قرآن کریمبه زبان فارسی

فی اسماء المشایخ و نعوتهم

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

بشنو نام مرغان طوبی قدم مبارزان میدان علم، تا بدانی که چه گفتند وچون رفتند. از جملۀ ایشان شیخ درویشان و رئیس متوکلان و صراط زهاد و عباد، ابراهیم بن ادهم صاحب فضیل و ثوری، مسافر عالم عیان و صاحب نشان در حقایق و بیان آنک چون اشارت کردی کوه ابوقبیس بجنبیدی. بحر حقایق و لسان دقایق، ابوعلی السندی. استاد ابویزید گفت که «من از ابوعلی علم فنا در توحید می‌آموختم و ابوعلی از من الحمد وقل هو اللّه.»

سیاح بحر تجرید، طیر و کر تفرید، صلصل مست توحید، طیفور بن عیسی ابویزید البسطامی، اوبود که کراماتش چون آفتاب پیدا بود- امروز از آن پیداتر- در هوا بپریدی، و پای بنهر بلخ باز آن سوی نهادی بی کشتی.

صاحب زمان بتوحید، خداوند کتاب نور، و مصنف خزانة الحکمة، و صندوق المعرفة و ممدوح الصوفیة شاه بن شجاع ابوالفوارس. از متحققان یکی بود. خداوند براهین و آیات، صاحب نخشبی، مصنف مرآة الحکماء طیر انس و بحر قدس، ذوالنون مصری رئیس قوم بود، در همه مقامات کامل، صاحب تصانیف.در کرامات چنان بود که روزی گفت «طاعت آنست که این تخت را گویم برخیز، برخیزد.» تخت از صفه برخاست و در چهار صفه بگردید، آنگه باز جای خویش آمد. مریدی پیش او نشسته بود، چندان بگریست که بجایگاه خویش بمرد. طاوس علما، عین فلاذه، شیخ اهل معرفت، جنید بن محمد ابوالقاسم، مرجع کل در هر فن، و در همه علوم مصنف، صاحب آیات و کرامات، تلمیذ سری و حارث محاسبی و محمد بن علی القصاب. رکن مذهب، صاحب زبان مشاهده و کاشفه، صاحب آیات و کرامات، استاد الصوفیة، عمرو بن عثمان مکی، شگرف عبارات بود در حقیقت و نیکو اشارات درمعرفت.

مسند عارفان و شمشیر شطاحان و رئیس واجدان و پیش رو مخلصان در زمان خویش، ابوالحسین النوری، او را بود زبان حقایق، در همه علوم کامل و در کرامات و آیات بحر فهم. سید وقت، ماه صوفیان، ابوسعید الخراز، ناطق علوم حقایق بود، از بحر دقایق خوردی، و درملامت افعال مجهول بی خطر خطر پیدا کردی. قنطرۀ تصوف و بحر تألف، سفینۀ صفت، سکینۀ اهل محبت، سید متمکنان، و شاه جوانمردان ابوحفص النیسابوری، لطیف احوال بود و عجیب اسرار. معدن آیات و کرامات عالم وراوی، شجاع قوم و کریم عارفان، بحر تحقیق و سفینۀ توحید، رویم بن احمد، در همه علوم مفتی بود، استاد شیخ ابی عبداللّه بن خفیف بود.

غواص بحر عشق، حمام برج معرفت، قابل علم مجهول، سالک بیداء ملامت، عیار بازار محبت، یوسف بن الحسین ابایعقوب الرازی، در احوال متفرد بود، در فنون احکام عالم. زبانش در عبارات توحید کافی بود و اشارات شافی. در اسقاط جاه عدیم المثل بود. او را بود طریق واضحه. در طریق ملامت چنان رفتی که غبار دو عالم بر دامن تصوفش ننشستی. گویند که در دو چشمش سرخیی عظیم بود. قومی پیش خواهرش رفتند. خواهرش متعبده بود. گفتند «مگر یوسف بن الحسین خمر میخورد که پیوسته هر دو چشمش سرخست؟» خواهرش بگریست، گفت «ای بیچارگان! او را خلوت خانه‌ئی هست که شصت سال است تا هر شبی از نماز خفتن تا صبح همچون چوب صنوبر راست بایستد و نجنبد الا بوقت صبح، سرخی چشمش از بی خوابی است.»

سید مستان معرفت و سند عاشقان تصوف، رئیس شطاحان، ابوحمزۀ خراسانی از جملۀ فرسان خراسان بود. در وجد و حال مثل نداشت. شنیدم که چون آواز باد بشنیدی وجدش رسیدی. وقتی در خانۀ حارث محاسبی آواز گوسپندی بشنید، وجدش رسید، گفت: «عزّ اللّه و جلّ جلاله.» حارث گفت «این چه حال است؟ اگر بیان کنی فبها و نعمت، اگر نه ترا بکشم.» گفت «ای بیچاره! برو و خاکستر و نخاله با هم بیامیز و ازان میخور چندین سال، تا ترا این مسئله روشن نشده است.» باز این همه حال عالِم بود و صاحب سری بود.

شمس صوفیان و ظریف محبان، طبیب بیماران معرفت و سید مبارزان محبت، سمنون محب؛ ابوحمزه گفت «چون در محبت سخن گفتی، قندیل بهمدیگر باز آمدی، و مرغ از هوا درافتادی.» صاحب سری سقطی بود، و محمد بن علی القصاب و ابواحمد القلانسی و یوسف.

از جملۀ کبار مشایخ عراق بود شهرستان تصوف، مشکاة غیوب، جاسوس قلوب، سهل بن عبداللّه تستری، در علم و اخلاص و توکل و آیات و مجاهدات ثانی نداشت. صاحب ذوالنون مصری بود، و عالم و معتبر ومفسر و متفنن. شنیده‌ام که وقتی در میان صوفیان بود جوانی محاسن از شیخ درخواست، گفت «دعایی کن تا مرا خدای تعالی محاسنی بدهد.» گفت «دست فرو گیر، تا چند میخواهی؟» جوان دست فرو گرفت، بفرمان حق تعالی محاسنی نیکو بدستش فرود آمد.

سراج حرم، طاوس عارفان، ابوبکر کتانی، او را بود لسان شریعت و طریقت. پانصد و سی و هفت نوبت مصطفی را - صلوات اللّه علیه- در خواب دیده بود. حافظ الاحوال، سید متورعان، طاوس الحرم، ابوالحسن مزین، استاد شیخ ابوعبداللّه بن خفیف بود. او را بود زبان حقیقت و منصب شریعت، شریف مقام و ظریف کلام. ابوالعباس عطا در تفسیر حقایق قرآن عدیم المثل بود. صاحب سری بود. او بود که به عیسی وزیر گفت «خاموش ای مرد! چگویی در حق حسین منصور حلاج، که او عالمی ربانی است.» بعد ازین گفتن او را بکشتند.

مصباح حقیقت، و سوار معرفت، ابوعبداللّه صُبیحی دقیق الکلام بود، در علم معرفت شافی عبارت بود که سی سال در سربی مجاهده کرد و بیرون نیامد.تربت کرم و شاه شیم، علی بن سهل الاصبهانی، نبود در میدان فقر چنان سواری و در حلقۀ عاشقان چنان عیاری. او بود که روزی گفت «می‌پنداری که من چون شما بمیرم؟ هیهات! مرا گویند: علی. من گویم: لبیک، و بروم.»

روزی میان قوم نشسته بود، در معرفت سخن می‌راند. ناگاه گفت: «لبیک!» و بحق رسید. صاحب ابوتراب نخشبی بود. شیخ ابوعبداللّه ابن خفیف از پارس قصد خدمتش کرد.

آیینۀ قوم، باکورۀ معنی، ابوعمرو دمشقی در نُکتِ احوال مثل نداشت. عالِم و مصنف بود. از جملۀ تصنیفش رد در روحیان کرده بود، آنها که روح را قدیم گفتندی. ... ابوعبداللّه بن جلا یافته بود. پیش رو صادقان، استاد سابقان، ابوالحسین بن بنان، از جملۀ شطاحان بود.شیخ ابوعبدالرحمن سلمی گوید- رحمة اللّه علیه- که از ابوعثمان مغربی شنیدم که ابوالحسین بنان مرید ابوسعید خراز بود. چنین گفت که هرگاه که ویرا وجد رسیدی، خراز از بهر او دست برهم زدی.

نهر تصوّف و بری از تکلف، ابوالطیّب السامری، از جملۀ عاشقان درگاه بود. سر صوفیان و جاسوس عارفان، ابوالخیر التیناتی راوی و محدث بود. صاحب آیات و کرامات، تاج الصوفیه و ساقیها، رئیس عشاق، دلف بن جحدر، ابوبکر الشبلی شمع زبان بود و محب رحمان. چون در تجرید و توحید سخن گفتی، عالم شور برآوردی. از قدماء عرفا بود. ندیده‌اند بر درگاه ازل چنان عاشقی. صاحب جنید و نوری بود.او بود که هفتاد قمطره از حدیث رسول اللّه- صلی اللّه علیه و سلم- خوانده بود، کرامات از آفتاب ظاهرتر.

امام مردان معرفت، سید ابدال حقیقت، محمد بن موسی ابوبکر الواسطی الفرغانی، در مناهج اسرار و سبل انوار چنان عیاری کس ندیده است. صاحب جنید و نوری بود.در همه علم سخن گفتی. صاحب علمین، مقبول طائفتین، ابوالقاسم النصر آبادی، ازجملۀ رجال خراسان بود و ایمۀ ایشان. او را بود لسان توحید. طاهر السر، کریم الخلق، طریف الشأن، ابوالعباس السیاری، صاحب واسطی بود و در همه علوم مفتی. مبارز صدق قیامت، ابوعلی دقاق در همه علوم مفتی بود.

شمشیر عشق، غواص بحر شوق، ابوالحسن الخرقانی، او را بود کرامات مشهور و بیان معروف، در علم حقیقت شریف حال و کریم مقال. شیخ سکرات و اسد اهل عرفان، احمد بن یحیی ابوالعباس الشیرازی، استاد شیخ ابی عبداللّه بن خفیف بود. شیخ گفته که «من چنان متحققی در وجد ندیده‌ام.» مست درگاه بود. چون بصحرا رفتی، با شیر بازی کردی. جنید و رویم و سهل عبداللّه را یافته بود. بحر بها و علم را سنا، و شاه صفا و نهر وفا، ابومحمد جعفر الحذاء معاصر شبلی بود. استاد شیخ ابی عبداللّه خفیف بود. او را از جملۀ عارفان شمرده‌اند. در احکام معرفت گرانمایه بود. او را بود زبان اسرار در معارف و کواشف، صاحب آیات و کرامات. شنیده‌ام که در مسجد محلۀ «باغ نو» نعل دوختی، و شش علم برو میخواندند.

غریب الحال، دقیق المقال، حسن الورع، هشام بن عبدان الشیرازی در وجد حالت ازدنیا برفت تا بحدی که از اکل و شرب بازماند؛ نماز نتوانست کرد، زیرا که در شهود غیب غایب بود. در ورع بمحلی بود که جز شیر گوسفند نخوردی، و آن گوسفند که بصحرا بُردی، بر گردن نهادی و دهانش ببستی، تا در زمین کس نشود و گیاه از زمین کس نخورد. صاحب سکر و وله و کرامات و علم و ادب، علی بن شلویه الاصطخری، او را زبان حقایق بود. در معرفت و کرامات آشکار.

شمع وقت و عزیز قوم، روشنائی دیدۀ عارفان، ابوالحسین ابن هند القرشی البسایی، در همۀ علوم بمثابتی عظیم بود که مشکل حقایق و دقایق در میان عارفان او بیان کردی. حکمت و معرفت بدو غالب بود. مزدور شیخ ابوالحسین مزیّن بود. از مکه بزیارت وی آمدی. در حرم، در صفاء عبادت سخن گفت. بسماع کلامش طاوسان حرم رقص کردند. باب فتوت و شیخ مروت و زبان اهل معرفت و روشن رو در محبت، بُندار بن الحسن الشیرازی، در سخا و نیل و کمال علم و جمال خلق و خُلق عدیم المثل بود. او را تصانیف بود. تفسیر بندار معروفست. صاحب آیات و کرامات بود. صحبت جعفر حذاء و شبلی یافته بود، در ارجان نشستی. تربتش آنجاست. شنیدم که حاسدی قصد او کرد تا او را بکشد، صادقی خبر به شیخ داد، گفت «دستوری ده تا بروم و او را در راه بکشم.» شیخ گفت «کفایة اللّه خیرٌ واحسن». روز دیگر خبر رسید که آن مطرود در راه شیری باو رسید، و او رااز هم بدرید و بخورد.

غالب وجد و صافی مجد، ابوسهل البیضاوی، در مستی چهل روز پیش ابوجعفر حذاء بر طرف صفه نشسته بود.در وجد از اکل و شرب غایب. علی دیلمی گوید که شیوخ بیضا از برای شیخ ابی عبداللّه دعوتی ساخته بودند. ابوسهل چون والهی مستی غایبی در مطبخ رفت ودست در دیگ گرم می‌کرد و گوشت برمی‌آورد و می‌خورد، چنانکه دیگی عظیم از گوشت خالی گردانید. مطبخی جماعت را ازین حال اعلام کرد، چه من هیچ نمی‌یارم گفت. شیخ ابوعبداللّه- قدس سره- برخاست ودر مطبخ رفت، و بازوی او بجنبانید. گفت «همه برای تو نساخته‌اند.» او با خویشتن آمد، گفت: صدقت یا شیخ!» صاحب کرامات و آیات بود.

عالم و فاضل، کله دار عارفان و صاحب سکر و هیجان، ابومزاحم الشیرازی، با جنید وشبلی منافره کرده بود. چون سخن گفتی در معرفت و شطح، جمیع مشایخ ازو بترسیدندی. صاحب حدیثی سخت بزرگوار بود. سخا و جوانمردی برو غالب بودی. در معاملات راسخ. حکم و ناطق حق علی الماینی صاحب آیات و کرامات بود. در عمل مجهول و علم مجهول او را تصرف بود. بحر حقایق و عبهر معارف، شیخ العشاق، ابوبکر طمستانی، صاحب آیات و کرامات بود. اسرار سکر و محبت بدو غالب بود. در عبارت و شطح چنان بود که در پارس کس قوت سخن شنیدن او نداشت. شیوخ وقت صواب چنان دیدند که او بخراسان رود. برفت و هم آنجا بحق پیوست.

منبع اسرار و مشکاة انوار، ابراهیم الاعرج، صاحب آیات و کرامات بود. صاحب علم تجرید و تنزیه، لسان الحقیقه، ابوعلی النورباطی، شطاح اصفهان و امیر اهل عراقات ابوالغریب از متحققان بود. در معرفت صاحب آیات و کرامات، در عشق بعین جمع رسیده بود. از بهر آن او را حلولی خواندند. شنیدم که در شیراز رنجور شد، گفت «اگر آنجا بمیرم، بر من نماز مکنید، و مرا بمقابر یهود برید که من خواسته‌ام تا به طرطوس از دنیا بروم.» شنید که بهتر شد و بطرطوس رفت، و آنجا بحق پیوست. شیخ ابوعبداللّه خفیف او را دوست داشتی و با او مزاج کردی.

کریم قوم و زعیم الصوفیة، ابوسعید بن ابی الخیر در شرف احوال و وجد و علم و عمل وزی صفا و تصوف معروف بود. فضایلش بیش از آن که در گفت درآید. صاحب آیات و کرامات بود. حارس قلوب و فارس غیوب، شجاع در معرفت و شاه در حقیقت، ابوعبداللّه الحصری صاحب شبلی بود. خداوند آیات و کرامات، استاد العراق، در حقایق توحید موی شکافتی.