ابوحفص در شطح گوید «از آنگاه باز که خدایرا بشناختم، در دل من حق و باطل نیامد.»
قال: دل منظر روح است و محلی خاص هست، که آن مکان لطیفۀ خاص است در آن مکان جز تجلی نشود. عبارت از تجلی نظر سیصد و شصت گانه است. آن عالم را «دل» خوانند که شاهد مشهد غیب است. نواحی آن موضع محل جریان خواطرست. الهام فجور و تقوی در آن نواحی فرود آید. و اگر نه آنچه دلست، اصل در رؤیت صفت غرقست. «لی مع اللّه وقت» آنجاست که فلک و ملک در آن نگنجد. خاص جلال حق راست. با دل گم گشته میگفتم که در عین اللّه کجای؟ از سر عزت ندا آمد که ای مسافر بیداء قدم! چون سفینه در دریا غرق شد، جز آب دریا دست آویز مساز که غیر ما در ما طلب کردن کافریست. از درنگ و شتاب حدث بگذر، که آن آثار حدثانست. چون ما دل گشتیم، ما را طلب کن، که دلت آنست. از آتش و آب طبیعت چه جوئی؟ که گلبرگ بهاء جلال بی هوای عناصر در چشمه زار جان مرغ خرد را روید و از بستان صفت عندلیب عشق آن گل بوید.