هم چنین شطاح از پُر دلی گوید که «همه بتوهم مردند، تا بایزید که او هم بتوهم رفت.»
این سخن مثل سخن شبلی است در حق او. جانا! چون بجناح کلیت در آزال و آباد بپرند و در دهر دهار منقلب شوند و در بحار قدس بسفن صفات سیاحت کنند، هرچه بینند از حدثان جز تلبس و تهریش نبینند. چون از رجاء وصول در درک حیرت بنکره موصوف شوند، دانند که همه از حقیقت قدم معزولاند. از کور عرش مجید آیت «و ما قدروا اللّه» برخوان که غیرت حق درتنزیه جمله را گمراه کرد. این چنین بینند نالندگان زخم «لن ترانی».
از آن شاهِ میدان معرفت چون گوی برگنبد قبّۀ «دنی» انداخت، گفت «لو کان موسی بن عمران حیّاً ما وسعه الا اتباعی.» این نقادان زرکان ازل را در دار الضرب توحید نقش اتحاد خواندن مسلمست، هر دمی که جلوۀ عزت الهی در مرآت ذوالجلالی ایشان متجلی شوند. آنچه دانند «أنا الحق» باشد. و آنچه گویند «سبحانی» شود، ای عشق نکتۀ «آدمُ و مَن دونه تحت لوائی» در سطر «أنا سید ولد آدم» نویسند آن عندلیب ترنم «تبارک اللّه» و آن غواص بحر تنزیه «لا اله الا اللّه» صلوات من الازال الی الآباد بعدد ذرات الکون علی روحه فی جمیع الأوان و الزمان.