شبلی گوید در شطح «اشارت کند که اگر گویم: چنین اللّه، و اگر گویم کی چنین اللّه؟ پس آنگاه باز این همه ذرهئی ازو تمنا کنم.»
قال: حدیث قرب قرب گفت و استغراق سر در بحار الوهیت و جلال عظمت باز آن همه تشنگی شوق، زلال صفت را زیادت خواست. «قل رب زدنی علماً» عادت عاشق شد. در وصل وصل کنه قدم جوید و سوداء نایافت در رؤس جان با خود گوید، نشنیدهئی که اگر هر روز ازین قدح هفت دریا وصلت باز خورند، از تشنگی در تشنگی گویند شعر:
نٌ ولکن لیس یُسقی.واقف فی الماء عطشا
درین بیابان مستسقیان شراب هجران از نایافت قطرات مُزن ازل بی جاناند؛ نه ازو بدو رهی، نه از کس بدو رهی، نه ازو بکس رهی دانند شعر:
أشاءت لنا برقاً و ابطا رشاشُهاأظلّتُ علینا منک یوماً غمامة
ولاغیثها یأتی فیروی عطاشها.فلا غَیمها یجلو فیأنِسُ طامع