شبلی بحُصری گفت که «اگر ذل خویش بر ذل یهود و نصاری عرضه کنم، ذل من از ذل ایشان ذلیلتر آید.»
قال: کجاست این سخن از سخن اول که احمد محمد را گفت: بسر او را مقامات و حالات بود. هر وقتی را مقالتی آمد. اگر ظاهر مخالف بود، باطن صحیح آمد. چون سیر انس در مشاهدۀ قرب بود، فنون حالات اقتضا کرد. چون در صفاء مشاهده افتادی، نطق او از لذت وجدی بودی که دعاوی اقتضا کردی از علو مقامات. و چون او راباز او دادندی، در وقت پذیرفت امتحان و عجز بشریت سخنش از فناء نفس و ذل آدمی کزی بودی.
جانا! کفر کافران تقلید دید. بر پدران ایشان در کفرشان متحقق نیافت، زیرا که تحقیق کفر در شبکات مکر قدم است و در رؤیت قهریات ازلیات. چون در حقیقت اصل کفر افتاد نزد غلبۀ نکره، در فقد عز معرفت، چون قهر نکره بر وجود جانش مستولی شد، کفر همۀ کافران در نکرۀ خویش چون خردلی در فلانی یافت. عارف را دو نطق است: نطقی از عز، و نطقی از ذل. نطق از عز انصافست بربوبیت، و نطق از ذل رجوع است بازِ عالم بشریت. در سطر درد سید دردمندان عشق را بنگر- علیه السلام- که این هر دو حرف معرفت در لوح محبت باز یابی.
ندیدی که چون در شط بحر انبساط بودی، از بر چشمی در عین عصمت گفتی «أنا سید ولد آدم.» چون در چنبر قاروره اندازان کبریا افتادی، از سر نیستی خبر دادی «انا ابن امرأة من قریش کانت تأکل القدید.» ببین که میان این دو حالت در عشق چند در چندست. تفسیر این شهد عشق جز لب جان بلعجب نداند. اگر مرارت خوف درمنزل اجلال در مذاق جان داری، و لذت حسن و انبساط در انس جان نهان داری، زواران زمرۀ انس در حجال قدس بشناسی. اگر هیچ در بیابان معراج آسمان ازل صبح عشق برتو تابد، این پیش رو اشراق نور جلال قدم بدانی.