شبلی در شطح گوید اصحاب خویش را که «ای قوم بمیروم تا بجائی که ورای آن جای ورا نیست. میروم در یمین و شمال، تا بجائی که ورای آن ورا نیست. باز میگردم. هرچه دیدم بعد از آن، در یک موی خِنصر خویش میبینم.»
قال: این سخن اشارت بملک و کونست، تا بحد خلأ و ملأ جائی که بعد از آن جای نیست، آنجا مقطع حدثانست؛ خاطر خلق بیش از آن بر نشود. آنچه در ملکوت اعلی دیده بود، در ملکوت اصغر بازیافت. و آنچه در ملکوت از قدرت و قوت قدم دیده بود، در آفرینش یک موی خویش بدید، زیرا که صورت آدم مرآت هر دوکونست، هرچه در آن هر دو ملکوت بنهادند در صورت آدم پیدا کرد. «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم». ازین نگاریدن عالم جان و نفس خبر داد. این جای در مکان لامکان است. عرش عبارت از جانست، کرسی از عقل، سماوات از صدر، بهشت از دل، دوزخ از جگر، انجم و سپهر از حواس، روی خلق از اوهام و افهام، مشارق و مغارب از دست، اطباق زمین از پای، دریا از شکم. در شهر خدای روح ناطقه خلیفۀ خدای. هر صناعت که درین جهان پیداست در کون پیداست. تجلی از قِدم چون یک آدم پیدا شد، وجود آن نقطه عالم را محاذی گشت. وجود در آن از اثر بی اثر شد او محیط شد، و او کمتر شد.
بدیدۀ حقیقت ببین که چون ورای وجود از حیز حدثان تهمت بگذشت، حق را بحق دید. از حق در خود گریخت از ترس فنا در عظمت و سطوت عزت حق بدو لطف کرد. از راه التباس ازو بدو تجلی کرد. آنگاه انائیت پیدا شد. حق اتحاد جبرئیل را بصورت دحیۀ کلبی بنمود. چون روحانیان جزو عالم قدرت افتاد، چنین دست بازی کند. ببین که قدم بقدرت خویش چون جسمانی روحانی را بصفات منزه از حدث ربانی کند. چون بنمود، بهر صفات بنمودن تواناست. ای عاشق! نمیدانی که قدم از حدث پیداست؟ ساکن عماری محمل سبحانی و پرده دار بارگاه رحمانی گوید- علیه السلام- «انّ اللّه یری هیئة ذاته کیف شاء» او چنانک خواهد، جلال ذات خود بنماید.
اگر هیچ در سایۀ طوبی صفت جان پر درد از راه عشق در حجلۀ انس قیلولۀ حسن یافته است، تو این سب سلیمان ملک محبتت معراج کردهئی و آذرکیشان بتخانۀ التباس «هذا ربی» دیدهئی، این رمز معلم مکتب قدم بدانی. این نه۸ رعونت عقل است، که از راه اشخاص و شکل ارواح درآیی، زیرا که جزو کل کاینات غبار سنب حیزوم قدم آمد. در «لی مع اللّه وقت» حریف دانا را ببین، که چون برتر از عقل و جان شد، چون از حدث در قدم پنهان شد. چون در عشق بود، ساکن آفاق کالبد آدم بود. چون واحد او را بوحدت برگزید، بر بام کون ازل را هم داستان شد. عرش و فرش از نهالش خیره گشت. کورۀ کون در حسن آن جهان از نایافت تیره گشت.
ای طفل عشق! نه ذباب کون بستۀ عنکبوت قهر تست؟ قامت عشق بنمای تا از باغ حسن ولایت مرغ «فخذ اربعةً من الطیر» از باغ دولتت ببرند، چهار میخ طبیعت برکن. ای مرغ «دنی» معرفت! قفص کون بشکن، از لباس حدثان در کشتی حکمت نشینی، «فألقیه فی الیم ولاتخافی». نه روح غیب بشمال «بسم اللّه مجریها» در قلزم سفینۀ تو راند، چرا عزم سفر غیب بر بارگیر عناصر کنی؟ درین بحر سَر قَدَم کن، که آفتاب شرق صفات از کون بی سایه آمدی. ای لعل کان یاقوت عشق! تو در سایۀ خود دریغ. ای ماه ابراج آسمان قیومی! چرا در کلفت؟ ای کالبد آدم زیر میغ! اگر سوختۀ تاب خورشید جلالی، حرقت محبت کو؟ اگر رنگ صبغة اللّه از چشمۀ عیسی داری، مرقع عصمت کو؟ آیینۀ حق نمای، از غلاف طبع برآر، تا شهر ملکوت و جهان جبروت در خود بینی.