ای جان! اینها که وصفشان کردم در آسمان و زمین حجت حق بودند، بلاکشان قدر، هم رنگان بذر «فاصبر کما صبراولوالعزم» مطیت معاملات ابتلاء ایشان بود، ایشان بودند خلیفگان حق در زمین، خزاین اسرار در ملک مشکات انوار. ایشان روغن از شجرۀ قدس دارند، «مثل نوره کمشکوةٍ» برخوان. نواب انبیا بودند و حجاب رسل، هم خوی ملایکه بودند. در حلۀ عنایت و پیرایۀ کفایت بلاد بدیشان معمورست. تا روز قیامت عباد بنور ایشان منور و از بلا محصون. بنظر ایشان قطره از آسمان آید، و بسایۀ ایشان نبات از زمین، گل در باغ برنگ ایشان رنگی شود و بجمال عقلشان دَرّ در صدف منعقد و نافه در شکم آهوی ترک مشک آگین شود. سنن ایشان خلق را محجب مثلی است و سنت اعلی. بآداب حق ادب کنند خلق را، زیرا که از خیر امة خیاراند و از سنت جملۀ آثار، «کنتم خیر امة اخرجت للناس» بنگر. ببین که چگونه وصف کرد رایت سایۀ لواء قدم، بهترین پسران آدم، محمد مصطفی- صلوات اللّه علیه- مانند کرد این عزیزان را بخیار آن ملایکه و سروران انبیا.
گفت «حق را پیوسته در روی زمین باشد سیصد کس که دل ایشان بدل آدم ماند- علیه السلام- و چهل تن که دل ایشان بدل ابراهیم ماند و هفت که دل ایشان بدل جبرئیل ماند- علیه السلام- و پنج که دل ایشان بدل میکائیل ماند- علیه السلام- و سه که دل ایشان بدل اسرافیل ماند- علیه السلام- و یکی که دل او بدل عزریائیل ماند- علیه السلام- چون یکی از ایشان بآخرت رود، برای او بگرید آسمان و زمین و مرغ در هوا و ماهی در دریا. خداوند- سبحانه و تعالی- از سه گانه یکی باز جای او نشاند. همچنین بترتیب تا سیصد. چون از سیصد یکی بگذرد از خیار عموم یکی را باز جای او نشانند.»
از سید- صلوات اللّه علیه- پرسیدند که «سیماء ایشان چونست؟» گفت «خشوع و خضوع. با خلق انس نگیرند. چشم ایشان گریان بینی و دلشان لرزان بینی. چون خلق سیر شوند ایشان گرسنه باشند. چو ایمن شوند، ایشان ترسند. چون بخسبند ایشان برخیزند. ایشان را باشد انفاس عالیه. اگر نفسی برآورند از دل سوخته، بسوزد هر چه گرد ایشانست. بروز عماداند و بشب اوتاد. نالهها در گریستن دارند ، چون خلق بدنیا خرم باشند ایشنا بحق.» گفتند «یا رسول اللّه! ایشان ما را بینند و ما ایشان را بینیم؟» گفت« بلی، لکن ایشان خود را نشناسانند، یعنی بر خلق تکبر نکنند و خود را بخلق ننمایند. خداوند مباهات کند با ایشان ملایکه را. از روی زمین بدیشان بلا بگرداند و بندگانرا روزی دهد و ایشان را نگه دارد و باران بفرستد.»
گفتند «یا رسول اللّه! ایشان را زن و فرزند باشد؟» فرمود «بلی، با زن و فرزند باشند و هرگاه که فرزندی از ایشان در وجود آید، اهل آسمان و زمین خرم شوند، و حق تعالی ببرکت آن برکتی نو در عالم پدید آورد که پیش از آن نبوده باشد» گفتند «یا رسول اللّه! بکدام عمل بدین درجه رسیدهاند» گفت «بسلامت صدر و تازه رویی و ایثار خیر به برادران و دوستی آخرت و شوق بدیدار خداوند.» گفتند «از دنیا چه ایشان را باشد؟» فرمود «از دنیا جز عورت پوشی وسد رمقی نباشد، تا بدان حد گرسنه شوند که دنیا را مرداری بینند بقدر ضرورت از آن بردارند. حمالان بلا اند و متوقعان فنا. بسوی رفتن آخرت نگرند. روز قیامت بی حساب در بهشت شوند. بر شرفهای بهشت نشینند و بر خلق نگاه میکنند. چون خلق در موقف حساب باشد، این عزیزان را کآبت و حسرت نباشد و ایشان را حساب نکنند. متنعم باشند در جوار ملک رحیم. ساقیان مجلس جنت با شراب نعیم از عیون معین گرد ایشان طواف میکنند، «یُطافُ علیهم بکأسِ مِن مَعین.» این بود وصف این صادقان که سید عارفان و پیش رو پیغامبران فرمود- صلوات اللّه علیه.
فی وصفی. ای دایۀ قابلۀ آدم و ای مایۀ زبدۀ بحر عالم! گفتی در مناقب اطیار کنگرۀ کبریا، ای باد شمال بهار، ای تاج بخش صرف صفا! آتشکدۀ تجلی جان تست و فرج اصبع صفات در تقلب سر خان و مان تست. بر گوی هان وصف شطاحان و نعت علوم ایشان.
فی وصف علومهم. ای مرید ساده دل! تو این قدر بشنو که اگر بدانندی اهل رسوم که بنگریدهام در دواوین صوفیان و تصانیف عارفان و آنچه کردهاند در علوم طریقت، بیشترین علوم ایشان سه منهج دیدم: منهج علم معاملات و آداب و مجاهدات و آن در علوم شریعت علما را ظاهرست، در آن مدخل طعن ایشان نیست، چون مقیدست بنطق قرآن و حدیث. منهجی دیگر علم احوال و مقامات و مکاشفات و مشاهدات و آن در خصوص علم شریفت مذکورست، میان کتاب و سنت است؛ بیانست نزد آن کس که فهم حقایق دارد و او را در کشف حقیقت نفاذ بصیرت و عقل و جانست.
این علوم در کتاب و سنت پیداست، لیکن اشارتست، جز صدیقان ندانند، زیرا که باطن قرآنست. اهل ظاهر از آن نصیب، جز ایمان، ندارند، زیرا که حقیقت اشارت حق درو درج اسرارست. تا نپنداری که این چه گفتم سنت نیست. مصطفی گفت- علیه السلام- «قرآن را ظاهر و باطن است، هر حرفی را حدی و مطلعی بهفت حرف فرستادهاند. همه حرفهای شافی و کافی است.» یعنی حروف مختلف حقیقت باطن قرآنست و در هر حرفی صد هزار دریاء علوم غیب پنهانست. جز انبیا و رسل و اکابر امت ندانند. «شهد اللّه» برخوان، «والملائکة و اولوالعلم» بدان. اولوالعلم این صادقاناند که نام ایشان شنیدی و وصفشان بدیدی. ایشان گزیدهاند از جمیع علوم بدین سه مرتبت خاص. ایشانرا درین سه مرتبت سه زبانست: یکی زبان صحو، بدان علوم معارف گویند.و یکی زبان تمکین، و بدان علوم توحید گویند و یکی زبان سکر، و بدان رمز و اشارات و شطحیات گویند. اما زبان معارف مشکور نیست پیش اهل خصوص از علما، و زبان توحید مشکور نیست پیش خصوص خصوص اهل علم، لیکن زبان سکر نزد ایشان راه ندارد که از بواطن متشابهات مجهول نمایند و این زبان صوفیان مست را است که در رؤیت مشکلات غیب افتادهاند. چون از آن اشارت کنند، علما بدان قیامت کنند، نفیر برآورند و بدین طعنها و ضربها که گفتم بدیشان قصد کنند.
چنین کند آنک خبر ندارد از جهان بلعجب در رنگ بوقلمون نیم رنگ جان عشق آدم در آن دم که شمهاء درد بمشام جان غیب از جان غیب شنود، درد را درد داند و عشق را عشق. چون اهل را بدید، درد جانرا گفت «اِنّما اَشکو بثّی وَحُزنی اِلی اللّه». بیت: