شبلی در شطح گوید که «سی سی فقه وحدت نوشتم، تا صبح روشن شد. نزد اساتذۀ فقه شدم. گفتم: از فقه حق چیزی بگو. هیچکس با من درین معنی سخنی نگفت.»
قال: تا در حجاب تقلید بود؛ از مشاهدۀ صبح ازل بیگانه بود. چون آفتاب معرفت برآمد، در عشق ازل دیوانه بود. انوار حقیقت و ضیاء معرفت و سناء مشاهدت مقصد علم شرع آمد. چون از شهر شرع عشق شرع طلب آمد، مدارج رسوم خالی گشت. فقه ازل پیدا، احوال و اسرار از آن فقه آمد. ره آن علم معاملت گشت. در مکاشفات علم لدنی اکتساب منقطع شد. وسایط برخاست. نزد بحر امتنان علم ظاهر قطرهئی شد. نبینی که چون شیخ بنی اسرائیل را گفتند که لوح توریت نزد پیر «عبداً من عبادنا» بر، تا حرف «وعلمناه من لدنا علماً»، بدان بنویسد که در خط رسوم عشق بی نصیب آمد.
اگرخواهی قفل دروازۀ قدم بگشائی و بتربیت احزان هجر را یوسف حسن ازل بنمائی، از «ربّنا ظلمنا» «تُبت الیک» بگوی و در راه نیستی یکدم خود را بجوی. ای فتنه انگیز «ارنی» گوی! تو پردۀ غیبی از پیش خود برخیز، تا چون با قدم هم قران دم آدم گشتی، پیش حکمتت اختران فلک فرو ریزد. پارۀ اجل بر انگیز در میدان جلال، تا خاک میدان شوقش حنوط جان ملک شنود. از دویی بیرون شو تا فراش خانۀ «هذا ربی» در راه خلت آب عشق زند. روح روح الغیب طرقوا گوی جان بی اجل گردد. مقرعه زنان ملکوت طرقوا گوی شوق و انبساط تو شوند.