قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح الشبلی ۵

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

شبلی روزی در مجلس خویش گفت که «حق را بندگانی چند هست که اگر آب دهان

در دوزخ اندازند آتش دوزخ بنشانند.» بر جماعت وی این سخن سخت آمد.

قال: تحقیق این کلمه در حدیثی که روایت کردم از مهتر- علیه السلام- مندرجست. نبینی که در دنیا مقربانی که ارباب تقلیب اعیان‌اند، آتش دنیا بریشان تأثیر نکند، زیرا که بآتش محبت ازلی سوخته‌اند، برد خطاب «قلنا یا نار کونی برداً» از منصب خلت خلیل یافته؟ اگر اللّه- سبحانه و تعالی- روح سوزنده از جسم آتش بستاند، جسم آتش جان بمحبت ازل سوخته چون سوزاند؟ چابکانی که عقل کل پرده دار عصمت بارگاه قرب ایشانست، از هر دو کون نسبت حدئیت بریده‌اند، و از عالم صورت رحلت از حواس و چرخ کرده‌اند. هر که در صحن این ذوالجلالیان مکان گرفت، از عین اللّه روان گرفت. خدم و حشم زوار ملکوت گدایان کم زن ایشان‌اند. روز برد برد مرتبه داران شاه راه قدم، دروازه بانان عدم، ایشان‌اند.

بجان همه بی جانان که چون بتبسم بقاء صبح قدم بخندد، از گذرگاه این سیمرغان مشارق اولیت را دوزخ از وجود باز عدم بربندد. جوانمردانی که حروف خِرد از عبارت عشق ایشان خسته است، در اشارت نشان از کون و عدم عالم حرکت رفته است. چون بچشم غیرت در قهر نگاه کند، بچشم «سبقت رحمتی» ضرغام قهر قدم را چشم زخم کند. ای طوطی باغ وصل! شکر عشق بخروار ریختی، و از چشم گردون لؤلؤ اشک رشک بیختی. زاغان مزابل طبع فلک دانۀ نیک آن شکر چون خورند و از دست این صاحب کلاه در معرفت «ألست» سر یگانگی در بازار عقل مجهول ساده دلان

گویند که قارئی پیش شبلی آیۀ «اخسئوا فیها و لاتکلمون» برخواند. شبلی گفت: «چبودی، که من از آن دوزخیان یکی بودمی.» از بهر لذت خطاب ازلی دوزخ ابدی را بجان برگزید. از حدث شوق وصولت نور بنار مبالات نکرد. زهی تازه رویی که در مقابلۀ سنگ منجنیق بلاء مولی ازلی را ایستاده، شرف توحید از دم امتحان یافته، از دروازۀ دل صد هزار ساله راه رفته، و بکعبۀ جان جانان را زیارت کرده، سالکی بدین خوبی با زخم افعی قهر چون طبع رنگی در قبض و شور خویش گسسته، آتش درک جهنم پیش او هبا گشته.

شنیده‌ام که از عاشقان نبوت یونس- علیه السلام- چندان بگریست که هر دو دیده درباخت. حق- سبحانه و تعالی- بدو وحی فرمود. گفت «ای زندگانی روح و ای خلیفه زادۀ نوح! اگر از برای بهشت میگریی، بتو دادیم و اگر از ترس دوزخ میگریی، امان ترا فرمودیم.» آن پیر آشفته دل از جان معانی بزبان شوق ربانی گفت «الهی! بعزتت که اگر میان من و تو دریایی پُر از آتش باشد، در آن فرو شوم، تا بتو رسم.»

جانا! اگر از طریق امانی بعالم معانی رسی، از محاد کون بنهیق وجود بفعل باری رسیدی. در سفر قلزم بقا چون سایۀ عنقا پیش روی، از کیش و کنش رسم بیم و امید ببری. آفتاب هستی بی ابر آسمان کفر و اسلام ببینی. آنگاه رخ سوی آن زمین وحدت کنی. ببراق عشق بجهان صفات گذر کنی. از مغنیات غیب ذات نوای عندلیب «ألست» بشنوی، لعل جان بآفتاب گرم شود، اثیر بام فلک از دم باد خوش عشق سرد شود.