قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح أبی بکر الواسطی ۳

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

واسطی در شطح گوید که «من پُسر ازل و أبدم. چون پُسر ازل و أبدم، بهتر از آنست که پُسر آب و گل باشم.»

قال: نسبت آب و گل از خود ببرید و نسبت با تجرید توحید کرد. گفت «اللّه مرا در ظهور قدم و بقا موحد کرد نه از آدم و عدم از رسم عدم در نور قدم شد.» قدم پیش از عدم دید، بنور قدم بزبان قدم بعدم از عدم در قدم گفت «انا این الأزل و الأبد». ناطق و منطق خود بود نه غیر، زیرا که نبوت او نبوت نور توحید او بود، که از نعوت قدم باز شده بود نه از آب و گل، یعنی اصل من توحید و معرفت است نه روح و جسد. و آب و گل این عالم تلاشی است. از امر آمدند و بأمر هلاک شدند. معرفتم تعریف ازلست و توحید تربیت تفرید فردانیت ابد. و اگر نه من و عالم کیستیم؟ معرفت ازو آمد «واللّه یهدی من یشاء».

چون توحید نطفۀ ارحام مادر قدم بود، لاجرم در مکتوم غیب علم آزال معرفت طفل مهد «ألستُ» آمد. این نکته از فصیح «لا أحصی ثناءً» و مرغ آشیان «دنی» بشنو که در سر توحید افراد معرفت و نور توحید از علل و عالم صورت نشانه کرد. گفت «کنتُ نبیاً و آدم بین الماء و الطین». ندانی که صفاء قدسی سکینۀ روح است و احاطت قدر سایۀ عرش قدم است؟ عقل اول را این سایه نشین از غایت لطف چون مشکات همرنگ مصباح شد، سر عشقش بزبان ازل خود را باتحاد بستود. چون علم توحیدغالب شد، بی حصر زمان خود را در دهر قدم سپیده دم صبح ازل دید، پنداشت که ذره‌ئی از آفتابست. آن قوت عمیا انبساط بود و مباهات اسرار. هر چند که خود را می‌جست، جز معلوم علم ازل نمی‌دید. از خوشی یافت و لطایف انبساط می‌پنداشت که او پیوسته موجود بوده است. چون باز آمد خود را غبار جناح مرغ ازل دید.

نسبت از عدم در فعل تست، از فعل در صفت. نص این شطح در کتاب مجید بنگر که چون حکایت کند قدوس «لم یلد و لم یولد»، از خبر اسرائیل «نحن ابناء اللّه و أحبّاؤه.» در تفسیر گفته‌اند که «نحن ابناءُ رسُل اللّه». و نیز در عرف گویند که «ابن السبیل» و «ابن الدنیا و الآخرة». این اصطلاح معرفان فصاحتست، نه بدان تا او از راه زائیده است ، او پیوسته خود را ملازم مطالعۀ جلال ازل و أبد می‌دید. از آن اهلیت گفت «أنا این الازل«و تو که عیسی از خر شول نشناسی، و خضر از غول، لاجرم در رسم تنصر در ثالث و ثلاث «المسیح ابن اللّه» گوئی. شاهان اتحاد دانند که خودشان ترجمان غیب قدم است. شاه جانشان دروازه بان ازلست عقل اول که فعل خارج از نعوتست مشرق آفتاب ازل دان، تا در طلوع ارباب تجلی قبلۀ «هذا ربی» در تحری «وجّهتُ وجهی» غلط نکنی.

هم ازین شیوۀ خوش دل شطاح گوید که «خداوند- جل اسمه- ارواح را میان جمال و جلال بیافرید. اگر نه بآب و گل باز پوشیدی، کون در ضیاء او بسوختی.»

قال: چون خداوند- جل اسمه- خواست که ارواح را بیافریند از جمال و از جلال بر عدم تجلی کرد. میان این دو تجلی ﺑ«کن فیکون» ارواح را بیافرید. هم بدان دو تجلی ایشانرا تربیت کرد. نور عظمت ازیشان باز گرفت، تا در صفاء جلال رفیق و لطیف وشریف بمانند، و در عظمت محترق نشوند. چون کمال یافت در آن مشاهده، قوتش انس و جمال شد. چون درین عالم آمد، ملاحت و فرح و نشاط را طالب آمد. از آن در اثر گویند که «خلق اللّه الأرواح من الأفراح». چون بدان جمال ملتبس بود، علم او مبهم آمد. جان ارواح و مربی اشباح را گفت- علیه السلام- «قل الروح من امر ربی». چون تربیت بجمال و جلال یافته بود، از حد کیفیت بیرون رفت.