شبلی مریدانرا گفت «شما تا اوقات شما منقطع است، و وقت من هیچ طرف ندارد» یعنی من در محل صحو در مشاهدۀ حق ساکنام. وقت من منقطع نیست، زیرا که سکران چون صافی شد، در حسن شهود وقتش مسرمد گشت. این حدیث معنی قول اوست، که از سر مستی گفت: «وقتی مسرمد و بحری بلاشاطی» یعنی روح من در بحر قدم غرق شد، و بحر قدم مصدر وقت من گشت، آنرا هیچ حدی نیست. شطِ او در حدث نگیرد. حد وحصر ازو معزول است. وقت عارف از حق است و حق مقصور نیست. نبینی که سید خاموشان قبض، آنک تبسمش در بسط خندۀ صبح ازل بودی- علیه السلام و علی آله و صحبه- پیوسته در بحر اهتمام وصول ازل، مستغرق لجۀ موج فکرت بودی. ناقلان درد چنین گویند که «کأنه- علیه السلام- دایم الفکر متواصل الاحزان.»
قال: مثل این سخن همان عاشق گوید که «من وقتام، و وقت من عزیز است و در وقت من جز من نیست، و من محقم» یعنی اصل وجود وجد منست و وجد من وقت منست و وقت من از جلال جلی محبوب منست.» حق از سرّ او در سر او بارز شد، لاجرم وقتش عزیز آمد. چون حق وقت او شد، چنین یافت که در وقت جز او نیست. این شیوه غیرتست. چون ازین دم گذشتی، سر انصافست، یعنی من وقت شدم، و وقت من از اتصاف حق است. بدانچه گفتم محقام، که در وقت من شبهتی نیست. این تصدیق عشق است. حقیقت شاهد عین کل چون از پردۀ یقین گذشت، عیان عیان او را عیان شد، زیرا فرمود «لو کشف الغطاء ما ازددتُ یقیناً».