قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح الشبلی ۴

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

شبلی در شطح گوید که «اگر بر دل من دوزخ با همه آتش و همه سوختن بگذرد و از تن من موئی بسوزد، مشرک باشم.»

قال: یعنی من در محل معرفت بنور قدم ملتبس‌ام. اگر دوزخ خواهد که مرا بسوزد، نتواند، زیرا که حدث در قدم تأثیر نکند. چون قدیم لباس جلال درمن پوشد، بعد از آن بر دل من بگذرد که نار در نور حق تأثیر کند، مشرکم. در توحید تحقیق این سخن از شب رو صحرای سبحانی- علیه السلام- ربانیانرا در نعت توحید صادر شد، و گفت: «روز قیامت دوزخ گوید مر مؤمن را که جُز یا مؤمن! فقد اطفأ نورک لهبی» یعنی نور تو نور حق است و آن نور قدیم است. چون بر من قاهر شود، من در آن مستأصل شوم. نبینی که غریب شناس تجلی و شاه باز شاخ طوبی- علیه السلام- در متشابهات چون خبر داد که آن روز که دوزخ بزبان قهر گوید: «هَل مِن مزید؟» خداوند منزه از اشکال و صور قَدم قِدم در جهنم نهد. دوزخ از قهر صولت سلطانی خواهد که مضمحل شود. فریاد بر آورد که قط قط.

ای جان آشفته! ای با تو سر متشابهات زبان عشق گفته! ندیدی که چون در شهر عشق معشوق غریب در لباس غریب سر مجهول در علم مجهول تجلی میکند، مر دیدۀ پر عشق وحدت را چون قهر قدم در پشه پوشد، بزهر نیشش پیلان مست را خسته کند؟ ندانی که ذات بیچون از تخیل حدث منزهست؟ جان صفات پذیر را بقهرستان ازل قدم قدم کرد. چون آن جان برنگ جانان بدان زندانِ امتحان بگذرد تو او را هم قَدم دان و هم قَدم از جلال و لطف چنان عزیز است، که اگر خواهد مطیات قهر قِدم را بسم خیطی درآرد چون جلال و جمالش بدان عالم متجلی شود، دوزخ را بهشت گرداند. شعر:

زلال و سلسال و سبحانها ورد.اِذا نَزَلَتْ سَلمَی بواد فماؤها

و نیز در توحید چنین نمود. هم در این رمز که احتراق نه از وجود دوزخ است، بل که بارادت حق است، که حق در شأن ایشان بأزل سابق است. هم ازین رمز گوید که «من بأللظَی و سَقَر چکنم؟ که لظی و سقر پیش من سکرست» یعنی من در محل بُعدام. در قرب تحصیل کل می‌طلبم، و قادر نمیشوم. هر نفسی هزار بار در قدم فنا میشوم. عذاب فنا در قربت و ألم بُعد برمن سخت‌تر است هزار بار که عذاب اهل دوزخ. شعر:

اَحَرُّ نار الجحیم أبرَدُهاففی فؤادِ المحبِّ نارُ هوی

و هم درین رمز احتمال کند که من بمقام ذوق و عشق در مشاهدت رسیده‌ام. حدثان جمله پیش من ذوق و عشق است. اگر در دوزخ شوم، از دوزخ ذوق بهشت یابم. در وجود من دوزخ بهشت گردد، زیرا که طبیب جمال حق با منست. نبینی که جبرئیل- علیه السلام- چون در دوزخ شود روز محشر، تا عاصیان از دوزخ برآورد ببرکت جمال او دوزخ بر دوزخیان سرد گردد؟

ندیدی که پسر آزر چون از ملکوت پیمائی «هذا ربی» بازگردید، از جمال «ارنی کیف تحیی الموتی» طیر قدس روحش حیات قدم یافته بود، اصنام بت خانۀ آزر بر سنگ توحید بشکست؟ علت «فلمّا جنَّ علیه اللیل رأی کوکباً» از ملکوت مشاهده برخاست. صحن جان از اصنام تخیل مقدس گشت. چون در منجنیق نمرود بآتش پرید، آتش از بوی او گُل و ریحان شد «قلنا یا نار کونی برداً» بیت:

گل روید و لاله روید اندر مه دی.جائی که تو بگذری و بر گیری پی

خاصگانی که اندر عالم معاینه سیماب صفت بر آیینۀ جان ریخته‌اند، از دوزخ طبیعت شاخ گل وصل ازل رویانیده‌اند. نهال وجود از بیخ کون برکنند. مرغ طارم عرش جلال را این قفص تنگ بشکنند. قد خویشان پیش رسم عبودیت بالیده شرط ربوبیت است. صد هزار کشف و یک رنگ ازیشان. جهانیان مالیدۀ عشق ایشان‌اند، در عشق خود شورنده، و در ارادت پیراهن درد عافیت دوزند، نهر قهر در جان پُر خرد دارند. از آن آن طوطیان لایزالی در روی معشوق در دهان «لااحصی ثناء» شَکر شُکر رضا دارند. از روی تسليم حق را رضا جویند. از عز توحید خود را فنا جویند. چرخ بندۀ درد ایشان است، مُلک عالم سایۀ روزگار ایشان.