خواجۀ بغداد شبلی را در فعل شطح حرکتهاء مجهول خضروار دارد. بسی جامهاء فاخر بآتش بسوختی. بارها عنبر زیر دُنب حمار برافروختی. یکی از عزیزان گفت: «دیدم که شکر و مغز بادام در آتش میسوخت، و میگفت که دنیا و آخرت یک لقمه کردمی و آنرا فرو بردمی و این خلق را باز رهانیدمی، تا بی واسطه بمانندمی.»
قال: این احوال گوناگون در بدائت جرأت است، در نهایت تهمت مبتدی. در بدایت با نفس مبارزت و مجاهدت نماید، ترسد که بشهوات ازعالم حقیقت باز ماند. برو واجب شود سوختن آن پرده، تا از درک امتحان تخلص یابد. در مسلک آن اقویا اگر این اصفیا ظاهر و باطن کون بسوزند، تا علل انسانی از طرق ربانی بردارند، تا در راه از مشاهدۀ جلال باز نمانند؛ لیکن اهل نهایت اگر جملۀ وجود در دست ایشان بگذرد یک ذره از حقیقت باز نمانند زیرا که ایشان در مشاهدۀ تمکین و قدس توحیداند. در میزان محبتشان جهان وزن پشه نیاورد.
و نیز روا باشد که در توحید راه از حق بحق دید. شواهد در عیان قدم شرک دانست. بعشق واسطه از پیش برداشت. در بریدن جان بر عشق از منجنیق امتحان بآتش تسلیم، خلیل وار واسطۀ روح القدس از عین القدس برداشت. در گفتن «امّا الیک فلا» سنت عشق آموزد، و دلیری در انبساط بر حق.موسی بدانمرد گفت: «ای خطیب پسران اسرائیل! بعد از واسطۀ جبرئیل لوح تقویم تورات چرا شکستی؟ صفی ممالک نبوت هارون حلیم را چرا دربستی؟» گفت: غیرت «اِن هی الا فتنتک» بازار نبوت بشکست. در کوچۀ «ارنی» گویان سنگ و عصی نمیخرند. چون از صعقۀ تجلی بمفرح تدلی افاقت تمکین یافتم از نگارستان ملکوت عروس جبروت ندا میکند که ای تنگ دل! «لن ترانی... خذ ما آتیتک و کن من الشاکرین».
چون شمس مشاهده در غرب مکاشفه پنهان شد، قرب وسطی بر سلیمان تاوان شد. گفت: «این صافیات الجیاد اقداح شراب التباس است. در وحدت توحید وسایط کفرست.» خلیل وار شمشیر غیرت برکشید. گفت «او بُتان آذر را بر در توحید پاره کرد. من این بُتان زراق زرق را عشق بشمشیر درآوردم». «ردوها علی فطفق مسحاً بالسوق و الاعناق». از غربت بقاء قرصۀ قدم باز آمد، آن عاشق گرم رو را از تختۀ عنایت حرف نهایت آموخت. گفت: «تو اکسیر اعظم شدی. حدث ترا از قِدم بار نداد.» «هذا عطاؤنا فامنن او امسک بغیر حساب». گفت «صخران طبیعت را این مدد مده، ا در عشق فاسق نشوند.» «لاینبغی لأحد من بعدی».
در حدیث است که تا حق دنیا آفرید، از بغض آن دران نگاه کرد. ایشان این اهانت بدنیا برای آن هوان میکنند. اگر استعمال عود وعنبر و مثل آن در منافع برو واجب بودی، در ضرب اعناق جیاد حق شکر سلیمان بکردی. باز آن که منبسطان درگاه اگر هر دو کون را از بیخ برآرند، حق با ایشان عتاب نکند. نشنیدهئی که در اثرست از حق- سبحانه و تعالی- گفت مرا بندگانی چند هستند «لو سألونی زوال الدنیا لازلتها» مبذران شیاطین ای طفل ناتمام! –مزدوران عقلاند. بلغاریان ترکستان ملکوت دیوانگان سرمست بارگاه جبروتاند. آن وشاقان درگاه کبریا طمع برضوان ندارند و ازمالک نترسند. چون رخش خوش گام عشق بر برانند، از دروازۀ بقا سطر علم قَدَر بخوانند. حیزوم جهان گیر دولت معرفتشان از دامن راه کاه کشان فلک کاه آخر خرمه عیسی خورد و گوی تنزیه از پیش سواران تفرید برد. بآسمان ازل بی نردبان پایۀ اجل روند. در رکاب شاه توحید بی قدم علم و عمل دوند. گردِ راه این بی خردان مگرد که تو در عشق آن نکنی. بدین عاشقان بگرو تا در ایمان زیان نکنی.