قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطح یوسف بن الحسین الرازی ۳

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

یوسف حسین گوید در وقت نزع صاحبان معرفت را که «هرچه از من دیدید بر آن اقتدا کنید، الا بدو چیز: قرض مکنید وصحبت با امردان مدارید.»

قال: ایشانرا در توکل ضعیف یافت، و از مقام بسط و انبسار دور. وام کردن خرمی است ببقاء خداوند- جل اسمه- و معرفت برضای او یافتن نیل کرمش بعد از قرض کردن. این حال متمکنی را مسلم شود، که از اسباب عرش منقطع در همه حرکات و سکنات مخاطب و مأذون، عیشی بی تردد و دل تنگی گذارد در نیستی ذلیل نشود. معروفست که سید عالم- صلی اللّه علیه و سلم- قرض کردی و در راه خدای صرف کردی. چون بدین سامان نباشند از قرض کردن که باشند؟ ناموسانِ دل تنگ سالوسانِ چون سنگ، که بدم زرق کفش عیسی و چادر مریم دزدند. چون رنگ «صبغة اللّه» ندارند چونست که رنگ توکل نزد ساده دلان عالم برآرند؟ همی با ایشان افسانۀ سرگذشت خام درایند.

حدیث روی نیکوی خوبان دیدن و معاشرت ایشان خطری عظیمست. مبتدیانرا بهار باغ «حُبّب الی من دنیاکم» در مجلس عشاق است. منتهیانرا نردبان بادیۀ بام ازلست زیرا که از معدن قدس قدم است. حدیث «النظر الی وجه الحسن یزید فی البصر» از سید نیکوان ملکوت بشنو، که اگر نه حُسن از معدن قدس بودی سر یوسف از معدن عشق بمعدن حسن حدیث «و لقد همت به وهم بها» نکردی. عشق و حسن در عین جمع اصلی فرد در فرد است، از آن بهم دیگر انجامد. هم حُسن از سر عشق بازی میگوید، که با حق هفتاد بار عهد کردم که در روی ایشان ننگرم. چون قد و زلف و خال و ورد و خد و غنج عین بدیدم، جمله عهدها بشکستم. درین معنی حق با من عتابی نکرد، و آن در حساب گناه نگرفت.

عاشقا! عهد در عشق رعونت عقل انسانیست، زیرا که او پاسبان امر و نهی است. چون ملازمان انس نبینند و مسافران شوق جمال قدم بیابند نوبت او ماند. چون حدیث سر قدیم سر صمیم روح عاشق بمعدن ازلیت کشد، در آن مشهد عتاب کجاست؟ چون روح از معدن رسوم جداست، توبت از نقص بشریت است و شکستن توبت از استیلاء جلال عشق جمال. من در مقام انس چون ساکن قدس شدم جمله سخن از التباس گویم، نقل مجلس مشاهدۀ شاهد و شمع دانم. مرا در گلستان صفت بنگر که چون در روی هلال جلال ازل خندانم ودر شوخی و کشی باز گریان؟ این صوفی دل بند گوید: خواجۀ شاهدان ری در جواب نامۀ جنید گفت که «اگر بگناه جمیع خلایق بنزدیک حق شوم، دو ستر از آن دارم که یک ساعت بتصنع مشغول باشم.» تصنع تکلف است از تفرقه و تفرقه در جمع کفرست. از حق بکون نگاه کردن حجابست. موحد در موحد به بین و کون از کیف و کم بیرونست.

سر «لی مع اللّه وقت» در مشهد تنزیه بینی که اگر خواجۀ جهان در آن منزل بماندی، لشکر احکام از درد عشق براندی. ارکان عرش و قوایم کرسی از آن گران سنگی حالش بشکستی. ندیدی که مرضعۀ صفت چون در مهد وصلت شیر الفتش دادی در خواب «تنام عینای ولا ینام قلبی» عروس قدم را برنگ آدم دیدی. گفتی: «شوقنی الی لقائک» که مشتری جانش در آسمان معراج هویت در بُرج وحدت هم قران کیوان قدم شدی. در رؤیت آفتاب جلال بدرکمالش در محاق فنا هلال بلال گشتی. آن همرنگ خاک آدم را گفتی، که سپیدۀ مُهرۀ «ألستُ» نرد گل نام بتیره بام سحر «سبحان الذی أسری» بزن، تا از حیزوم «دنی» در وادی «جاءَ اللّه من سینا» پیاده شوم. مرا از سُکر شراب خانۀ «لی مع اللّه» دمی رهائی ده «اَرحنا یا بلال!» که لشکر قِدَم اوباش عدم بشکست و سهام قوسین از هدف کونین بگذشت. رنگ رجا رنگ بوقلمون «صبغة اللّه» در جنب نیم رنگ مسیح جان زن، تا نگاریان فلک در بیت معمور ترا رنگ رزی کنند. قابلۀ آدم را بگوی، تا زبدۀ ممحاض صلصال را از مخیص جان براندازد. با تو سر «خمر اللّه طینة آدم» در صباح صبح صفت بدانی تا کی از کوحدت؟ سفینۀ نوح عقل را در قلزم قدم غرق کن تا از قلق شمال نفحات مشاهده از دم «الریح نفس الرحمن» «بسم اللّه مجریها و مرسیها» بشنوی. فعل را زبون مباش، که هم خانۀ کون در هواء آزال تبر آبد نپرد.

ای عقل اول مشیمۀ امر! چون بگذشتی، چرا در فضاء ازل ننشستی؟ قفص امتحان بشکن، که گلستان جلال از چون تو مرغ خالیست. از زبان علت اولی بشنو، بی رنگ حرف دوئی سر یکتائی تا کی از رعنائی نفس خرگاه «وصورکم فأحسن صورکم» داده‌ئی؟ سپهر را با دایۀ فک ده، تا عقل اول با شاهدان ازل در اتحاد مباهات کند. جامۀ نفس آتش اثیر برکش، تا محض معنی روح روح «و کلمة القاها» «ثالث ثلاثه» گویان التباس در حسن تحقیق جمال ازل در «هذا ربی» بنمای. ای خورشید! ظل ازل گستر، تا کی از جامۀ آسمان حُلّۀ عناصر دوزی؟ تا کی عود عشق خام بر آتش سفر طبع سوزی؟ اگر روزی از مراتب خاک آدم بر در سرا پردۀ ازل رسم حدوث و قدم گم کرده‌ئی، یا شربت لایزالی از قدح لا أبالی خورده‌ئی، از خرابات بقا بیرون آی، تا صحیفان آیات گل صفت در گِل قدرت ببینند. چند درین جهان چون متواریان صعالیک فقردر بازار ارادت «اَرِنی» دریوزه گری کنی؟ از رنگ دوئی بیرون شو، تا نزد صوفیان فلک بی فتوی غیرت توحید «أناالحق» گوئی و از قبلۀ «اَمانی» هلال بمانی، یمین عزت در آیینۀ اتحاد جوئی.