قرآن کریمبه زبان فارسی

فی شطح الخرّاز

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

ابوسعید خراز گوید- رحمة اللّه علیه-در شطح که «بنده چون باز حق رفت و بحق متعلق شد و در قرب ساکن گشت، عظمت حق را مطالعه کند. بعد از آن نفس خود را با دون حق فراموش کند، تا بحدی که اگر گوئی که از کجائی، و بکجا میروی؟ جواب او جز این نباشد که اللّه».

قال: این سخن در کتاب سر گوید، اینست که علما برو انکار کردند. از قلت فهم ندانستند اصطلاح متصوفه را در توحید، که هر آنکه از نفس و اخلاق او در ظاهر و باطن بیرون شد و در غیب حق بقدس حق مقدس شد، پس آنگاه در مشاهده قایم بحق شد، و ساکن بجمال حق در بحر عظمت افتاد موج قلزم صفت او رادر ساحل بها اندازد.

در سناء تعظیم و اجلال در اولیت، اولیت افتد. چشمش از نور قِدم پُر، و زبان از نور قِدَم پُرو روح از نور قِدم پُر، و گوشش از نور قدم پر و نفس از نور قدم پر و طبع از نور قدم پر و شخص از نور قدم پر در عیان اللّه هرموئی ازو عظیم‌تر از عرش و کرسی شود. این عظمت جز عظیمی نبیند. چون سخن گوید، کلام حق گوید در محضر غیب قدم «اللّه اللّه» زند. چون او را بینی، مرآت تجلی بینی که در آن مرآت جلال اللّه پیدا می‌شود، اهل بصایر بواطن غیب را- که بصراء معرفت‌اند و عیون اسرار- علم این معنی صادر شد.

از زبان حکمت سرای «بُعثتُ بجوامع الکلم» که از اسرار تحقیق عشق و التباس بکلمات أنائیت راند، از صنایع قدم در لباس عدم خبر داد. از حق حکایت کرد- علیه السلام- که «من چون بنده‌ئی دوست دارم، چشم او باشم، تا بمن بیند؛ و گوش او باشم، تا بمن شنود؛ و زبان او باشم، تا بمن گوید.» چون حدیث از پردۀ حدث بیرون شد، آنگه قدم بینی. علتی که برگ آن جانست از حجاب انسانیت جز پردۀ نیستی نیست. چون آفتاب قدم شد. در آیینه غلط مکن که آن درخشیدن خورشیدست، که چون گنج یافتی، گنج نامه بینداز، که هر که نقش نگین سلیمان دارد، بی خاتم درویشست.

ای ازرق پوش رباط آوَه کنان «انَّ ابرهیم لاوّاهٌ»! چند از رنگ طبع آسمان؟ دُرج تزویر دروغ گویان مزدوران فلک بینداز که سیاح میدان گردون دفتر شواهد بشست. بر بام عالم حُلّۀ جان آدم دوزد. روی سوی عالم بیخودی کن که دزدان کاروان گاه ارواح از بار «انا عرضنا الأمانة» خریطۀ دفتر امر و نهی می‌برند. تو از لعل جان فزای صاف عشرت جان شراب یکتائی در کش، که عقل بی مایه خود جواب «کراماً کاتبین» دهد.