شطاح بغدادی روزی عقاری مثمن بمالی عظیم بفروخت. از جای خویش برنخاست تا جمله بخلق خدای بخشید. عیالانش در گرسنه بودند. بدیشان هیچ نداد. فقیهان گفتند «این حرکت خلاف علم است.» ندانستند که در محل تمکین ستد و داد باذن حق است. خزانه دار امر مأمور «اذا نیست» تأدیب «واللّه یقبض و یبسط» یافته است. از آن بدان متصف است. عروق شهوات از زمین توکل بر کنده است. در تجرید توحید حق را یگانه داند و او را متهم ندارند.
ندیدی که شیخ عشاق صدیق اکبر- رضوان اللّه تعالی علیه- چون عاشقانرا امام آمد؟ آنگاه گذار موکب سلطانی- صلوات اللّه علیه- بچشم غیرت التفات کرد. گفت «این چه پاک بازیست؟ ای عاشق! این چه سراندازیست؟ چه بگذاشتی ساکنان خانه را؟» گفت «اللّه و رسوله.» شنیدم که آن صدیقۀ صدیق زاده- رضی اللّه عنهما- روزی او را هشتاد هزار درم بهدیه آوردند. از جای بر نخاست تا جمله بدرویشان داد. صایم الدهر بود. خادمهئی از خانه گفت «ما امشب برگ افطار نساختهایم، و در خانه هیچ نداریم.» گفت: «این سخن پیش ازین بایستی».
قال: چنین کند آنکه جهان مغرور سرمایۀ دیو داند. خانۀ مزخرف ویرانست. پردۀ این خانۀ زنبوری بوقلمون تلبیس ابلیس است. بنیرنگ این علم نباید گروید، و مزخرفات این گنده پیر نبايد شنید. نازک دلان غیب سرمایه از عشق گیرند. با جواری چنان دست پیمان خلد گیرند. ندیدی که سنگ غیرت آن شاه عزت امیر مبارزان دولت نبوت- رضی اللّه عنهم- از سنگستان «الفقر فخری» در دهان این زال دنیا زد، گفت: «طلقتک ثلاثاً لارجعة لی فیها» زیرا که تو شوی کشی، من دست امالی از دامن امانی بداشتم و فصل «فاخلع نعلیک» بشاه راه «سبحان الذی أسری» بگذاشتم.
ای صوفی دلفروز! ای آفتاب انجم سوز! نقل نزل حدثان در مجلس جمال رحمن چکنی؟ نه آدم تازهئی، دانۀ درخت «ولاتقربا» از دام «وعصی» برمگیر، تا از ترک عظمت «لن ترانی» از بام فلک کبریا آیۀ «اهبطوا منها» نشنوی. ای عزیزی که اهرمن را بر مقدسان ملکوت از راه امتحان «لاغوینهم» چیره کردهئی. ای قهاری که از روی صومعه داران منزل حیا چون بلعام بزخم «فمثله کمثل الکلب» آب روی بردهئی. ای خوش دل سرای توفیق! بحبل عصمت عشق محکم دار، تا از زخم صدمۀ «هوالقاهر» مصروع بیابان وقت نگردی. حق وصلی که فصلی نپذیرد، بحق وحدتی که دوئی نگیرد که از پردۀ ملازمان شاهد قدم این آدم ثانی را از آن دم چون عدم عدم نگردانی.