گویند: ابومزاحم شیرازی ببغداد رفت. در حلقۀ شبلی بنشست. گفت «شیخ! مسئله دارم.» شبلی روی بگردانید گفت «این گران کیست؟» ساعتی فرو گذاشت. دیگربار مسئلهئی پرسید، دیگربار شبلی مکرر کرد که «این گران کیست؟» ابومزاحم گفت سیوم نوبت که «أیّد اللّه الشیخ! درین سؤال مرا هیچ فایده نیست. اما مرا یقین شد که سی سالست تا ابلیس با تو بازی میکند. خواهم که ترا با تو نمایم.» شبلی تند شد. گفت «این را بردارید.» هر چند جهد نمودند او را نتوانستند جنبانید، و خلقی انبوه جمع شدند و برنتوانستند داشت. شبلی از مجلس برخاست ابومزاحم گفت «أیّد اللّه الشیخ! سلطان ظالم، و عوانان او ظالم. ابلیس بر شیخ و مریدان بازی میکند.» بعد از آنک او را بشناخت، عذرها خواست.
قال: جانا! این غیرت حق است بر أنبیاء و أولیا. سر غیرت بروی آن جوانمرد فرو کرده است، تا یکدیگر نبینند و بیکدیگر عاشق نشوند. اگر در یکدیگر افتند، بوسیلت عشق از معشوق ازل باز مانند. ازین جای گفت عروس «ینظرون الیک وهم لایبصرون» «أناغیور، والسعد غیور. واللّه أغیر منا.» منافرۀایشان تعزز بکبریاء حق است نه بصفات انسانی، زیرا که ایشان از علل مقدساند، و ببقای جلال خدای خرم. هر یکی از ایشان در عین کشف جز خود را کسی نبینند. سر «لوکان موسی حیا، ما وسعه الا اتباعی» یاد داد. این پوشیدگان غیب چون برقع «أولیائی تحت قبایی» براندازند، در آیینۀ جمال ولایت نور قدس ربوبیت بنمایند، پردههاء بقائی از مسک صفات بسته، و در مسند غیب باُنس خلیل از زحمت عمران جهان رسته.