قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح الشبلی ۱

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

گویند: شبلی پارۀ نان از دست کسی بستد و بخورد. گفت «نفسم طلب این کسرات کرد. و اگر سرم بر عرش و کرسی التفات کند هر دو را بسوزاند.»

قال: راست گفت. سر او از نیران کبریا و انوار قدم بربود. اگر عکس آن نور و نار بر جملۀ حدثان افتادی، جمله را بسوزانیدی. عجب مدار از فنا شدن حدث در قدم. عرش و کرسی دو محدث‌اند و آن نور قدم که بر جان موسی مباشر بود، جلال تجلی حق بود. ظهور را پست کرد و موسی را مست «خَرَّ مُوسی». پاره شدن طور التفات آن تجلی است که در سر موسی بود، کوه را فانی کرد و موسی را باقی؛ زیرا که موسی بمشاهدۀ جمال مُربّی بود، استعداد بقا داشت، خو کرده بر تجلی.

این سخن از شبلی انبساطست قصّۀ موسی و خضر و میهمانی خواستن از قریۀ «فأبَوا أن یضیفوها»؛ بعد از آن عربده کردن در ممالک ربوبیت؛ بعد از شنیدن کلام ازلی ابدی گفتن «ان هی الا فتنتک» و از جمال «وألقیتُ علیک محبّةً منی» نور ساطع تجلی روی موسی را بآفتاب قدم نگار کرد. از آن پس، چون برقع از روی برداشتی، چشم بینندگان بسوختی.دانم که حدیث در بازیدن عیالش شنیده‌ئی. اگر دلت خریدار این غمست، بشنو که در دانۀ گندم آدم آن دم است. چون از قدر ازل در آن دانه چاشنی دید، او پاسبان امر را عناد کرد بی درنگ عقل، دست عشق برآورد دانه از آن دام. درین خاکدان آورد، بعلم «اسما» سوی جنان شد، بجناح عشق و تفرید سوی جانان. چون در عبودیت بود، از حریت عریان شد. چون راه عشق گرفت در ربوبیت، سلطان شد. چون از تعلیم گری اختر شماران فلک بازگشت، نورهی آورد در منزل «انّی جاعل فی الأرض خلیفة». تحفۀ آیت «وعَصی آدم» چون برانداخت مایه داران ملک عشق را عشق فرمان کرد. از قدم خلافت ربوبیت در اصطفائیت این یافت که «انّ اللّه اصطفی آدم.»

ای عیار! بپر جناح ازل تا ابد در قدم طیاری، ببر مرکبِ جامِ جم در میدان قِدم سواری. چرا با خوش دلان ارادت درین منزل آب و گل هم داستان علت علم باشی؟ بگذر از دام خر، که عزت عشق علت امر و نهی برنگیرد. عقول صادره را از راه احاطت جلال روزگارت پی کرده‌اند زیرا که طوطی عشقت بوتیمار پر تیمار هجران ذات ازلست. این دو مرغ بیکار را که در قفص عنصراند، بمقراض فنا پر ببر تا نرد سپید مهره زن صبح بقا رنگ لیل و نهار نماید که «لیس عند اللّه صباح ولا مساء». نقد حالی و عشق لایزالی دان، برانداختن وجود شور لاابالی.