قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح أبی بکر الواسطی ۱

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

واسطی در شطح گوید که «هر که ذکر او کرد، بهتان گفت؛ و هر که صبر کرد، دلیری نمود؛ و هر که شکر کرد، تکلف نمود.»

قال: یعنی هرکه ذکر او کرد، و پندارد که باستحقاق ذکر او رسید، بر افتری افتید، و اگر چه ذاکر اوست، ذکر تعلق بمذکور دارد. و مذکور نهایت ندارد. ذکر خلق محصورست، در صورت عجز افکند. گفت «اذکروا اللّه ذکراً کثیراً» یعنی مرا بمن یاد کنند که حدث وصف قدم نتواند. حدث چون ذکر قدم گوید در حد افتری افتد. حدث حدث راست، و قدم قدم. معنی دیگر آنست که چون حق را یاد کنی، تو در میان متکلف ذکر باشی. چون قدیم ذکر قدیم کرد، کون و خلق در میان چیست؟ او بذکر خود سابق است. آنچ تو گوئی، تکلف است. چون پنداری که ذکر تو چون ذکر اوست، عین افتراست. قال اللّه تعالی «ولذکر اللّه اکبر» یعنی ذکر باری از آن بزرگتر است که تو گوئی، که ذاکر و مذکور اوست، واحد در واحدست. در حدث حلول نکند. ذکر از مذکور مفارق نشود. ذکر باید که بر مذکور محیط شود، تا صفت گفته باشد. این او تواند، از آن حدثان مستحیل است. اسم جمع اللّه است. اللّه اللّه است. اللّه اللّه گوید. حقیقت اللّه از اللّه جز اللّه نیست. چون اللّه گوئی، آلت حدث تراست، اللّه اللّه گوید ذاکر حادث، چون متعرض اسم و مسمی باشد. چون اسم از مسمی جدا نباشد، تا قدیم نگردی وصف قدیم چون گوئی؟ سطوت جلالش چون بنعت ذکر تجلی کند از عرش تا بثری ذره ذره شود.

عجب مانده‌ام آنک وصف خود نداند. وصف او چون خواند؟ موحدان نبوت از وحدت ستوده لال گشته‌اند. منبع عین کل بین که «ربنا ظلمنا» چون گوید؛ شیخ میستان بنی اسرائیل بین که در صعقۀ «انّی أنا اللّه» «واحلُل عقدةً من لسانی» چون گوید؛ ببین که روح القدس مسیح مقدس چون در عجز از وصف «تعلم ما فی نفسی و لا أعلم ما فی نفسک» گوید؛ سفرۀ آسمانی ازلی ربانی «لاعلم لنا» گویند؛ سید فصیحان حکمت غرایب گوی معرفت ببین که در مطرقات «قاب قوسین» از شرم قدم «لا أحصی ثناء» چون گوید. آنک از ذکر و تجلی ذکر برندارد بر زبان صورت ذکر گوید. آن شاهی در لهو زبانش با دل راست نیست. حدیث «ما کذب الفؤاد» نداند. حقیقت ذکر چون روی بنماید، عقل در آیات افتد. روح در صفات سر در ذات سر سر در غیب قدم چون ذکر رؤیت مذکور قدیم شد، نور مذکور در وجود ذاکر شعشعه زند. همه وجود او را از فرق تا بقدم ظاهر وباطن شحم و لحم و دم و موی و عصب در آتش جمله «اللّه اللّه» گویند. این ذکر صادق است. «الذین اذا ذُکر اللّه وجلت قلوبهم» سر «تقشعرمنه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر اللّه» است. چون صورت و جان و روان از ذکر گرفت، آدم یک حرف ذکر قدیم شود و در حرکات و سکنات مصدر قدرت ذکر است.

چون در مذکور رسید، سر «خلق اللّه آدم علی صورته» در سر «أنا الحق» پیدا شود. آنگاه حق است که حق را ستاید. سبحه و تسبیح رنگ شیر گرماوه است. زمرۀ «علیکم بدین العجایز» را عشق دهد. جمله قفا خوران مسخره شکل از سر رعونت شیرین کاران زهداند. ترنم صلصل ازل نشنیده‌اند. در سرای غرور عمر خویش بسرور هم گذرانند، از بانگ «أنا الحق» گویان چه خبر دارند؟ ای دیدۀ اشکبار! در جلال او اشک بار! که بسی نمانده است که بافواه صفت در روی شاهد قدم خندی. رخت سیمرغ ازین کریج تنگ بردار، که شرق عرش آشیان جان قدم پذیر تست. قوت عیسی جان از آسمان ازل ساز، تا با مرغان ملکوت این بلبل جبروتی را خانه پردازی. نه در عشق صورت کیمیاء جان عقاقیر از اکسیر قدم دارد. در صحن سماوات بنگر که مریخ تند درج علم قدر انداخته است. در برج حجل با عقل تو آشتی دارد. نحوست بعزت از پیشانی زحل بیرون کن، تا در سر معراج روحت مرکب «والنجم اذا هوی» باشد. بربط زنان بهشت را بگوی تا بر اوتار اسرار از شوق وصلت بیت «واشوقاه» زنند. بدم «ونفخت فیه» بوده‌ئی. خاک آدم بطوفان «کل من علیها فانٍ» برده‌ئی، تا چون مسیح دلخوشی سر بافلاک عرش برآری.

در فلک پنجمین منشین. سر سوی عالم «دنی» کن، که «بیت المعور» رباط دلق دوزان سوزن پسر مریم است. عزت الهی در قدس لاهوت، آنگاه بینی که سر «رأیتُ ربّی فی أحسن صورة» از برگ گل صفت آیۀ «صوَّرَکم فأحسن صُورَکم» برخوانی. زبان از حرف شماری خاموش کن. نه قبلۀ قدم شدی. اگر مذکور مذکوری، نام بی نام تا کدام هم نام من قبل سیما گوئی؟ از جلال عشق خوش طلب که ذکر جز از غفلت نیست. اگر غایبی، مگو که غیب نیست. در هر ذره‌ئی او را بینم. واللّه که غیبت نیست! چون بر من سایۀ صفت لازم شد، بر من بار تکلف نیست. از دور زمان گذشتم. عروس جاوید در حجلۀ انس یکدم از شوق بی ذکر من نیست.

اما آنچ گفت که «هرکه صبر کرد، دلیری کرد» یعنی هر آنکس که تحت طوارقات محبت بلای او بصبر مقابله کند، خسارت کرد، زیرا که متعرض میادین طوفان قهریات قدم شد: عالمی که همه بر ذره‌ئی از ذرات کاینات نتواند بود، چون تواند آنک ذرّۀ ذرّۀ اوست؟ امتحان قدیم جز قدیم نتواند. سید مبارزان میدان صبر را از قوت حدث در صبر از خود و کون معزول کرد، و گفت «و ما صبرُک الا باللّه». نسبت صبرش از حدث ببرید. چون حق را معاینه کرد، بحق حامل ثقل امتحان حق شد. واگرنه، صبر حدثانی از تصاریف مکریات حدث چیست؟ اگر طوارق عزتش بطرق کند در کون جبال شوامخ بر وی درآید، و زمین از همدیگر بگسلد، و بخار منتشر شود و آسمان با عظمت از صولت آن ذره ذره شود. این حدثان را در هیچ محل بار نیستی. سید صابرانرا ببین که چون ممتحن شد بقتل حمزه، از ضعف بشریت درآورد قهریات غیرت قدم روی بنمود، گفت «لاقتلن سبعین من قریش.» آنگه عتاب بنگر از حضرت قدیم که چون آمد: «لیس لک من الامر شیء.»

جانا! آنک خواب نتواند بست و طبع شهوت از خود نتواند راند و عجز بشریت از خود برنتواند داشت و انسانی با روحانی بدل نتواند کرد و طبع بهیمی نتواند برید، از جناب جان عقل را بنور مزید نتوان داد. نفس اماره را لوامه نتواند کرد، خلق صورت را مبدل نتواند کرد، خواطر شیطانی و ربانی از حومۀ صدر دفع نتوان کرد، امراض و اسقام و موت اجسام و فناء اجرام از خود نواند انداخت. عرض از جوهر جلا نتواند کرد، علل از تصاریف نتواند برد حیل از مکر بنتواند ستد، آیات قدر منسوخ نتواند کرد، آسمان و زمین و چرخ و أفلاک و شموس و أقمار و نجوم و آثار موجود و معدوم نتواند کرد، بعد از شواهد ذرات و صفات قدیم تصرف نتواند کرد. چه پای صبر بلای قدیمی دارد که اگر ذره‌ئی آتش دوزخ در هفت آسمان و زمین اندازد، جمله بسوزد؟ اگر باد را بفرماید، بیک لحظه از عرش تا بثری از شرق وجود بمغرب عدم برد. سبحان اللّه از قدیمی که صبر بشریت راه ببالای او ندارد، و رضای موجودات ذرۀ اثقال امتحان او برنگیرد. نشناخت آنکس او را، که مقابل نماید مر او را بلای او را.

نبینی که مهتر بلاکشان محبت و سید سباحان بحر قهر قدرت- صلوات اللّه علیه- چون خود را از معرض بروز طوارق احجار منجنیق قهر قدیم درگهی که صولت صفت قهر قدم ذاتش بکون از غیرت ربوبیت متجلی شد، خود را بگریزانید؟ گفت «لسنا من الرجال البلاء»، ای کمتر از همه کمها توئی که دروجود وجودش حرکتی داری. نه معاً معاً در توحید کفرست، ای لاشیء این چونست که موجودی جائی که غیرت بر وحدت قدیم است، نه با بقاش چون بقاش وجود تو باز این همه علت نیستی مستحیل است. عجب دارم از علم قدیم که چون کون را معلوم داشت،ارادت قدم باتحاد عالم چون قدرت نمود، رشک قهر تنزیه چنین اقتضا کند که از ازل تا بأبد در قدم قدمش عالم و آدم را ذکر نبودی. توئی زاهد، در عبودیت جز «قد قامت الصلوة» نشنیده‌ئی. کجائی در نفحات قرب جلالش که از غیرت بر وحدتش در آن لحظه هزار بار کون را معدوم کند؟ و تو ندانی اگر عروسان تجلی ذات روی بند صفات بگشایند و سر اسرار ربوبیت ترا بنمایند. لحظه‌ئی هزار بار در خود کافر شوی از بقا بگریزی و فنا را مرید شوی.

ای حیات قدیم آب روی حیات تو ریخته‌ئی، و ای قهر. ذوالجلالی! از ریشۀ پر عنقاء مغرب ازل کون و عدم در‌آویخته‌ئی، اگر دانی «اللّه اللّه است»، تو برخیز از نفس حروف، که سر توحید «قل هو اللّه» است. آنچ گفت که «هرکه شکر کرد متکلف است» چون مشکور ازلی پیش از ایجاد وجود خود را شکر کرد، رنج شکر از شاکران حدثانی برداشت. شکر چیست؟ هرکه پندارد که قدیم را شکر تواند گفت، در غلط است که شکر او بنعت معرفت برو محیط شدن است و این مستحیل است. اگر جمهور خلایق جمع شوند، تا یک لحظه حیات را شکر گویند نتوانند. شکر نیست حدث را در شکر قدیم. اگر هست شکر توفیق است از شاکر قدیم. شکر آن توفیق را شکر چون گویند هر زمان صد هزار شکرست و هر شکری صد هزار شکرست. آنرا حد و حصر نیست، زیرا که مشکور را حد نیست. سید غم خواران شکر را بین، که چون در تجلی قدم غرق بحر نعمت مشاهده شد، خواست که بزبان بی زبانان احدیت بی منتها شکری بگوید. در عین بحر افتاد سر علم قدر را انگشت بر لب تحیر نهاد. گفت «العجز! العجز!» که شکر قدم را راه نیست. مهتر گفت «لاأحصی ثناءً علیک.»

آن توئی که شکر خود را دانی. نشنیده‌ئی که مر زبان سوختۀ «کلّم اللّه موسی» را گفتند که «ما را شکر بگوی»؟ گفت «الهی! شکر تو چون گویم که شکر تو بر من نعمت است؟» آن شکر را شکر واجبست من چون گویم که گفت «الآن شکرتنی»؟ هر که شکر او گفت، دعوی ربوبیت کرد، زیرا که شکر احاطت است در کنه قدمش بنعت معرفت. آنک او را بحقیقت بشناسد، بر قدم غالب شد؛ این مستحیل است. از محل شکر قدمش حدث معزول است. قیام شکر قایم قدیم راست. شیر مردان عشق شکر بجان کنند. شکر جان رهاورد فناء وجود است در عز عزتش. هر که در آتش او عودوار نسوزد کلاه معرفت در منزل عشق ندوزد. از سرای ازل بی مزداند، آنها که خود را در معرض وحدانیت نهادند.

اگر خواهی که عقل و جان تا ابد غلام عشق باشند، دروازۀ پنج حس در بند، تا در گنبد شهرستان «ولقد خلقنا الانسان من سلالةٍ من طینٍ» سفر کنی، تا بهر ولایتی از آیات صغری و کبری صد هزار آسمان قدم از زمین عدم فزون بینی. آنگاه بدانی که در خود نگری و خود را بدانی طاوس وار چون بال شکر بگشائی. چون خواهی که بپری دردریای عجز نگاه کنی از شکر قدیم خجل شوی. اگر ید بیضاء بر سناء صفت خواهی دست نیستی بجیب غیب در کن تا دُرج درّ حکمت و نبوت آری. اگر نه آتش جانت بآب قدر بشورند و اختر معراج ازل مراقبان «هذا ربی» بجویند تو در «من عرفنی فقد عرف الحق» خجل شوی. اگر چشم از عدم بزایند جان آن حدیث از کجا آورد؟ عقل اول خواجۀ ولایت حق است، در ثناء ربوبیت جز عبادت ندارد. بسر شیخ کاینات در راه ازلیات ترتیب کند، تا روزی که حال بر قالب غالب شود. مناجات بی زبانان گوید. در آن خوش حدیث نه چنین زبان و لب بینی. از بهر آسمان ازل نردبان پایه جز از ازل مساز که میزان «واللّه یقبض و یبسط» کشک و پشم «جئنا ببضاعة مُزجاة» برنسنجد.

بچه آلت غلام شاهد ازل خواهی بود که در راه ابد براق بقا نداری؟ چون جانان روی بنماید تو عجز و خاموشی گزین، تا عجز تو از بهر تو سخن گوید. آنک گنگ گشت، قایل ازل «ألستُ» را از بهر او «بلی» گوید. اگر نه، ترا بتو بگذارند و جان بیگانه در آن سرای نگذارند. ای شاکری که شکر تو از شکر معترفان بر عجز داد بستد، بحق شکر تو در شکر تو، که آن بی شکر را شکری بگوی که نه زبان شکر در مشاهده ماند و نه زبان استغفار در معاینه.