اگر شراب عصمت از جام کیان بزم عشق خوردهئی، و گوی دولت محبت از میدان زلفت از پیش رخش جم بردهئی، باز گوی تا سرّ «أنا الحق» چیست؟ و بر در دروازۀ قِدم طفل جان عدم کیست؟ سست پیمان مباش که میدان یکتائیان بر رزم آوران تجرید تنگ است. هان تا رسم فقه بدست عقل عنان حیزوم لشکر جان نگیرد تا در ایوان عقلاء مجانین از شراب مستان شورانگیز «سبحانی» باز نمایی. بچابکی عشق از دبیران امر ونهی بگذر، که ایشان مزور نویسان قدراند، گزیت از عقل رعنا ستانند. از آن شاهان خاقان چین قدم را دیوانه خوانند.
هان تا بشوخی رضوان و کشی جنان فریفته نشوی، که طراز روی حسن ازل غیورست. دامن صبح صفاتش از شب کون و عدم بیرون نه. ترا گفتم که زرق زراق و تلبس التباس مخر و غرور حیل گران مکر مخور، که قدیم ذوالجلالی جان معرفت از قدم پی کرد و مرکب روح ناتوان در بیابان معرفت خوی کرد. آنگه تاج «لولاک» بر بام افلاک بینداخت، و در دیدۀ بی دیدۀ وجود بگداخت. مرکب تنزیهش بتیر قوسین ورای کونین خسته گشت. زمام «أنا أفصحُ العرب و العجم» از پیش صدمت عزت بپیچد. انگشت تحیر بر لب «لااحصی ثناءً» نهاد. معلم «شدید القوی» را گفت در اراک عرفات که «لستُ بقاری». بیت:
پردۀ بی نشان چند زنی؟ بترنگ زخمۀ اسرار بنوای انوار زند و پازند عشق در بتکدۀ خودپرستان چه خوانی؟ شرح «تکلموا حتی تعرفوا» رمز این اسرارست، و دُرج این انوار «و اما بنعمة ربک فحدِّث».