شبلی در شطح گفت که «چه ظن بری در علم علماء؟ علم علما تهمت است.»
قال: یعنی سخن از حق شنو که وسایط در حقیقت تهمت عارفانست. ابلق سوار قوسین زبدۀ کیمیاء اجسام و ارواح کونین- صلوات اللّه و سلامه علیه- وابصه را گفت که «استفت قلبک و لو افتاک المفتون». چون دروازۀ قدم بگشایند جان منزل وحی گشت. خورشید معرفت شب تهمت رسوم غارت کرد. از آسمان یقین مرغ الهام پرد از ملک اعلی تنها روان «دنی» را پیغام «تدلی» آورد. داغ عشق بر جبین ارواح شاه قدم نهد. زهد عیسی سوزن دلق دوز «صبغة اللّه» بیندازد. موسی عشق بدم ثعبان گنج خیل، قارون طبع بتربیت زمین قهر نفس فرو برد. حدیث «رفعنا» از «فخسفنا» بازدانی. بالای «سبحان الذی أسری» از نشیب «فألقیه فی الیمّ» بازنشناسی. صدمۀ براق شوق بالائی فراق را بیندازد. در همه فلک قدم یک ملک نبینی؟ کلام نامخلوق بگوش «القی السمع» از فلق صباح صبح ازل بشنوی. تو آنگه خریطه و دفتر بیندازی، که از علم قَدَر سطر لوح قدم برخوانی.
نبینی که آن مسطور چون زبور اسرار معلم «و علم آدم الاسماء» بتلقف بگرفت؟ لوح رسوم تورات بینداخت. گفت: در سر «وکلم اللّه» این حرف و تخته چیست گفت: پیران بنی اسرائیل حرف بی حرف ما ندانند. خطاب بیچون از اجرام و اجسام منزه جز ازین الواح نخوانند. علم علما رسم معاملاتست. علم خواص علم ازلیاتست. چون حقیقت را گوش گشتی، حمل وحی را دوش گشتی. حدیث «اِنّ فی امتی لمکلمین» از تاج بخش عالم کبریائی و صورت آیینۀ فعل ذوالجلالی- صلوات اللّه علیه- بشنو، تا سخن سخن علم لدنی فراموش نکنی.