حسین روایت کند «از ریح جنوب، از عین میم خازن، از عقاد من، از حُبُک، از جبل بروق، از بحرین بحر الشعاعی، از شأن قلب، گفتند: حق- سبحانه و تعالی- هر شبی نزول کند بآسمان دنیا با أوتاد زمین. سخن گوید دیگر: با بُدلاء. دیگر: با والهان. دیگر: با مجتهدان. نام همه بنویسد. روز جزارا ارواح بارواح، و أنوار بأنوار، پس بخیرات و برکات، زمین پُر کند. آنگاه بعز جلال عظمت غیب محتجب شود.»
قال: ریح جنوب آنست که از اُفق علوی ببحر غیب بگذرد. در هفت آسمان بگردد، آنگه بأبواب بنات النعش بیرون آید. آنگه بشمال عالم درآید، و این صحیح است؛ مثل این در حدیث هست. عین میم خازن- واللّه اعلم- عین مَلَک محیط است، که فیض بخشد بریات را؛ یا بصر مَلَک خازن است که در مُلک تصرف کند بأمر حق یا قلب، یا روح مالک در عالم جسد، یا لب و دندان مصطفی- صلوات اللّه علیه-، یا نقطۀ دایرۀ کون، و این بحال نزدیکترست. عقاد من- واللّه اعلم- که عقدۀ فقار سماوات و ارض است، یا حبُک بحار عطا که بقدرت ممزوج است، و این صحیح است؛ یا عقدۀ ذنب برج عقرب، یا حلقهای ذوایب مالک که خازن نارست یا اکتاف تجفاف اسرافیل یا آکام حضیض قاف. جبل بروق- واللّه اعلم- تلال ارض نور است میان وسط عالم عرش و این صحیح است؛ یا جبال قدس در آسمان چهارم.
بحرین بحر الشعاعی بحر عین شمس است، یا نهر بحر نور، یا فلک اثیر، یا بحر نور که تحت عرش است «و کان عرشه علی الماء.» شأن قدرست و این صحیح است؛ یا روح، یا عقل، یا فعل که تجلی صفاتست در دل. یا بریح جنوب هبوب ریاح شوق خواهد در زمین قلب. عین میم خازن صورت عروس مکاشفه. عقاد من شبکات هموم غیب. جبل بروق قرصۀ شمس محبت. بحرین بحر الشعاعی عقل غیبی است، که بقمیص ربوبیت ملتبس شده است. شأن روح، قلب عالم ملک.
معنی خبر عبارت کند: حق- سبحانه و تعالی- هر سحری بیماران محبت را شفا دهد. علیلان شوق را هر ذرهئی از کون از خود بروحی بیاراید.برکات تجلی در آسمان و زمین منتشر کند. آنگه ستور کبریا بوجه قدم فرو گذارد. خنک آنرا که در مشاهدۀ تجلی حاضر شد. ایمان برین حدیث واجبست، زیرا که طیر و کر قدم عنقاء قاف دیمومیت، لسان ارواح قدرت، صوفی اللّه و حبیب بمشاهدته، سید فُرسان میادین آزال و آباد، محمد مصطفی- صلوات اللّه علیه- گوید «ینزل اللّه فی کل لیلةٍ الی سماء الدنیا.» الخیر.