قرآن کریمبه زبان فارسی

أیضاً فی شطح أبی بکر الواسطی ۴

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

هم ازین قبیل گفت که «جلال و جمال بنعت تجلی بقا درج کرد. از میان آن دو نعت ارواح پیدا شد.»

قال: این سخن هم آن سخن است. غرقۀ بحر وحدتست. چون کون ارواح عاشقه خواست، از ارادت قدیم صفات تقاضا کرد. علم قدیم با جلال قدیم و جمال قدیم متبرز شد. ذات بذات پیدا شد، صفات بصفات، و ذات بصفات، و صفات بذات. قدس نعوت در قدس اسما تجلی کرد. فرد بفرد قایم شد. بجمیع تجلی ذات و صفات پیش از کون روح ناطقه را بیافرید. قباء نور قدم درپوشید. تاج بقا بر سر نهاد. در ظل جلال و جمال بنشاند. در یمن یمین احدیت بمشاهده تربیت داد، از آنست که سایۀ طوبی قدم و آفتاب بامداد عدم- علیه السلام- گفت که «الأرواح فی یمین الرحمن».

بعد از خلق روح صورت آدم را بیافرید. چهل هزار سال بدو تجلی کرد. حدیث «خمّرتْ طینة آدم بیده اربعین صباحاً» در حدیث طبیب بیماران عشق ازل بنگر که آن صورت را در سایۀ عرش بپرورد. چون تمام شد گفت «خلقتُ بیدیّ». آنگاه روح را از فلق صبح فعل درو دمید. گفت «و نفختُ فیه من روحی». چون تخصیص این دو اضافت بیافت، متخلق بخلق قدم شد. جهان را بنور او روشن کرد. او را گفت «صورکم فأحسن صُورکم». چون در انسانیت کمال بداد خود را بستود بی حَدَث. گفت «فتبارک اللّه أحسن الخالقین». این سر سید ارواح و اجساد زبدۀ بحر انوار، فارس میادین اسرار- علیه السلام- بزبان متشابهات بنمود، تادر عشق از سر شور محبت در عمیاء معرفت تلبس فعل را گفت «خلق اللّه تعالی آدم علی صورته».

ای خام درای! عارف عاشق را در شوب نصاری و رسم زنادقۀ ثنوی چه خوانی؟ او عالمست که جزو و کل و قدم ارواح کفرست. افراد قدم از حدوث داند واز دفتر «قل هو اللّه» سر تنزیه «لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً أحد» خواند. تو هم پی از کسب غلط ببر. بُومُره را صد بار بهر دانگی واحسنت و زهی بیش صدق اللّه گوئی. نه مرد لاف زدن باشی، نرد صد خاموشان توحید کی نقش قمار سبق و سلم بر عرصۀ کم زنان بری؟ این نه حدیث با لسان مستحیل است، که بحبه‌ئی خون جان صد ساده دل خورند. تو درمصر با چشم نابینا یوسف را چه خری؟ در چشمۀ روشن توئی، مرغ عیسی چکنی؟ در حلقۀ دستان آیینۀ دشمن من جام گیتی نمای چون نمایم، اگر بیرون شوم از خود یکدم، موسی و هزار قارون مفلس. اگر بند شوم در توحید، هزار سامری گریزان «لامساس» لامِس.