قرآن کریمبه زبان فارسی

فی شطح سمنون المحبّ

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

سمنون محب در شطح گوید، چون پرسیدند که «محبت چیست؟» گفت «محبت بنده با حق یا محبت بنده با بنده؟» گفت «ویحک! درین ساعت محبت حق با بنده در صحبت خضر- علیه السلام- میگفتم. ملایکۀ مقرب نتوانستند شنید.»

قال: ممکن بود که آن ملایکه اهل عبادت بودند، نه اهل مقامات عشق و محبت، زیرا که ایشان اصحاب مقام معلوم‌اند. در آن عالم مرفوف محبانرا وقفت نیست. ایشانرا سخن است که چون بگویند پیش زهاد و عباد، ایشانرا بکفر نسبت کنند زیرا که سر صفات و جلال عظمت ذات و شوق و عشق ازو مردانرا گویند، زیرا که ایشان متصف بعشق قدیم‌اند. از ظهور انوار دیمومیت خبر دارند. ورای ورای باقدام اسرار گذر دارند، از علم مجهول در متشابهات سخن گویند. سر التباس نمایند. حقیقت محبت حق در وقت کشف محبوب، چون پیدا کنند آنک نشنود از اهل عقول و از وحوش و طیور بمیرند و از جمادات بشکند و بریزد.

شنیدم که چون او در محبت سخن گفتی، قندیل بهم باز آمدی و مرغ از هوا درافتادی. روزی مگر سخن در محبت میگفت. بلبلی در آمد، منقار بزمین فرو برد. خون از منقارش روان شد. مضطر می‌شد تا جان بداد. عجب نیست کلام محب در هیجان محبت نشر نور صفات است، و بروق لمعان ذات. مع ذلک سید محبانرا ببین که چون در زاویۀ «سدرة المنتهی» برتر از عقل و جان آمد در حضرت قدس، آنچه بشنید از رمز محبت و انس. او راگفتند که «این مکتوبات سی هزار کلمه است، با کس مگوی» نشنیده‌ئی که هواخواهان امر در گفتن «أتَجعل فیها مَن یفسد فیها» حدیث «وأنبئهم بأسمائهم» ندانستند؟ از آن «لاعلم لنا» گفتند. آنچه آدم دانست از علم «و علم آدم الآسماء»، آدمان تازه روئی چون سراپرده ورای عقل زدندو حروف جهنم بنام نفس نقش برنگ هواء طبیعت کردند از نقش کفر و دین بیرون رفتند. گورخانۀ وجود پرداختند و نعل دو گیتی از پای انداختند.

از دم آدم دم محبت آوردند که اگر از آن اسم و نعت صفاتی با «کراماً کاتبین» بگویند در هیچ سطر امر و نهی ننویسند. مرا در محبت چه گناه چو رخت بقا از دو جهان بردم؟ مرا که کشد، چون از زخم سیف «لن ترانی» مردم؟ کاتب ضمیرم. تلقین «قُل اللّه ثم ذرهم» که نویسد؟ فراش فهم از خانۀ جاودانی خاشاک آشیان سیمرغ جان رفت.بلبل عشقم با عندلیب «ألستُ» از بیخودی سر «سبحانی» گفت. آنچه گفتم شرح دردی است، که در جان زیرکان نهفتم. نسبت مُلک از کاف و نون دان، حرف صحبت از لوح صحبت. این آدم ثانی را بزبان بی زبان «أناالحق» خوان. عتاب «لاتثریب» نه عاشقانست. کیست که در سر فنا و یافت بقا از لام «لن ترانی» درین حدیث نه بیجان است؟