دایگان تجلی چون روح ناتوان را روی بند مشاهده بگشایند، جنیان افعال نقش خویش بآب تحیر بشورند. زلف آن عروس چون مشاطۀ عشق تاب دهد، بند قندیل آفتاب ازل گردد. صورت قهر و لطف سر خال و لب اوست. عالم قبض و بسط روز و شب هجر و وصل اوست. فنا و بقا دارد، خرگاه عقل تماشاگاه دیدۀ شاهد طلب خلوت اتحاد اوست. خاتم سلیمان از نقش بای «بسم اللّه» او نگین دارد. ازین گنبد نگارنده بر چرخ و انجم اگر سایه بر عکس جان و جهان اندازد، در دشت تاتار آهوان مشک بار را کرشمۀ کسی عشق و شوخی حسن آموزد، نور نور قمر پیشانی اوست. آفتاب «هذا ربی» سید ازل قبلۀ عشق اوست، فریشتگان فلک از خامی زهد در عشق او دست بدارند.
این جان نفس «نفختُ فیه» یافته بطراوت. صفاء «خلقتُ بیدی» پرورده، خطاب دوستی از برید «ألستُ» بشنیده، چون در غمگساری توحید بمستقرات اسباب پای باز کند، یا در عین اللّه بعین عین جز عین عین نبیند، اگر بیند خود را بیند در عشق کافرست بر حق مؤمن. اگر همه حق بیند، از عشق معزولست و در خود کافر: آدمی با هزار «ربنا ظلمنا» نوحی با تندی «لاتذر»، یونسی در شکم ماهی حجلۀ معراج یافته، ایوبی که حد قهر «انی مسنی الضر» خورده، ابراهیمی بت بت خانۀ آزر طبیعت شکسته موسیی «ارنی» گوی از پیش ثعبان گریخته عیسیی از خجلت «أأنت قلتَ للناس» در عزت خانۀ «انّی نذرتُ للرحمن صوماً» ساکن شده، «لاأحصی ثناء» گوئی که از بی دلی و دست تنگی «انّه لیغان علی قلبی» در مشاهدۀ «ارِنا الأشیاء کما هی» بتمنای عشق «حُبّبَ الی من دنیاکم ثلاث» گوید، اگر در کاروانگاه قدم خریطۀ عدم گم کند، شاید و اگر در مشهد «سُبحانی» قایل «ألستُ» غیرت را «بلی» «عجز العجز عن درک الادراک ادراک» جواب ندادی.
شاهدی لایزالی! نه در سر توحید «اناالحق» گفتی. نه تخت مرقع گشتی. عشق سر «لیس فی الجنّة غیر اللّه» نهفتی، نه از عکس روی خوبت صخر سلمیان شده. نه از خبر وحدت دجال طبیعت از رنگ «صبغة اللّه» همرنگ عیسی آسمان شده، ای جمله مرکب اکسیر لاهوت! ناسوتیان قبله گم کرده را قائد عشق و محبت شو، که در شهر قدم از نوازدگان عدم توئی. چهرۀ رنگین «ثمّ أنشأناه خلقاً آخر» ساکنان ملکوت را بنمای، تا بجای «لا علم لنا» آدم «فتبارک اللّه أحسن الخالقین» گویند. نه آیینۀ نظر تجلی شدی. از نفس کالبد آدم و عالم فارغ شو که آشفتگان جمال قدم در بحر وحدت جوهر فنا جویند. چون در صحن سفینۀ قلزم ازل نشینند، داستان ترا آیت «بسم اللّه مجراها» خوانند. ای جودی «واستوت علی الجودی» سفینۀ نوح طوفان معرفت را لنگر باش، تا شاه بر روح القدس در صحن مکان عشقت جان از جان جان گیرد. اگر مرکب اصطفائیت ترا بی جانان ملکوت خاک نعل آن حیزوم از حجرۀ حریرۀ ناسوت برگیرند، و در مصاف حیل هفت نقش فرعون و هفت حیلۀ سامری اندازند جمله اشکال خفتگان عالم بهیمی سحر هاروت و کار سامری شوند.
درین شهر بی جای کجائی؟ که مهد استواء قدم منظر نور سر جان تست، و تو جای نداری، اگر بیگانهئی در راه توحید غریباند، تواروو «أناالحق» مخر، که از صحو تا باصطلام صد هزار راه بی راه است، که در آن شبکات قهریات از استدراج مکر توحید گویان مشرکاند. حق حقیقت در حق سوختن است بر روی گلبرگ جان مورچگان «ادنی الریاء»شرک مگذار، تا حذر انبان افک شرک نخوری. ای مبارز وحدت در پناه پردۀ عنکبوت! چکنی؟ نه براق «سبحان الذی أسری» بر آخر فلک با شمس مهر برخورند، تازیانۀ «و هو القاهر» بر قمّۀ سماوات زن، تا از صحن جلال «کل شیء هالک الا وجهه» غبار فناء جهات بر داری. تو آنگه در بحار ازلیات ابد الآبدین سیاحت کنی.