قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطح الشبلی ۹

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

یکی از شبلی پرسید که «زهد و ورع چیست؟» گفت: «زهد بخل و ورع کفر.»

قال: بدین آن خواهد- واللّه اعلم- که هرکه نظر با دنیا کرد، در فقر و تصوف بخیل است و اگرچه بترک آن بگوید، زیرا که سر مفرد پیوسته حق قایم است. بر کون التفات نکنند. مجذوب عشق قدم چون از عدم بیرون آمد حق او را نخست نظر بجمال خود بگشاد. از حق در حق نگریست. دیگر بکون ننگریست، زیرا که نظر بدنیا کردن جز از دوستی دنیا نباشد و هر که ذرّۀ دنیا را دوست دارد او بخیل است، و اگرچه بگذارد، مخالف حق کرد، چون او را نیکو دید، زیرا که حق تا دنیا آفرید، از دشمنی درو ننگرید. این از سید درویشان- علیه السلام- حدیث است.

حقیقت در سخا آنست که هرگز بچشم استحسان در غیر حق ننگرد. عیار «ما زاغ البصر» چون از عالم جلال باز آمد، در بازار امتحان او را گفتند که این گنده پیر زراق را منگر. «ولاتعد عیناک عنهم» در حدیث است که چون زینت اهل دنیا بدیدی، بآستین چشم جهان بین را بپوشیدی. و نیز آنک ترک دنیا و زهد خویش چیزی شمرد، در حضرت ممالک حق در فتوت دستی ندارد، زیرا که در منت حق عبادت جملۀ کون لاشیء است، زیرا که مقدسان حق در حیاء معرفت چنین گفتند: «سبحانک ما عبدناک حق عبادتک.» ندانستند که عبادت ایشان منت حق است بدیشان، و اگر نه کی سزاوار پرستیدن ذوالجلال قدیم است، که اگر چند سر سوزنی از ذات منزه خویش حجاب ربوبیت برگیرد، و بسلطنت در کون نگرد، از عرش تا بثری در صدمات قهر قدم مضمحل شود.

ای ساده دل مرید! چون بارگیر تو شمال سلیمانی آمد، لاشۀ خرگوریان دنیا چکنی؟ صولت شیر تا گور بین، چرا چون گربۀ شوخ دون همت از پی استخوان باشی؟ این دزد خانگی را دست ببر، تا گوهر قیمتی خرد نبرد. مردم ساران شیاطین شکل از پی مکر و زرق در سالوس طراری کنند، تا بر در خانۀ فریب و هوس خاک ساری کنند. مردۀ یأجوج و مأجوج را سد مجاهدت باش. پیش این افعی رنگی از بزدلی زمرد باش، تا چون بر فرش طبع کامران شدی، چهار بالش عزت بر عرش نهادی. ازین چانۀ دنیا چون برستی، در مسند «الفقر فخری» نشستی. مال و ملک بقا بدست آور، تا برنج تن گنج یابی.

گفتنش که ورع کفرست یعنی ورع از معاملاتست، و آن مدارج احوالست. هرکه پندارد که بوسایط بتوحید رسد، در حقیقت کافرست، زیرا که بتوحید وسایط شناسد. کون بحق دانند نه حق بکون. عمل در مشهد قدم اثر نکند، چون پیش از وسایط عنایت سابق آمد. هرکه پندارد که بچیزی دون حق بحق رسد، از معرفت جاهل است. در ارادت سابق عمل مُحدَث چون تأثیر کند، اگر جهانرا یک لحظه جهان دار بیند، یا لحظه‌ئی خود را در علم قدر متصرف بیند ثنوی است. شاه مردان معرفت گوید که «القدری مجوس هذه الامّة». آنچه از موی باریکترست، درین عالم آنست که آفرینش در بدو خلقت در عین جمع مستحسن افتاد. بغیر آن از محل خویش در حقیقت کفرست و اگرچه در رسوم امرست. قال اللّه تعال «لا تبدیل لخلق اللّه». این سخن مفارق از اباحتست. اباحت کفرست زیرا که اسقاط امرست.

و این سخن توحید محض است، زیرا که نظر عارف بر احکام مستحسنات چنانست که در قِدم جاری بود. بشناختن علم سابق در استعمال ورع بر قدر کفرست عامیانرا ایمانست. چون از محل رسوم بگذری، مورع قضابرت قدر قدم میکند، تا از ناشناسی مکر عنان بارۀ قهر بگرداند. از آن کافرست در وحدت که حدوثیت در قدم داخل میکند، نشناخت خود را که او یک موی خویش نشناسد. چون شناسد علمی که از سایۀ لوح محفوظ جسم ملکوتیان از آن حرف عاجزاند، میدان اسرار بپالانی کودن طبیعت پیماید. هرگز که دیده را بباز بردن از جاسوس منبل پا بر گرفتن حمل امانت ربوبیت از مرد کاهل. از راه آتش جان در محبت گرم باش. در جام ابتلا خود را همه دهر باش. در طوف طلب نکورویان عشق میجوی، با اقبالیان ارادت سخن درد میگوی. از زهد برگذر، تا از خوی عشق در بیشۀ بلا چون شیر گردی. از ورع بگذر تا در انبساط «ارنی» دلیر گردی. آدمی برار «ربنا ظلمنا» اگر حلقۀ «اهبطوا» در گوش داری، تا تهمت «ظلوماً جهولا» وَقرِ «انّا عرضنا الأمانة» در دوش داری.

در سفینۀ نوح ای کشتی بان طوفان! چه خفتی؟ چو در تراب «منها خلقناکم» نفس روینده ننهفتی. بر ابلق سوارکش هوا در میدان قضاگوی رضا چه زنی؟ حُلّۀ ناتمام «فتبارک اللّه أحسن الخالقین» درین دِمن چه تنی؟ ابلق عمر تا بدم صور مران، که ببانگ سپیده مهرۀ اجل بسی مردند و اندوه نایافت بخروار ازین چمن بردند. بمنهاج زهد و ورع بر آسمان ازل کی بر پری؟ و این خفتان صلصال انسانی کی بر دری؟ مشو تنها درین سرای معرفت بی محبت، که لاله زار امر سبزه زار عقلست. عقل در دیوان قدر مزور نویس نهی است. روزی که وصال را درنگی باشد، کون و کاینات را در حقیقت چه رنگی باشد؟ غیوران عشق بی مرکب سبب راه توحید کنند، گوی خوش دلی بی رسم ایمان برند.