شبلی در شطح گوید که «خبر علمست و علم انکارست و انکار الحادست».
قال: یعنی علم ظاهر از حق خبرست، و خبر در حقیقت نه مخبرست. خبر در اقدار افهام خلق است، از محض قدم خبر خبر ندارد، زیرا که قدیم جز قدیم نشناسد دو قدیم نباشد. از برای آنک میگوید که «علم انکارست»، زیرا که علم خلق در قدم خلق است، ذات او منزهست. آنچ ایشان دانستند جز رسم علم نیست. رسم علم نکرۀ حقیقت است، حقیقت بر آن انکار کند. آنک پندارد که حقیقت ذات از حق دانست، او را در حیز غایت آورد. از آن ملحدست.
چنین گفت که «انکار الحادست». سر «ما قدروا اللّه حق قدره» آنست که هرکه حدثان دانست از حقیقت ذات رحمن- جل ثناؤه- بدیشان مردود است. او مدرک کس نگشت. ذات بی نهایت بعلم تحصیل نتوان کرد. آنک پندارد که بحقیقت حق رسد، او منکر حق است زیرا که اثبات بر جهل همچون انکارست. اشارت خلق برو وهمست، و او از وهم منزهست. از آن میگوید آن شطاح که «من اشار الیه فهو ثنوی، و من أومی الیه فهو عابد وثنٍ». ایما و اشارت از حدث برمکانست. ذات او مکان نداشت. مکان کبریا چون باشد آنک کون در استیلاء استواء قهر قدمش محو است؟ «کان اللّه و لم یکن معه شیء» حدیث سید موحدانست- علیه السلام- «لیس کمثله شیء» بیخ اشکال از محل خیال برآورد.
جانا! آنچ حق خبرداد از ذات خویش، خبر او علم است بنفس او. اگر کشف کند، خلق در نیابد، عقل ازو بگریزد، وهم برو انکار کند. حدث نزد قدیم چون بماند؟ ایمان خلق تصدیق بوعدست، اثبات او کردن بر غیب نه بر عیان. اگر شاهد شدندی بدو، ایمان معرفت شدی، لیکن چون بایمان بر در غیب ایستادهاند، از عجز در منازل نکراتاند. بتحیر عاجز چون درو رسد؟ چون عجز حجاب اوست، بایمان اهل حدثانی قدیم را چون یابی؟ که او در قِدم قدیم است. قدم او از ازل و ابد و قدم منزهست. ایمان ازو بدوست. او او را شناسد. آنچ صدیق گفت- رضی اللّه عنه- «العجز عن دَرْک الادراک ادراک» از فناء خلق در حق خبر داد. دیگر دلخوشی داد ایشان را، گفت «عجز ادراکست»، تااز حظ ایمان باز نمانند. و اگر نه عاجز مُدرک چون باشد؟