شبلی گوید در شطح که «خداوندا! زمین را بفرما تا مرا فرو برد، اگر دو ماهست که یاد جبرئیل و میکائیل بر دل من گذشت.» همچنین حُصری گوید «شبلی مرا گفت که «اگر یاد جبرئیل و میکائیل بر دلت بگذرد، مشرکی.»
قال: ای دوست! چون طیر قدم بمنقار وحدت از عالم طبیعت دل عارف بربود، و با معدن غیب رفت، شواهد صفات و ذات برو پیدا شد.از آنجا بعین القدس و عین الکل رسد. بحسن ازل مست شود؛ از وجود بوجود حق فانی گردد. اگر از خاطر حدثانی اورا ذرهئی بماند در عین توحید و شرط تفرید و تنزیه تجرید کامل نیست و بغیر حق در مشهد حق مشرکست، زیرا که نیران قدم چون بالا گرفت، آثار حدث بسوخت. هر که در غلبۀ حال باشراق نور وحدانیت از غیر حق جدا شد، تا حق کِرا یاد کند؟ ببین که مسلوب مشاهدۀ قدم، پیش رو شاه راه عدم- علیه السلام- چون از کون بیرون رفتی، بعد از سکر در صحو خبر دادی که «لی مع اللّه وقت لا یسعُنی فیه مَلک مقرب و لا نبی مرسل.» کلام عارف در وجد مجملی بی تفصیل است، ودر صحو مفصلی مفسر. چون در سُکر گوید مجمل طعن طاعنانست. چون مفصل گوید از محل شناعت بیرون آید، این کلمات را مقدماتست.
ابومحمد نساج گوید «در مجلس شبلی ایستاده بودم، یکی از شبلی وصف جبرئیل پرسید، گفت: آنچه در روایت شنیدهام که او را هفتصد نعتست و هفتصد پَر، که اگر پری از آن باز کند، از مشرق تا مغرب بپوشد. چه پُرسی از ملکی که دنیا در دو پر او غایب است؟»
دیگرگفت: «روایت است از ابن عباس- رضی اللّه عنهما- که صورت جبرئیل در قایمۀ کرسی چون حلقۀ زرهیست در جوشن، و کرسی و جبرئیل و عرش در جنب ملکوتی که ظاهر شود باهل علم، همچون رملیست در بیابانی.»
دیگر گفت «ای سایل! این علومی چندست که اگر ظاهر کنم آنرا چون برگیرد اجساد؟ یا چون طاقت دارد گفتن آن زبانها؟ یا عقلها چون گرد آن برآید؟ یا دیدها چون در آن رسد؟ یا گوشها چون آن بشنود؟ دلیلی کند آن علم بدان علم و از آن علم. در آن حق خود را برگزید ملک غیب. جز او طاقت آن ندارد اگر ذرهئی کشف کند از آن بر روی زمین، دیار نماند، اشجار بارنگیرد و دریاها نرود شب تاریک بماند و روز روشن نگردد. لیکن حکیمی علیم است؛ پیدا نکرد، بی طاقتی خلق دانست.»
آنکه گفت «ای سایل! زمین مرا فرو برد، اگر ماهی و دو ماهست تا جبرئیل و میکائیل بر دل ما گذشته است.» اگر متعنت اول این قصه بشنیدی از قبح مقال دست بداشتی، طعن نزدی مر طاوسان ملکوت را و شاه بازان جبروت را. هرکه در غیب غیب از خود غایب شد، عالم ملکوت و شهادت را باز نبیند، زیرا که در بحر ازلیات غرق کشفیات قِدم شد. تو در آن دریا، ای فضولی! بدست و پای رعنا چه سباحت کنی؟ خامشی گزین دست و لب را، زیر حکم جلال حکیم ازلی چون غنچۀ گُل بسته دست و دهان باش.
کجائی تو از داغ آتش ابراهیم؟ کجائی تو از استغراق تابوت کلیم؟ چه دانی آنچه ندیدی؟ نه راوق کشان صراحی و خرابات «دنی» در سر فنا «ما زاغ البصر» گفتند و سرّ «أوحی الی عبده ما أوحی» از تو چون بیهوشی در مجلس «ما یکون من نجوی» نهفتند. اگر هیچ گدای عشق گردی در منزل «انّ ابراهیم لأوّاهٌ حلیمٌ» «انّما اشکوا بثّی و حزنی» گویان فراق را اهل دردی. ما از کجا و ملک و فلک از کجا؟ خورشید قدم چون از مشارق جان برآید، نخست صبح دروغ زن کون و عدم بردارد. ملک در راه پیغامست؛ آیات در راه برهانست. غزال کون در بیابان «کُلّ من علیها فانٍ» پیش ضرغام عشق و توحید بی جان است. دلی که بر تن پادشاهست، او را ورای وجود پایگاهست. جان قوت از جمال یزدان پذیرد. مرغ بریان و حور و رضوان بنقل مجلس عشق او درنیاید. جان بلعجب با حدث کی درآمیزد، زیرا که از قارورۀ «وألقیتُ علیک محبّةً منّی» فرعون طبیعت بگریزد.