نصرابادی در شطح گوید که «صفات ربوبیت بر ما مستولی شد، و صفات عبودیت از ما بینداخت. نسبت اشیا ما را نیست الا حدّ نسبت.»
قال: این سخن سر عین جمع و اتحاد و حقیقت حریتست، یعنی حق کسوت حقیقت در سرما پوشید، نور ما را از نور قدس روشن کرد، در جمال ربوبیت عبودیت خویش را فراموش کردیم، و بنعت حریت از رؤیت حدث بیرون آمدیم. این یک ذره از تجرید توحید سید آوه گران عشق و مراقب سیر صفات شوق چو از اکوان و حدثان بیرون رفت در کمال احدیت و رؤیت قدم عبودیت خود فراموش کرد. نزد بحر عظمت ربوبیت گفت «لاأحصی ثناءً علیک». چون آشفتۀ عشق شد، شاه توحید را از حد طفولیت عبودیت بیرون آورد. بار عبادت با بار «انّا عرضنا الأمانة» بر مطیت برحاء وحی نهادند. گفتند: از ضیق صدر انسانی بیرون آمدی، پایۀ عرش قدم برگیر. «ألم نشرح» و «طه ما أنزلنا» «الذی أنقض ظهرک» سر «فأوحی الی عبده ما أوحی» است، که نسبت آب و گل بآدم دادیم، نسبت تو از حریت دادیم. «ما کان محمد أبا احدٍ من رجالکم.» چون بدین سامان شد، در منزل خطاب خاص بعد از دنو «ما زاغ البصر و ما طغی» حُر کریم را گفتند «و ما کان لبشر أن یکلمه اللّه الا وحیاً.»
معروف بود که صد هزار خطابست بی حروف ح و ف از فلق صبح بشنید حق را عیانا بدید. معلوم شد که جز بصفت حق متصف نبود، تا حق را بدید. حدیث «کنتُ له سمعاً و بصراً و لساناً» یاد دار، تو که در عالم سباع صفتی جز مخائیل دنو نبینی. چون سر از جاه غرور برآری، جز در راه طغیان متردد بانگ غول نباشی، درین راه دم آدم صد هزار باید که بهر عطسه در ولایت قدرت معرفت صد هزار عیسی جان آفریند. آنگه از روح روح دم «و نفخت فیه من روحی» پذیرد. بدیدۀ لاهوت سر قدم بیند. چون از نفس کالبد گوئی، جز آثار شواهد در توحید نبینی. از آنست که عرصۀ سماوات نقش مهرۀ التباس را حروف «هذا ربی» بخوانی.