدام است؟
جواب: ایمان كامل گرویدن و گردن نهادن و تن در دادن است خدای را عزو جل به دل و زبان بیآنكه طبع و هوی رادر آن مدخل باشد، از روی علم و بصیرت به همه فرمانها از كردنی و ناكردنی، پس در ایمان كامل پنج شرط معتبر است و بوجود هر شرطی مرتبهای از مراتب ایمان متحقق میشود و به فقد هر شرطی، نوعی از انواع كفر ثابت میگردد، پس مراتب هر یك پنج است كه به وجدان یا فقدان شروط خمسه متحقق میشود.
شرط اول: گرویدن و گردن نهادن و تن در دادن است خدای را عزو جل و این مرتبه اول است از ایمان و كفر، مقابل این مرتبه را انكار و حجود خوانند وآن آنست كه نگرود و گردن ننهد و تن در ندهد فرمان خدای را یا از روی استكبار و علو،چون ابلیس لعین كه چون به او گفتند سجده آدم كن، امتناع نمود، چنانكه حق تعالی میفرماید «ابی واستكبر و كان من الكافرین» و یا از روی تقلید آباء و اسلاف، چون اكثر كفار كه چون به ایشان گفتند كه پیرو آن شوید كه خدای فرستاد، ایشان گفتند: بلكه ما در پی آن باشیم كه پدران خود را به آن یافتهایم، چنانكه میفرماید «اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل اللّه، قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا» پس میفرماید «او لو كان اباءُهم لایعقلون شیاً و لایهتدون» یعنی واگر چه پدران ایشان بیعقلان و گمراهان و نادانان باشند. همچنانكه ایشان و امثال این آیات در قرآن بسیار است و هركه انكار حقی كند از روی استكبار و علو، او را نصیبی باشد از آن نوع كفر و همچنین هر كه از آبا و اجداد و معتبران و پیران اهل روزگار یا از اهل علم كج فهم كه از علمای خدا و آخرت نباشند، اعتقادی چند بگیرد كه آن اعتقاد در نفس الامر ناپسندیده و ناصواب باشد، و در ظن دارنده آن چیز، صواب باشد و بدان خرم باشد، پس چون پیغمبر یا عالم ربانی كه نیابت پیغمبر كند، اعتقاد صواب و سخن حق عرض كند آن اعتقاد كج خود را داشته، پرده این اعتقاد حق ناداشته نادانسته گردد و آن سخنهای دروغ خود شنیده حجاب آن سخنهای راست ناشنیده گردد تا از بهر آن دروغ، راست را قبول نكند و باور ندارد، او را حظّی باشد از آن كفر.
شرط دویم: آن است كه این گرویدن از برای خدا باشد و اعتقاد به خدای او را بر آن داشته باشد نه عصمت خون و مال و جستن سلامت و بیم ملامت، یعنی به دل نیز گرویده باشد نه به زبان تنها و عمل فقط، و این مرتبۀ دویم است از ایمان و كفر مقابل این مرتبه را نفاق خوانند و آن، آن است كه تن در دهد و گردن نهد خدای را عز و جل به زبان و اركان به جهت غرضی از اغراض مذكوره نه از روی اعتقاد قلبی، چنانكه اعراب گفتند ایمان آوردیم، حق تعالی فرمود: بگویید گردن نهادیم، چه ایمان به دلهای شما نیامده است چنانكه فرموده «قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبكم» یعنی اگرچه شما نماز میگذارید و روزه میدارید، اما آن نه خدای را است بلكه غرض و علتی را است و هر كه از كارهای آخرت به جهت دنیا كند، از نفاق نصیبی باشد بلكه هر كه ظاهرش با باطن موافق نباشد بی غرضی صحیح كه موجب تخالف باشد مثل تقّیه از محلّش، او را از نفاق بهره باشد و بسیاری از صحابه پیغمبر (ص) با این كفر متصف بودند. چنانكه میفرماید «ومن الناس من یقول آمنا باللّه و بالیوم الاخر و ماهم بمؤمنین» تا آنجا كه میفرماید «ان اللّه علی كل شیء قدیر». و جماعتی بودند از ایشان كه بظاهرو باطن ایمان آوردند و دعوت قبول كردند و تسلیم شدند، اما میبود كه رسول (ص) كاری میكرد یا كلمه میفرمود كه عقل ایشان در سرّ آن نمیرسید، گمانی در خاطر میآوردند، و در آن گمان آمد و شد میكردند، چون به یكی از هم صفتان خود میرسیدند، آن گمان ظاهر میكردند و میگفتند: دیدی كه دیگر باره چو كرد و دیدی كه دیگر باره چو گفت، آن چرا كرده و آن چرا گفت! و چون مؤمنی صادق میشنید و باز میگفت، میآمدند و سوگند میخوردند و عذر میگفتند تا حق تعالی این آیه فرستاد «لاتعتذروا قد كفرتم ایمانكم» عذر میاورید كه شما بعد از ایمان كافر شدید.
شرط سیم: آن است كه طبع و هوی را مانع گرویدن به زبان و گردن نهادن به ظاهر نسازد، و به حق اعتراف كند. یعنی بعد از آنكه به دل اعتقاد كرده باشد، به زبان نیز اقرار كند و این مرتبه سیم است از ایمان، و كفری كه به ازاء این مرتبه است، حجودی خوانندو آن، آن است كه حق را دانسته بپوشد و انكار كند به جهت حسدو استكبار، یا برای تعصب كبار، پس هرچه موافق هوی و مراد او باشد یا موافق علم واعتقاد كه از علما و شیوخ خود شنیده باشند باور كند، و گردن نهد، و هر آنچه موافق آنها نباشد باور نكند، و این صفت جهودان است كه گفتند: آنچه موافق اعتقاد ما است كه از شیوخ خود شنیدهایم باور میكنیم چنانچه حق تعالی میفرماید در حق ایشان «ویقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و یریدون ان یتخذوا بین ذلك سبیلا و اولئك هم الكافرون حقاً» یعنی میخواهند كه میان كفر و ایمان از خود راهی دیگر بنهند و بگیرند و راهی دیگر نتوان نهاد و نتوان گرفت كه یا كفر باشد و یا اسلام و هر كه به یك فرمان خدا كافر شد، به همه كافر شد. و جای دیگر میفرماید «افتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض فما جزاء من یفعل ذلك منكم الا خزی فی الحیاة الدنیا و یوم القیامة یردون الی اشد العذاب» یعنی شما ای خوانندگان كتاب هر آنچه مطابق علم و اعتقاد و موافق هوی و مراد شماست از قرآن باور میكنید وهر آنچه نه موافق علم و اعتقاد و هوی و مراد شماست بدان كافر میشوید، چه جزا باشد آن كس را كه این چنین فعل باشد الا رسوایی در آن عالم و سخترین عذابی در آن عالم و چندین جا این معنی در قرآن مذكور شده و هر كسی كه حقی واجب الاظهار را پنهان كند به جهت غرضهای نفسانی شهوانی، یا برای تقلید آباء و اسلاف و تعصب ایشان، او را از جهودی نصیبی باشد، همچنانكه جهودان صدق و راستی پیغمبر ما را میدانستند ومیشناختند واز جاهلان عرب پنهان میكردند. چنانكه حق تعالی میفرماید «فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة اللّه علی الكافرین» یعنی چون رسول و قرآن را میشناختند، كافر شدند بدان. و جای دیگر میفرماید: رسول را میشناختند، چنانكه پسران خود را میشناسند و فرقه از ایشان پنهان میكند حق را و حال آنكه میدانند «یعرفون كما یعرفون ابناءهم و ان فریقا منهم لیكتمون الحق و هم یعلمون». و همچنین بعد از پیغمبران، در هر زمانی كه بزرگی باشد كه تربیت خلق تواند كرد، و هر آن كس كه فضایل و هنرهای وی را از خلق پنهان كند، دروغ و بهتان و لقبهای ناسزا بر وی بندد وآنچه در وی باشد پنهان كند، و آنچه نباشد بر وی بندد تا عامه در وی نامعتقد گردند، در آن معنی داخل باشد و در آن كس از جهودی رگی باشد و به سبب آن ملعون گردد. چنانكه حق تعالی میفرماید «ان الذین یكتمون ما انزلنا من البینات من بعد ما بیناء للناس فی الكتاب اولئك یلعنهم اللّه ویلعنهم اللاعنون». و رسول خدا فرمود «هفتاد هزار از جهودان امت من تابع دجال باشند» و معلوم است كه از این امت هیچكس به حسب ظاهر و صورت جهود نشد، پس این جهودی بر معنی و صفت آید نه بر ظاهر و صورت.
شرط چهارم: آن است كه آن گرویدن و گردن نهادن، از روی علم و معرفت و بصیرت باشد نه ازكج فهمی، و این مرتبه چهارم است از ایمان. و كفری كه در مقابل این مرتبه است ضلالت خوانند و آن، آن است كه سخن خدا و رسول خدا را راست بخواند اما معنی را كج فهم كند و در خاطر دارد یا اظهار نیز كند و خلایق را بر آن دارد، و چون بصیرتی پیغمبری یا عالمی ربانی كه مراد خدا را از سخن خدا فهمد و مراد پیغمبر را از سخن پیغمبر در تواند یافت، آن معنی اعتقاد كه راست باشد عرض كند، آن اعتقاد كج، مانع این اعتقاد راست آید، و آن فهم كج حجاب آن فهم راست شود و اكثر این امت به این كفر گمراه شدند،حق تعالی، همه كس را فهم راست نمیبخشد و آن بخواندن و تكرار و مطالعه بسیار نسبت ندارد،چنانكه میفرماید «یؤتی الحكمة من یشاء و من یؤت الحكمة فقد اوتی خیرا كثیراً» یعنی میبخشد حكمت، هر كه را میخواهد و هر كه او را بخشیده شد حكمت، پس بتحقیق بخشیده شد خیر بسیار. و حضرت امیرالمؤمنین (ع) میفرماید «الا ان یعطی اللّه رجلا فهما فی القرآن» یعنی مگر به بخشید خدای تعالی مردی را فهمی در قرآن. و در صدر اسلام این كفر، در جماعتی جهودان ونصرانیان پدید آمد كه در آفرینش عیسی (ع) چیزی به خطا اعتقاد كردند و چون پیغمبر ما (ص) آن اعتقاد كه ثواب بود بر ایشان عرضه كرد، فهم نتوانستند كرد، پس حق تعالی این آیتها فرستاد كه «یا اهل الكتاب لاتغلوا فی دینكم و لاتقولوا علی اللّه الا الحق» ای اهل كتاب، غلو و افراط مكنید در دین خود و نگویید بر خدا مگر سخن حق، پس وجود عیسی (ع) را مَثَلی زد كه «ان مثل عیسی عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون» باز هم فهم نكردند تا آیت مباهله نازل شد و حضرت پیغمبر (ص) خبر داده است كه «در امت من از آن جنس علمای كج فهم برخیزند كه مراد سخن فهم نكنند و خلق را در ضلالت افكنند چنانكه میفرماید «اتخذوا للناس رؤسا جهالا فسئلوا فافتوا بغیر علم واضلوا» و امثال این اخبار بسیار است.
شرط پنجم: كه بعد از گردن نهادن فرمان خدای عز و جل بشروط كه مذكور شد همه كردنیها و ناكردنیها را به عمل آورد و این مرتبه پنجم است از ایمان، و كفری را كه به ازاء این مرتبه است. فسق و عصیان خوانند و اطلاق كفر بر آن بر سبیل مجاز است، چنانكه حق تعالی میفرماید «وللّه علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من كفر فان اللّه غنی عن العالمین» چون این مرتبه داخل در اصل و حقیقت ایمان نیست،بلكه او كمال ایمان است چه بفقد این مرتبه مستحق خلود در آتش نمیگردد بلكه مستحق دخول در آن میشود و بس و لكن چون ایمان بدون این مرتبه رفع عذاب نمیكند،پس گویا خود نیست و لهذا در رحدیث نبوی وارد است كه «لایزنی الزانی حتی یزنی و هو مؤمن و لایشرب الشارب حین یشرب و هو مؤمن و لایسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن» یعنی هیچ زنا كننده زنا نكند و مؤمن باشد و هیچ خمر خورنده خمر نخورد و مؤمن باشد و هیچ دزدی كننده، دزدی نكند و مؤمن باشد. چه زانی و شارب الخمر و سارق اگر چه گرویدهاند به بدی این افعال و باور كردهاند، لیكن چون باز نه ایستادهاند از آنها، همانا خود نگرویدهاند و باور نكردهاند و كمال ایمان حاصل نمیشود مگر به تحقیق این مرتبه. و نوعی دیگر از كفر هست كه آن را كفر جهالت خوانند و آن قومی را باشد كه دعوت وملت به ایشان نرسیده باشد و خبر از دین و دعوت ندارند و امری كه درمقابل آن كفر است، جزو معنی هر یك از مراتب ایمان و كفر است نه مرتبهای از ایمان، و این حق است به اسم كفر از فسق، زیرا كه اطلاق كفر بر این از روی حقیقت است نه مجاز،و هركه امری از امور دینیه و مسائل شرعیه ضروریه به او نرسیده باشد یا آن را نفهمیده باشد، از آن كفر او را بهره باشد. و صاحب آن كفر اگر تقصیری در تحصیل ایمان مقابلش نداشته باشد، او را مستضعف خوانند و عذاب هیچ صنف از كافران سبكتر از عذاب آن قوم نباشد، اگر نیك اخلاق بوده باشند بلكه بسا باشد كه ایشان را اصلاً عذابی نباشد چنانكه حق تعالی میفرماید «و ما كنا معذبین حتی نبعث رسولاً» و جای دیگر میفرماید «الا المستضعفین من الرجال النساء والولدان لایستطیعون حیلة و لایهتدون سبیلا فاولئك عسی اللّه ان یعفو عنهم و كان اللّه غفوراً رحیما». و عذاب هیچ صنفی سختتر از عذاب جهود و منافق نیست وحق تعالی از كفر بعد از ایمان چند جا خبر داده، مثل آنجا كه میفرماید «یوم تبیض وجوه و تسود وجوه فاما الذین اسودت وجوههم اكفرتم بعد ایمانكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون». و در حدیث نبوی وارد شده «الا لاترجعن بعدی كفارا یضرب بعضكم رقاب بعض» و امثال این اخبار.
پس هر كه دعوت حق در همه چیز به او رسیده باشد و فهمید،از جهالت رست و اگر به همه گروید از جحود رست،و اگر به همه از برای خدا گروید و به دل اعتقاد كرده از نفاق رست،و اگر به همه ایمان آورد، به زبان نیز به همه اعتراف نمود و حق را در هیچ ایمان امری پنهان نكرد از جهودی رست، و اگر به همه از روی علم و بصیرت گروید و راست فهمیده ودرست فهمایند از ضلالت رست و اگر به همه كردنیها و ناكردنیها تن در داد و امتثال نمود، از فسق و عصیان خلاص شد و مؤمن صادق صالح خالص بدر آمد و پسندیدۀ خدای عز و جل شد كه «الا للّه الدین الخالص».
والحمدللّه رب العالمین و الصلوة علی محمّد وآله الطاهرین.