قرآن کریمبه زبان فارسی

فی امتحان القوم ووقعتهم

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

خوش باش که آخر نه ذوالنون مصری را بدست متوکل باز دادند، تا آن همه سؤال و جواب بگفت و بشنید. حکایت کند ابوالفرج که با ذوالنون در زورق بودم. جماعتی دیگر دیدم که در زورقی دیگر نشسته بودند وبشتاب می‌رفتند. یکی گفت «اینها خواهند رفت که برذوالنون پیش سلطان بزندقه گواهی بدهند.» ذوالنون گفت «الهی! اگر دروغ زنند، بگیر ایشانرا!» سخنش تمام نشده بود که زورق بدیشان فرو گردید و همه غرق شدند. گفتم «انگار که اینها مجرم‌اند، فما بالُ الملاح؟» گفت «آخر ایشانرا برگرفته بود، اما چون فردار شهید برخیزند به از آنک شاهدان زور برخیزند. هر دو دست بیفشاند، گفت «بعزتت که دیگر بار بر خلقت دعای بد نکنم.»

و نیز سمنون محب بجمال و حسن معروف بود. در مجلس او زنی بود و بدو عاشق گشت از نیکو رویی و خوش آوازیی که داشت. بروی بسی الحاح کرد، تا او را از راه ببرد یا بنکاح یا بحرام. چون حال بدانست، حالی آن زنرا براند. زن پیش جنید آمد و درین حال اشارتی کرد. جنید تند شد و او را از مجلس خود بیرون انداخت. زن بدانست که بمقصود نخواهد رسید. از حسد پیش غلام خلیل رفت، گفت «من دوش با سمنون و جنید ونوری و جمع صوفیان بودم. جمله خمر خوردند و با من زنا کردند.» او زاهد خلیفه بود و از حسد صوفیان پر گشته بود. پیش خلیفه رفت، گفت «این زندیقانرا بکش، که خون ایشان در گردن ماست.»

منادی کردند که صوفیانرا بگیرند و همه را گردن زنند. جماعتی متفرق گشتند. نوری و ابوحمزه و رقاق را- رحمة اللّه علیهم- بگرفتند، قتلشان بفرمودند. سیاف شمشیر برکشید، نخست نوری در پیش آمد، سیاف گفت «این چه دلیریست؟» گفت «حیات من بر یاران ایثارست، و ما را جوانمردی ناچار.» سیاف بگریست، فریاد برآورد خلیفه قاضی را گفت «تفحص کن!» نوری را بخواندند و ازو مسایل فقهی پرسیدند، بصواب جواب داد و دقایق فقه چنان اشارت کرد که علما نشنیده بودند، متعجب بماندند. گفت «ای قاضی! حق تعالی را بندگانی‌اند که ایشان با حق گویند، و از حق گویند و با حق نشینند بحق خورند و بحق نوشند؛ جانشان در عیان عیان غرقست. بنور قدس در نور اسماء اللّه افتاده‌اند.و جز حق همه را فراموش کرده‌اند.» قاضی بگریست، و در پیش خلیفه رفت، گفت «اگر اینها مسلمان نیستند، در روی زمین مسلمان نیست.» جمله را عزیز و مکرم باز گردانیدند، و عزیزان رفته باز خواندند. این حکایت را «وقعۀ صوفیان» نیز گویند.

و نیز ابوسعید خراز- که قمر الصوفیة کنیت اوست- تصنیفی کرده بود و آنرا «کتاب السر» خوانده. علما معنی آن ندانستند و بکفر بدو گواهی دادند. ابوالعباس عطا را برای حسین منصور نعل در سر فرو کوفتند و بدان بکشتند. چندین نوبت جنید را بکفر منسوب کردند و سهل بن عبداللّه از تُستَر براندند و همچنان بایزید بسطامی در گرگان سالی بماند و صبحی را در اسما و صفات کافر گفتند. حُصری را حلولی خواندند. ابراهیم ادهم را بزدند. عامر ابن قیس از تابعیان بود نزد عثمان بن عفان- رضی اللّه عنه- برو خصمی کردند. گفتند: میگوید که «من از خلیل بهترم.»

محنت این قوم بیش از شمارست، و این حکایت مشروح، در محن الصوفیة آورده‌اند. این قدر که گفته شد سخن ما را گواهست. اشارت این در قصص انبیاست، حدیث «نَحنُ معاشر الانبیاء اشد بلاءَ ثم الامثل فالامثل» یاد دار. این همه ازمّۀ سبحانی و سلسلۀ موصولۀ سلطانی بنگسیختند. زبان «انا انت»، «اناالحق» ببریدند. اگرچه آن عیاران برآویختند، مرغان مقدس از چمن صورت برانگیختند، و خود را نشانۀ ظلم کردند لیکن آنها باز آشیان بساتین غیب قرب رسیدند و اجسام بالیه را بدست این غولان بگذاشتند. اگرچه خونها ریختند، کسبشان جز فرحی قلیل نبود، عاقبتشان جز ترحی طویل نبود. این جای در عار و شنار بماندند و آنجا در ندامت و نار ببدی معروف شدند و از مأمول ریاست خوار همان مهتران سبق بردند در رفع درجات و ارتقاء مقامات در دو عالم طعن طاعنان بنااهلان باز کردند، و ایشانرا فضل و شرف زیادت شد. حق- سبحانه و تعالی- خطر و قدر ایشان بزرگوارتر کرد و آن مفلسانرا خایب و خاسر گردانید معروف سمت ظلم الی یوم القیامة.

چه بودی اگر بخود مشغول شدندی و بحث در علوم ایشان نکردندی تا در خون این مهتران نه افتادندی؟ دریغا اگر بدانندی که علوم الهی نه همه آنست، که ایشان بخواندند. اگر فرق علما بدانستندی، در درجات علم نگشتندی. میراث داران «و علم آدم الاسماء کلها» مطایاء محمل «انا عرضنا الامانة» نسوختندی. حاملان اوقار خرمن «وعلمناه مِن لَدُنا علماً» آنها که در مکتب الهام بر لوح اسرارشان صد هزار «شین» عشق در «عین» عیان ازل چون «سین» اسرار تاج انداخته‌اند و حرف «غین» و «قاف» در غیبت و حقیقت بگداخته‌اند. در سطور علم مجهولشان صد هزار الف انانیت در کنه اولیت «لا» است، صد هزار «لا» در شهود بقاء «الف». چه دانند این حدیث اولوالالباب که اسرار عشق و توحید ورای عقولست.

چون دانستم که درد دل چند در چند است، برای تسلی شروع کردم در جمع الفاظ شطحیات عاشقان با مفسران. تا آن صادقانرا که عبارت ایشان اشارۀ شطح بود وصفی بگویم، و رمز ایشانرا در عبارات شرحی بگویم، زیرا که در حکایتشان سکینه و وفاء قول «وَکلاً نَقصّ علیکَ مِن انباءِ الرسل ما نثبت به فؤادک» است. اگرچه بیچارگان ندانستند مناقب آن سروران، هر یکی ازیشان در عصر خویش امام امتی بودند، و در هر فنی در هر دو علم مرجع خلق بآیات واضحه و کرامات باهره و سنت صادره و آداب مقدسه مشهور و معروف بودند. سُرُج زمان و شموس و اقمار جهان بودند. عدد ایشان بیش از شمارست، لیکن سر عربی لبان عشق و شطح از کبریاء معرفت اختیار کردم تا تو نام ایشان بشنوی، و بسخن آن عیار سر در چهار سوی بازار قدم و بقاء ازل و ابد بگردی.

اشارة فی وصف حالی. بدانی که میان مرغان باغ «الستُ» چه بازم، و بر عرصۀ کم زنان علم مجهول بمهر نفس مزور و نرد دغاء معشوق مکار چه بازم. تو ندانی که این عروس حجلۀ انس در عالم قدس کیست و این در گسیخته از سلک مشایخ عشق در میان این زهاد قرا چیست. غریبی نانشانست و شاهدی دل نشان.