قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطح الخرّاز

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

خراز را پرسیدند که «انس چیست؟» گفت «خرمی دل بقرب اللّه، سکون در خرمی بجلالش، و ایمن شدن از آنجا که رعایتست یکتا شدن از دون وی، اشارت حق بوی و او از اشارت بیرون بحق ناعم شدن و جفاء غیر نکشیدن.»

قال: سخت نیکو گفت آن ره رو دل گشاده که انس جز خرمی بحق نیست؛ بدیدن جلال او ساکن شدن؛ درو از هر چه غیر او، و با او ایمن شدن از دون او، اگرچه آتش دوزخ بود؛ زیرا که از عنایت قدم بوصف رعایت ابد دید، دانست بخطاب و مشاهده رضا از حق؛ از پردۀ مکر بیرون شد، آیت «أولئک لهم الأمن» رایت او گشت. لطافت جوهر آدم در صفاء مشاهده بغایت رسید. زحمت حدثان نپذیرد. جفاء نااهلان برنتابد. آن نه از بی معرفتی بود، یا از تنگ دستی بلکه آن از ستمکاری در انبساط است و از نازکی در انس مقامی مخصوصست.

زجاجۀ رقیق جان همرنگ نور مصباح «فیها مصباحٌ» شده است. گل باغ صفاء بها بی خار امتحان طاقت دست نااهلان نمی‌دارد. از لشکر قهر و مکر در معراج «أعوذ برضاک» در سایۀ عَلَم «سبقتْ رَحمتی غضبی» میگریزد. سائل صحراء مدین <ربّ انّي لما انزلت اليّ من خيرفقير؟>چون از دريوزه كوي «رَبّ ارنی» باز گردید از مقام انس روی سوی کثرت امر نهاد و بازار امتحان دید بهم برآمده از غایت رقت در هارون آویخت، لوح توریت بینداخت. قایل «لا تأخذ بلحیتی» گفت: ای تند «ان هی الا فتنتک». مشت «فوکَزه موسی» برکه می‌زنی؟ ما را چه گناه؟ شو قصۀ «فخذ ما آتیک و کُن من الشاکرین» برخوان.

ساکن گلستان «دنی فتدلی» چون از شاه راه «سبحان الذی أسری» باز آمد، منجنیق انداز قهر از سنگستان ابتلا حجری بینداخت. گوشۀ تاج «لولاک» روی «والشمس و ضحاها» بخراشید. نازک دل «ولقد نعلم انک یضیق صدرک» از محل جمع در رؤیت تفرقه افتاد. خون از روی مبارک می‌سترد و می‌گفت «لن یفلح قوم خضبوا وجه نبیهم بالدم». برسم پیر «لاتذر علی الأرض» گفت «اللهم اشدد وطاتک علی مضر». ای مایۀ باغ اِرم! تا کی در شاخسار شوامخ امتحان برخش عشق جولان کنی؟ تا کی در چهار سوی طیعت بادیۀ باغ خلیقت میدان کنی؟ اگر قاصد نامۀ «ونفختُ فیه من روحی» هستی، چند تربیت منزل خود کنی؟ هان که منادی گر «اِرجعی» بانگ «قل اللّه ثمّ ذرهم» در عالم «ألستُ بربکم» فرو داد. تو در مسند عبودیت چه نشینی؟ بگذر از دام دانۀ گندم آدم که میزبان خوان مشاهده میگوید «انّ لک الا تجوع فیها و لا تعری».