عنقاء مغرب، قَرْن الازل، و سلم الابد، حدیقة المعرفة. و یاسمین المودة، وورد الحکمة، صاحب مشهد اعلی، مرغ باغ دیمومیّت، آنک در دام امتحان چنان بازی نگرفتند، چنان عیاری بحبل جذب بر چوب نکشیدند. العالم الغریب، ابوالمغیث، حسین بن منصور الحلاج، قتیل دعوی و حریق معنی، سیمرغ قرن قاف ازل بود.شمس مطالع، قوام قدرت، خراب کنندۀ دیماس عنصر، غواص قلزم قدم، آنک شاهان معرفت در شأن معرفتش متحیّر بودند. گهی در پلۀ قبول بود و گهی در پلۀ رد بمیزان حدوثیت بر میکشیدند. لیکن از کاس محبت توحیدش نمیچشیدند. دریغا چنان مهتری را بی رسمان بکشتند. شمسی بود از خاور صفا برآمده. شاه سواری بود از راه بیداء قدم درآمده. ترکی بود از قفجاقستان ملکوت بر آمده. در معرفت ترکی شطحیات گفتی و در میدان تحقیق بصولجان گوی توفیق بردی.
آوردم اسامی شطاحان بآخر. غرض کلی از همه تفسیر شطحیات حسین بود، تااز معرض طعن بیرون آورم، و رموز وی را بزبان شریعت و حقیقت شرح بگویم، زیرا که شان سخنش از همه عجیبتر است، چنانچه در معاملات از همه غریبتر، زیرا که بیشترین در أنائیت گوید. طریق حقیقتش در دیدۀ ناتمامان منطمس بود. ازین حقیقت غمۀ ابهام از روی صفا برداریم. بدانک آن غزیز در عین جمع افتاده بود. غرق در بحر بی پایان ازل، صرف وجد برو غالب بود. در آن دریا بنعت عبودیت درون برفت و برسم ربوبیت برون آمد. از قعر آن بحر جواهر لایزالی برون آورد. کس ندیده بود و کس نشنیده، زیرا که بعضی گفتند ساحر است، و بعضی گفتند جادوست، و بعضی گفتند مجنون است و بعضی گفتند زندیق است. قلیلی گفتند که او صادق است. آری چنین گوید آن کس که نداند، لیکن چون سنت است از حق چنین است که انبیا را ساحر و جادو خواندند. آنها که مفلسان بودند، رهروان در بلا صبر کنند، و دل خوش دارند. باز آنکه اهل بغداد کرامات آن بزرگ چون ماه میدیدند، در وقت کشتن، و بعد از کشتن، صدق دعوی در مقالت شریفش پیدا میشد.
دانستند که عالمی ربّانی است، لکن برای زیادت ریاست بدروغ باز دادند. اما چون قبول کرد وی را صدور و اکابر مشایخ مثل ابوعبداللّه خفیف و ابوالعباس بن عطا و الشبلی و ابوالقاسم النصرآبادی، و ابوالعباس بن شریح از ایمه، خاک بر سر بازاریان و سالوسان. شیخ ابوعبداللّه در مناقبش گوید که حسین بن منصور عالم ربانی بود او را ببغداد ببات الطاق بکشتند. گویند که ابوالعباس بن شریح رضا بکشتن او نداد و فتوی ننوشت. گفت: «من میدانم که او چه میگوید.» چنین باشد عالمی که از اسرار مکتوم جانش را خبری باشد. دانست که عاشق درگاه اوست و سخنش ورای وراست.
زبان حسین در معرفت و توحید و اِفراد قدم از حدوث در حقیقت معروف بود. شنیدم که هزار تصنیف کرد. اهل حسد همه را بسوختند و بدریدند. اشعار ملیحش بالفاظ شریف در همه آفاق مشهور است. در مقام ادب بشرفی عظیم بود. برکت بر حیات و مماتش باد! چنین گویند که صحبت جنید و نوری و عمر و مکی و بویطی یافته بود. در مقام مناجات گفتی «الهی! دانی عجز من از شکر خویش، شکر گویی نفس خویش را که من بجای شکر تو نیستم، که حقیقت شکر آنست که تو گویی.» یکی از مشایخ گفت «بعد از کشتن او را دیدم که از شط بغداد بیرون آمد. گفتم: نه ترا کشتند و بیاویختند و بسوختند؟ گفت: و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم.» در حقیقت بنگر که چشم چو جان شد، صورت همه روان شد، و از غبار در نهان شد. حوادث عناصر درو کی رسد؟ نبینی که چون تمام شد، عیسی بر آسمان شد؟
شیخ ابوعبداللّه بن خفیف- قدس سره- گوید «در سجن رفتم؛ بوقت نماز خواستم تا وضو سازم، حسین گفت: ما نیز وضو سازیم. چون بجنبید، جملۀ قیدها ازو فرو ریخت. ندانستم که وضو چون ساخت، و چون نماز بگزارد باز جای خویش آمد. چون در رکوع رفت، جملۀ دیوار سجن دیدم که در رکوع رفت. چون سر برداشت، دیوار راست شد. دیگر در سجود همچنان شد. چون دست برداشت، جملۀ دیوار زندان از جای برخاست، تا بحدی که روی دجله همه بدیدم. شنیدم که در عهد متوکل بر سر پُول دجله میگذشت. خلقی انبوه از غواصان و سیاحان را دید، گفت: شما را چه شده است؟ غلامی خاصّ از آن خلیفه ایستاده بود. گفت: خاتم خلیفه از دستم در آب افتاد. گفت: دور باز شوید! آستین بر سر آب نهاد. چون دست برآورد، انگشتری در انگشتش بود.»
همچنین شیخ ابوعبداللّه فرمود که«بسی سعی کردم تا در زندان شدم. خانهئی نیکو دیدم، و فرشی خوب انداخته و حبلی بسته و منشفهئی برو افکنده و اسباب مجلس همه مهیّا و غلامی ایستاده. پرسیدم: شیخ کجاست؟ گفت: بسقایه رفته تا وضو کند، پرسیدم: چه مدتست تا خدمت شیخ میکنی؟ گفت: هژده ماه. گفتم: درین زندان بیشتر مشغولی او بچه میباشد؟ گفت: با سیزده بند آهنین هر روز هزار رکعت نماز نافله میکند. آنگاه گفت: این درهاء خانه میبینی! هر یکی بزندانی میشود و این زندانها پر دزدان و خونیانست؛ در پیش ایشان میشود، و این طایفه را وعظ میگوید و نصیحت میفرماید، و شاربها و مویهاء ایشان بر میدارد. گفتم: چه میخورد؟ گفت: هر روز خوانی با چندین الوان طعام بخدمتش میآوریم. ساعتی در همه نگاه میکند، آنگاه بر سرانگشت در آن نقر میزند و زمزمه میکند و از آن هیچ نمیخورد. آنگاه از خدمتش بر میداریم. چون درین سخنها بودیم. شیخ درآمد با رویی نیکو و قدی خوش، صوفی سپید پوشیده بود، و فوطۀ رملی بر سر نهاده، نعلی طاق در قدم داشت. همچون آفتابی با هیبت و عظمت که از مطلع برآید، بر طرف صفه برآمد. مرا گفت: ای جوان از کجایی؟ گفتم: از پارس. فرمود: از کدام شهر؟ گفتم: از شیراز. خبر مشایخ از من پرسید تا بحدیث ابوالعباس بن عطا رسید. گفت: اگر بینی او را، بگوی زینهار آن رقعهها نگاه دار! دیگر گفت: چون آمدی در اینجا؟ گفتم: بمعرفۀ بعضی لشکریان پارسی.»
«ناگاه درین بودم که امیر زندان بیامد و زمین را ببوسید و بنشست. گفت: بعضی از دشمنان بر من غمز کردهاند و در پیش خلیفه گفته که او یکی را از اکابر که محبوساند رها کرده و ده هزار درم ستده، و یکی از عامه باز جای او نشانده، درین ساعت میبرند که مرا قتل کنند. شیخ گفت: برو بسلامت! چون او برفت، حسین در میان سرای خانه بزانو مستقبل بنشست. هر دو دست را بآسمان برداشت، سر در پیش انداخت بانگشت سبابه اشارتی میکرد.»
«ناگاه بگریه درافتاد و چندان بگریست که از اشک اوزمین تر گشت، مدهوش شد.روی بر زمین نهاد، شقشقه بر زبانش افتاد. ناگاه امیر حبس درآمد، حسین گفت: چبود ترا؟ گفت: مرا عفو کردند. پرسید: حال چگونه بود؟ گفت: چون مرا بحضرت خلیفه بردند، فرمود: تا این ساعت بر آن بودم که ترا هلاک کنم. این زمان دلم بر تو خوش شد؛ برو، که عفو کردم. پس حسین خواست تا روی را از اشک پاک گرداند.
ازو تا بحبل و روی ستره مسافت بیست گز بود. دست فراز کرد و روی ستره برگرفت. ندانم دستش دراز شد یا روی ستره پیش آمد. آنگاه برون آمدم و پیش ابن عطا رفتم، و پیغام بگزاردم. گفت: اگر او را باز بینی، بگو که: اگر مرا بگذارند.»
شنیدهام که حسین در مکه رفت سالی، بر سر سنگی بنشست بروز و شب از آنجا برنخاست. هر شام قرصی و کوزهئی آب پیشش آوردندی. چهار جانب قرص بگزیدی و باز سر کوزه نهادی و آنگاه از پیشش برگرفتندی. حاجتش بوضو ساختن نیامد. ابن خفیف گوید «از ابوالیمان واسطی شنیدم که گفت: چون حسین را آن واقعه پیش آمد، حق سبحانه و تعالی را در خواب بدیدم، گفت: الهی! بندۀ تو حسین منصور ترا بهمه زبانی بستوده، تو این همه بلاها او را فرمودی. فرمود که: ما سری از اسرار خویش با او بگفتیم. او با غیر ما در میان نهاد، لاجرم بدین بلاها مبتلا کردیم.»
شنیدم که چون او را از زندان بیرون آوردند تا او را بکشند، در آن قیدها میخرامید، و ابیات میخواند. آنگاه این آیت فرو خواند «اَتقتلونَ رَجُلاً اَنْ یَقولَ رَبّی اللّه». شنیدم که سه هزار درّه برو زدند که بشیر نرم کرده بودند، بهر ده ضربت دست جلال بخوشیدی و بهر دره احدی بگفتی. چندانی بزدند که باطنش از ظاهرش پیدا بود. آنگاه هر دو دستش و هر دو پایش از دو جایگاه ببریدند. بهر یک بار که ببریدندی، بخندیدی و خون در روی خود بمالیدی. گفتند «این چیست؟» گفت «بسی خون از من رفت، رویم زرد شد، خون در روی میمالم تا ظن نبرند که من از غیر حق ترسیدهام.» آنگاه او را بر آویختند؛ سه روز آویخته بود. در همه نفسها با حق مناجات کردی، آنگاه فرو گرفتند و سرش بتیغ برداشتند. دیگر بسوختند. خاکش بآب دجله فرو دادند. از هر ذرهئی خاک صاحب دلان میشنیدند که «اللّه» میگفت.
و از جملۀ کراماتش آن بود که با هفتاد مرید رکوه دار به بیت المقدّس رسید. شب گاه بود. چراغها را و قندیلها را باز نشانده بودند. پرسید «کی افروخته گردانید؟» گفتند: «سحرگاه.» گفت «تا سحر دیر باشد.» پس بانگشت اشارت کرد، گفت «اللّه». نوری از انگشتش بیرون آمد و چهار صد قندیل را بدان نور برافروختند. نور باز آمد و باز انگشتش رفت. رهبانان درآن عجب بماندند، گفتند «تو بکدام ملتی؟» گفت «بمذهب و ملت حنفیان و کمتر حنیفی از امت محمد صلوات اللّه علیه.» آنگاه رهبانانرا گفت «نشستن من نزد شما اولی باشد یا رفتن؟» گفتند «حکم تراست.» فرمود «رفیقانم گرسنهاند و بی نفقه.» سیزده هزار درم پیش او آوردند و بنهادند. هنوز صبح تمام ظاهر نگشته بود که همه را صرف کرده بود، آنگاه برفت.
امثال این معانی از آن مرغ سبحانی و جان رحمانی بدیع نبود، زیرا که مشاهد عهد «الستُ» بنعوت استدامت از بدایت تا نهایت منزل کشفش بود، بریدی دلسان و نوروزی گلفشان بود.