ابوالحسین نوری گوید که «محبت هتک استارست و کشف اسرار».
قال: آری! چنین است. چون معشوق مستولی در محبت از محبت جان محب مَحْمل عشق قدم برنگیرد، و ببازار شوریدگان معرفت برآید و از سر مستی نهان پیدا کند، این سکر در انبساط است و بسط در رجا، و أمن در تمکین. چون مستی غالب شود، حیا زوال پذیرد. محب پاک ندارد که سر آشکارا کند. چون انبساط پدید آمد هیبت برخیزد. چون هیبت برخاست، عاشق آنچه هست بگوید. چون لذت تمام شود در مشاهده، حشمت برخیزد. از عاشق دعوی پیدا شود. عشق او را باظهار سر اغرا کند. چون برد یقین درآید، سر آنگاه فاش شود. چون در منزل وصلت ایمن شود، و از اضطرابِ امتحان بیرون آید، جان از حق رضا بیند؛ به بی باکی «أناالحقّ» بگوید. آن از خرمی جانانست. چون جملۀ حجاب برخاست، معشوق مراعات عاشق کند. از بیخودی و رنگ آمیزی ببازار خوب رویان برآید و آنچه دید باز گوید. نانمودن از خامیست و نمودن از خود کامی. عاشقان دل گشا را از کون بیک کون ندارند و وجود عالم بخاک نه انگارند. جان و روان بعشق بسپارند و جز حق و حقیقت در راه پاک بازی نگذارند.
از که میترسی؟ جز تو کس نیست. «سُبحانی» گوی. ما را «أناالحق» بس نیست. سرخلوتخانۀ «دنی فتدلی» با فقیران فقر رباط ازل بازگوی، و این حریف پاک باز را در دم أنائیت از خود باز جوی، که هرچه تو گوئی، گفۀ اوست؛ و هر چه تو جوئی، جستۀ اوست. دست برآور که عاشقی فاش به. دامن معشوق رعنا از شوخی چاک به.
بیت:
شعر