محمدبن احمد گوید که «در سال قحط پیش شبلی شدم؛ بدو سلام کردم. چون بیرون خواستم آمد، مرا و صاحبان مرا گفت: بروید، که هر جا که باشید من واشماام. شما در رعایت و کلایت من اید.»
قال: خبر از حسن همت داد، یعنی چون در همت مناید و دعاء من، در پناه خداوند عالماید. جل جلاله. و این کلام را نیز بوی توحید ازو میآید، یعنی مرا چشمیست از چشم حفظ حق و بدان چشم شما را رعایت کنم. سخن از حقیقت اتحادست. آنک متصف شد بصفت حق، نطق او نطق حق است. در تفسیر «یُخادعون اللّه» گفتهاند که مُخادعت با رسول این میکنند. آن بهتر که سفیر حق بود بخلق، در امر بمقام حق بود. از برای آن نطق جان جانها. و آن از ظل قدم سایۀ روانها میگوید «من اطاعنی فقد أطاع اللّه». شمس جان چون از فلک دل انجم طبیعت بسوزد، چهرۀ آن روز از چهرۀ آفتاب ازل برافروزد. چون از مطالع غیب بیرون آید، نور از نور «اللّه نور السموات» خبر دارد. اختران ارادت را بحکم اتحاد در سایۀ چتر عصمت خویش گیرد.
این کسی داند که در دیوان ولایت شبلی حق را بدل جان شکر گوید. قفاء امتحان بر ابلهان نزنند. دلی باید که در فناء وجود بسُکر نیستی در عز وجد و لذت وقت از سر شور نایافت بر پردۀ ترنم زخمۀ سُکر شکر زند. بجان تو که در عشق حریفی همدم ندیدم که در حریت عشق را بنده بودی، و بجان بی جان در معرفت زنده، شمع گیتی نهاد را پرنده، ندیدم که جناح همت در نور ما بسوختی. سایه نشینان لگن بودند، چون نسوختند، حق شکر عشق ما بتوختند.