قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح أبی بکر الواسطی ۲

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

واسطی در شطح گوید که «بر تو باد که ملاحظۀ حبیب و کلیم نکنی، لیکن در سبیل حق ملاحظه بدست آور.» او را گفتند که «بدیشان صلوات؟» گفت «بریشان صلوات بوقار ده لیکن در دل خویش ایشانرا مقدار منه.»

قال: خواجۀ شطاح در بحر قدس قدس افتاد. عین توحید و وحدت بدید. سر انفراد بشناخت؛ اشارت کرد بر تجرید توحید و تفرید تجرید، بنعت انداختن کون و اسباب و وسایط، زیرا که از شرط توحید آنست که حق را بحق ببیند، نه بغیر. وحدانیت و وحدت را با تفرید حقیقت حقها بگزارند، بترک مساکنت بدون حق. نبینی که حق- سبحانه و تعالی- در بحر تجرید توحید مر مرغ آشیانۀ وحدت را- علیه السلام- در شرط تنزیه و تجرید قدم و افراد ازل از حدث فرمود که «قل اللّه ثم ذرهم». چون در مشهد وحدانیت همه را معزول کرد، اضافت از مضاف بستد. گفت«قل لاأملک لنفسی نفعاً و لاضرّاً»، زیراک موجد الطاف قبل الحوادث مرغان «ألستُ» را چنین اشارت کند بی رسم اسباب، که «و انّ الفضل بید اللّه». قدرت در نبوت بر قدم خاص کرد، و گفت «انّک لا تَهدی من أحببتَ». مهتر را سفیر صفیر قدر کرد، دانه‌ئی از قفص حدث داد، جناح نسبت از قدم ببرید، گفت «و ما محمد الا رسول قد خَلَتْ من قبله الرسل».

چون جمله قطرۀ بحر قدم گشتند و غرقۀ نهر کرم، سالک قدیم قایم بوحدت شد. غیر از میان برداشت، راه از کل بکل برید. خلوت دار قبّۀ چرخ اعظم در منزل «دنی» خبر از سلو حقیقت داد- علیه السلام- گفت «لی مع اللّه وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل». این نگر که مسافران کروبی و رسولان قدسی از جناب قدم چون برانداختند. ندیدی که صدیقه- رضی اللّه عنها- بعد از برائت الهی در قدس او چون برابر شبل بیشۀ صولت برحاء وحی را گفت- علیه السلام- که «بحمد اللّه لا بحمدک»؟ وسیلت را از بین برانداخت. مشرق اشکال ملکوت گفت- علیه السلام- «جعلت الحمد لأهله یا عایشه!» نشنیده‌ئی که چون سعد معاذ در مجلس پیغامبر- علیه السلام- آمد بر حماری نشسته بود؛ سید حکیمان معرفت گفت- علیه السلام- «قوموا لِسیّدکم.» دلق پوش زمرۀ مراقبان ملکوت و محتسب ممالک جبروت ابوحفص عمر از سر شور انبساط و تنزل توحید و اسقاط علل از قدم گفت «سیدنا اللّه». در رؤیت سطوات عظمت وحدانی و بوادی ربوبیت سلطانی و قدم احدیت و فردانیت عزت از ملاحظۀ سید انبیا را- علیه السلام- ترک گرفتند، زیرا که درملاحظۀ قدس حق بودند. عارف چون در رؤیت قدم افتد، از ملاحظۀ اهل عدم بیرون شود، و اگر چه ملک مقرب و نبی مرسل است، زیرا که ملاحظۀ ایشان در مشاهدۀ ازل شرکست در توحید.

نبینی که از آن غربت سرای ازل چون بدروازۀ اجل با جهان مرجع و مراد «انّ الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد» رفت، خاطر میزان اسلام مضطرب شد؟ بموت سید از ذهاب اسلام ترسیدند. صدیق اکبر صاحب غار مهتر بمنبر برآمد. گفت «هر که محمد را می‌پرستید، محمد بدار آخرت رفت. هر که خداوند عالم می‌پرستید، او حی جاوید است، مرگ برو روا نیست.» دل صادقان از آن سخن در پرستش «لم یَزَل» ساکن شد. تو بنگر که در ملاحظۀ حق چون مراعات ملاحظۀ سید بگذاشت. باز سینه‌اش صندوق سر«ماصب اللّه فی صدری الا وصببته فی صدر ابی بکر»، باز آن همه شرف و فضل از صحبت رسول یافته بود. هر موئی صد هزار زبان صلوات گوی بجان آن مهتر بود، لیکن نزد حبیب اکبر حبیب را باز نیافت، و درمقدار قدم مقدار هیچکس ندید. حق حق است، و خلق خلق. مقدار جمله ازوست، و مقدار خلق جمله از مقدار اوست. صدیق مقدار حق بر همه مقدارها قاهر دید. آنگه جمله مقدار در مقدار حق فانی دید. از آن واسطی گفت که «در مقدار حق مقدار کس مبین.»

شنیدم که اعرابی از پیش رئیس متواضعان توحید- علیه السلام- پرسید که «ای مهتر! خداوند را- جل جلاله- بر تو شفیع می‌آورم، تا برای خلق باران بخواهی.» مهتر- علیه السلام- تند گشت، تا بحدی که هر دو گونۀ رویش سرخ گشت. گفت «ویحک! شأن حق از آن بزرگوارترست که او را بشفاعت بکسی برند، که عرش و سماوات تحت استیلاء قهر او» «کأنّه یأطّ کأطِیطِ المِرجَل.» ببین که چون سید اهل مقدار مقدار خویش در مقدار حق فانی کرد. نیز ممکن باشد که این چه گفت که «بر ایشان صلوات ده بوقار لیکن در دل مقدار منه» یعنی چون صلوات بریشان بسیار دادی، صلوات خویش و دعای خویش نزد بزرگواری ایشان مقدار منه، که ایشان بیش از آنند.

حدیث «لاتُلاحِظُ» حقیقت آنست که هر که بقدم متصف شد، و قدیم را در مرآت جان دید، در اتحاد جز خود را در حقیقت نبیند، زیرا که مست چون در حق غرق شد، از آنجا که حق است حق را روا نباشد که بخاطرش گذرد که در توحید جز او کسی هست، زیرا که در محل اتحادست. متحد از حدث متحدست، در جمع است. چون با وسایط است، در تفرقه است. تفرقه در جمع شرکست. قال اللّه جل و علا «ولایشرک بعبادة ربّه أحداً.»