قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطح سهل بن عبداللّه التستری

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

از سهل عبداللّه پرسیدند که «مرد صُوفی کی شود؟» گفت «آنگه که خونش حلال و مالش مباح شود و هرچه بیند از حق بیند و رحمت خداوند- جل جلاله- بر همه خلق شامل داند.»

قال: بدین سخن آن خواهد که چون صوفی بتحقیق معرفت رسید، هرچه بیند بچشم رضا، از حق بیند. در بند مکافات اذیت خلق نشود نه در دنیا و نه در آخرت. مال و خون خویش مباح خلق خدای کرده باشد و بدان شکرانها دهد. نبینی که حق- سبحانه و تعالی- چون خُلق سید ستود گفت «و ما أرسلناک الا رحمةً للعالمین». از آن فرمود آن مهتر که «صِلّ مَن قطعک، واَعطِ من حَرمَک واعفُ عمن ظلمک.» نه کار هر تردامنیست. شاهی باید که هر زمان هزار بار از سر شوق و سر عشق شهید جلال حق شود و خود را بحق بخشد. خود را سبب تعذیب خلق داند. از روی تواضع در هر ذره‌ئی قبله‌ئی سازد و بجان مهربان سگان کوچۀ بازار را خدمت کند. شعر:

وَاَحتَمِلُ الاصاغِرَ والکِبارااُطیعُ لِآلِ لیلی فی هَواها

هرکه بار «انّا عرضنا الأمانة» بر مطایاء معرفت ندارد، از حلاوت بَرْد رضا و صفا خبر ندارد. ای دیدۀ نیستی! چون در آئینۀ وجود صادر و وارد عینی، عین جمع بینی. ار کوته دیده‌ئی چرا در معرض مخاصمت با اهل کون باشی؟ نه ذرات آلات مقادیر ازل‌اند. سطر «جف القلم» نخوانده‌ئی، و در میادین انقیاد مرکب تسلیم نرانده‌ئی. از آن زخم «لایزالون مختلفین» داری، که دل از جان و جان از دل برنگیری. ندیدی که در دشت یثرب شاه سوار میدان توحید چون از منجنیق قدر حجر امتحان خورد، ننالید. خون در روی بمالید. از ورای قمّۀ علا ساکنان شجر طوبی این بانگ می‌زدند که «فتوکّل علی الحی الذی لایموت». چون قاتل حمزه بی دیت ما ایم «واللّه! لاقتلن سبعین من قریش» با که گوئی ای که بارگیر تسلیمت در راه تصوف رخت توکل نبست. آخر در منزل راضیان عشق پیش طوفان بلا دمی بایست، در صف صوفیان راضی فردا چگوئی؟

مناجات. ای نگارندۀ هر کشوری، و ای پدید آرندۀ هر بخردی! ای صافی پرور در منازل تمکین! ای فرود آرندۀ عارفان در محل یقین! بدین ناتمام صوفی ببخشای و او را هلال مکاشفه در مقام یقین و رضا بنمای تا در این جهان امتحان مزدوری استاد «و اذ ابتلی ابرهیم ربّه بکلمات» کند، تا فردا پیش پیران تصوف از حقیقت توکل خجل نشود.