خراز گوید «عارفانرا هست خزاینی چند، که علومهاء غریب و انباهاء عجیب در آن بودیعت نهادهاند. آن کلمات را بلسان ابدی و عبارات ازلی باز میگویند».
قال: صدق الشیخ. دل ایشان گنج خانۀ اسرارست و عالم انوار. چون در عشق گرم شوند، جان گوینده از حق نشان آورد. حق بخطاب معرفت بزبان ایشان سخن گوید. گفت «له لسان یتکلم به» بیاد دار، چون شنیدی که «نطق اللّه علی لسان عُمر» در آیت «فتبارک اللّه أحسن الخالقین». جانا! چون کثافت برخاست از زبان حدثی، زبان ازلی دران زبان تجلی کند. بنعت ظهور وجود عارف لوح محفوظ خطاب قدم شد؛ گوینده و شنونده یک رنگ بینی. ای قابل معنی آدم! کشتی طوفان نم آب نوح بر خشک ارادت چه رانی؟ اگر هم زاد پدر عیسیای، از عطسۀ دم «و نفخت فیه من روحی» بر مرکب جام جم سوار شو که شاه راه «سبحان الذی أسری» طرقوا گویان «و رفعناه مکاناً علیّاً» جادۀ «انی متوفیک و رافعک الی» بقارورۀ «فاتبعه شهاب ثاقب» از مسترقان قهر پاک کردهاند.