بلاله لاله زار جان عشق را گفت کای سیمرغ قاف کبریا! چون بمقراض تنزیه قدم پر توحید بریدند، از توحید و تفرید بیرون آمدی. ما را بما یاد کن، نه بتوحید خویش. چون وجود خود فراموش کردی، بیاد ما مارا یاد کن. چون قدم را بقدم یاد کردی، عدم را بقدم فراموش کن؛ و آنگاه از دامن کبریا لآلی توحید در آغوش کن. دل دورنگی را بگوی: تا از مرکب عبودیت پیاده شود، ببام قدم بنردبان پایۀ عدم نرسی. ما را ازین توحید غرض چیست؟ رنگ کفر و ایمان بدروازۀ احد کیست؟ یک خطوه از خطۀ کون بردار تا به بلندی فلک اعلی «و هو القاهر فوق عباده» برسی. هان که منزل قمر سی روزه را ه بیش نیست. تو در مرقاة ابراج فلک آبستن بطبایع چه معراج کنی؟ راه «سبحان الذی أسری» از خاشاک اطباق سماوات برُفتند، و با شاه مرغ عشق بیان حدیث «فأوحی الی عبده ما أوحی» در اسرار ربوبیت بگفتند: ای جان دانا! از مرکب حدث چه ترسی؟ نه گلبن تحقیق زبور عشق سرایی.
از دفتر حکیمان فلسفه طبع اطباق افلاک چه دانی؟ از دفتر روح اول علم سطر عقل عقل آفرین بخوان، تا سر «و ما أوتیتم من العلم الا قلیلاً» درین دفتر شطحیات بدانی. ای مرید طالب! اگر دردمند آن عشقی، عیسی ناتوان را قارورۀ اراده بنمای، که در «بیت المعمور» مسیح مریمان شرمناک علت «انّی نذرتُ للرحمن صوماً» یافتهاند. داروی راه بسنان غَزْچه فریب مخر، تا در بیمارستان شهوت معلول افاعی مخائیل دُنو نگردی. با جان آدم و با صورت آدم هم سفر بودم. درمعراج «و اذ اخذ ربُّک» هم داستان «ألستُ بربکم» بودم. عقل اول از مطلع صبح دین برآمد. در روی آفتاب قدم اور ا صبح دروغ زن دیدم. در منظر دل بروج و منازل قمر معرفت دیدم. از برج محبت زهرۀ فعل برآمد؛ نفس در موکب عبودیت کافری کرد. گفت «هذا ربی». قمر ذات از برج شوق برآمد؛ عقل رعنا گفت «هذا ربی». شمس ذات از برج عشق بر آمد؛ روح گفت «هذا ربی».
چون پردۀ یقین برخاست، راه توحید بر مرغ اتحاد پیدا شد. واحد قدیم طالبان عشق را گفت در مکاشفه: این چه لبیس است؟ از منازل تلوین برگذرند. «انّی بریء مما تشرکون». ای صوفی دلنواز! طوبی یقین را چند آب حیات دهی؟ محراب ملکوت و کذلک «نری ابرهیم السماوات و الأرض» ویران کن، تادر محراب جان بدیدۀ جان بی جهت در هر جهت جانرا ببینی. حدیث «وللّه المشرق و لمغرب فأینما تولوا فثم وجه اللّه»، درین حدیث بنگر، ای دل! چون دیدۀ چرا در عشق نبازی ای روح ناتوان! در زمین دل چرا شاخ گل شوق نکاری؟ ای تن فرسوده! زیر سنگ قضا وقدر بزیر قدم قِدم مفرش درد میباش که وقت آن آمد که این دانۀ دام آدم مرغ ازل برگیرد، و این عشق دیرینه قدم از بقا در بقا از سر گیرد.