واسطی در شطح گوید که «خوف را ظلمتی است، صاحب آن در تحت آن طلب کار خروج است از آن، چون ضیاء رجا پیدا شد خایف در مواضع راحت آمد.»
قال: ظلمت خوف، غیم تهدید قهرست در دل مرید. پیوسته سر او بزجر او از وصول مشاهدۀ جمال و اُنس بوصال حق محجوب است، زیرا که شرف احوال در ترقی رجاست. حدت خوف طالب خوش دل را مانع است از لذت انبساط. چون حق خواهد که طالب را بمقام وصلت برساند، اغلال خوف از صفاء سر برگیرد، تا بر آن جانب رجا نظر کند عالم آسایش نور اُنس و بسط را. مرد صادق چون در درک خوف است، جُرات دنو ندارد. در احکام ادب مانده است؛ صورت ادب ظلم عالم انبساط است. چون با عالم انبساط رسد، از حجاب عبودیت درنور ربوبیت آمد، آنگه تا بدید بنور حق در حق سفر کند- قال اللّه تعالی «یخرجهم من الظلمات الی النور»- تا از دروازۀ ملکوت آمد در صحن سماء عشق.
از غبار منع خوف اثری ندیدم. از جمال جانم لب اجل خندان دیدم و چشم امل گریان. نخاس ازل انگشت در دندان دیدم، و مادر عدم حیران تبسم صبح صفت مرا گفت «تو در قدم کدام آدمی، که با ملامت «وَعَصی» «ربنا ظلمنا» نگوئی؟ تو کدامی که «ان هی الا فتنتُک» گوئی؟ کی عذر «ارنی» «تُبتُ الیک» نجوئی؟» من گفتم: خوف در مقام مقیمان مقامات «و ما منا الا له مقام معلوم» بگذاشتم، و خود را پایۀ مهد عرش استوا پنداشتم. جان مقدسان خوف از جلال عروس رجاء جانم واله دید که در هر صوامع «قالوا سبحانک لا علم لنا» گریخته بودند. با جام مُل محبت و شاخ گل مودت در مجلس ملکوت رفتم. لشکر هوس خوف دیدم از پیش پیادگان شوق «وأشوقاه الی لقاء اخوانی» گریخته و جمله بدامن جواهر نور روح درآویخته. از پردۀ هدایت نطق بقا برداشتم. از خطۀ ولایت بگذشتم. با خود میگفتم که چون از صفت لشکر خوف و رجا گذشتی با من بگوی که در صورت آدم و خطّۀ عالم توئی. روح معنی چه حرفی که علماء کروبی ترا غلط خوانند که «أتجعل فیها من یفسد فیها»؟ گفتم که در صدر خاموشان «ألا انّ أولیاء اللّه لا خوف علیهم و لاهم یحزنون» امید بسته دلان بیم و امیدم. چون از چمن ازل بپر «لا اله الا اللّه» بطارم ابد پرم، بر شاخ گل «مقعد صدق» این زبور خوانم که «أولئک لهم الامن و هم مهتدون.»