حسین در شطح گوید که «مناضلت با ابلیس و فرعون کردم، درباب فتوت. ابلیس گفت: اگر سجود کردمی آدم را، اسم فتوت از من بیفتادی. فرعون گفت که ا گر ایمان برسول او بیاوردمی، اسم فتوت من از من بیفتادی. من گفتم که اگر از دعوی خویش رجوع کردمی از بساط فتوت بیفتادمی. ابلیس گفت که من بهترم در آن وقت، که غیر خویش غیر ندید. فرعون گفت«ما علمتُ لکم من الهٍ غیری»، چون نشناخت در قوم خویش ممیزی میان حق و میان خلق. من گفتم: اگر او را نمیشناسند، اثرش بشناسند. من آن اثرم. «أنا الحق»: پیوسته بحق حق بودم. صاحب من واستاد من ابلیس و فرعون است. بآتشش بترسانیدند ابلیس را، از دعوی باز نگشت. فرعون را بدریا غرق کردند و از پی دعوی باز نگشت، و بوسایط مقر نشد، لیکن گفت «آمنتُ انّه لا اله الا الذی آمنت به بنو اسرائیل». و نبینی که اللّه- سبحانه و تعالی- معارضه با جبرئیل کرد در شأن او؟ گفت: چرا دهانش پر رمل کردی؟ و مرا اگر بکشند، یا برآویزند، یا دست و پای ببرند از دعوی خود باز نگردم.»
قال: جانا! حسین منصوردر بحر وحدت افتاد؛ بجمال حق عاشق شد. بوجه قِدم ساکر، سر سر در صمیم سرش مباشر شد. بزبان اسرار مکتوم پیدا کرد آن سرهائی که ظاهر رسم را مخالف بود، برای آنک چون هایم شد، طایر شد. چون طایر شد، غایب شد و چون غایب شد واصل شد. چون واصل شد، حکم عشق بلسان هذیان کشف کرد و چون برو سکر غالب شدی، از سر نیستی کلام چندین رسم هذیان بگفتی که باطنش صحیح بودی، و ظاهرش سقیم. عادت علم غیب آنست که چون ظاهر شود، بمشهد وی عقل ننشیند. ندیدی که موسی- علیه السلام- بصنایع خضر- علیه السلام- چون انکار کرد؟ او را گفت «وکیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا؟» چون توانستی دید شکستن کشتی در دریا و کشتن غلام بی گناه؟ آن فصل ازین شطح حسین غریبتر است.
یکی از کبرا گفت که «ربوبیت را سریست، که اگر ظاهر شود، نبوت باطل شود، و نبوت را سریست که اگر ظاهر شود، علم باطل شود. و علم را سریست که اگر ظاهر شود، احکام باطل شود.» قوام ایمان و استقامت شرع را این اسرار نگاه میدارند. سر ربوبیت آنست که در ازل رفت، که کافر مثل فرعون ایمان نیاورد تا در دوزخ جاوید ماند. اگر سر این قدر ظاهر شدی، عقدت نبوت منفسخ شدی، زیرا که اگر نبی بسرّ قدر مطلع شدی، ابلاغ او را مهیا نشدی. گفتهاند که موسی- علیه السلام- از حق تعالی بخواست تا کار فرعون او را بنماید: آیا مؤمن میشود یا نه؟ حق گفت «مؤمن نشود.» گفت «حکمت ارسال من چیست؟» گفت «قطع حجت را.» قال اللّه تعالی «لئلا یکون للناس علیکم حجّة.» سر نبوت ادراک مراد حق است از خلق. اگر نبی ظاهر کردی، علم برخاستی و حکم نبودی. پس کتمان سر استقامِت دین است.
اما آنچ حسین گفت درین فصل- از وصف ابلیس و فرعون که ایشان برکاری بودند- غرضش نفس خود بود در دعوی. از ایشان رجولیت بپسندید، که چون از دعوی بوعید بازنگشتند؛ اقتدا بشجاعت ایشان کرد، نه بمذهب ایشان. شجاعت جرأتست، و رجولیت مستحسن بی کفر و اگر چه از کافر بود. نبینی که غمگسار بی دلان و رهنمای ساده دلان- علیه السلام- چفگت «ان اللّهُ یحب الشجاعة، ولو بقتل حیّةٍ.» و نیز گفت که «جاهل سخی بخدای نزدیکتر از عالم بخیل.» و گفت «ان هذا الدین لیؤیّد بالرجل الفاجر.» ازین جای گفت که «استاد من ایشانند» یعنی در رجولیت. اینست حکم ظاهر و آنچ علم سر است- که سرم خبر میدهد از غیب غیب- آن غیبی است که اعتقاد من در ظاهر بخلاف آنست.
ابلیس در اولیت افتاد در بحر معرفت. ادراک کرد آنچ ادراک نکرده بود از حقیقت. از حق بحق غره شد. یم توحید او را بساحل تجرید افگند در محضر جمع بماند، بعد از آن که در ظاهر نکره بود.نکره او را خداع کرد بترک وسایط، بگفت که «وسایط در جرید توحید شرکست.» امر برداشت، و در جمع ایمن شد از تفرقه. تفرقه برداشت از اصل بفرع رجوع نکرد. طمأنینت یافت بداعی سر در هواجس او، آنجا که او را خداع کرد، گفتش «از شاهد قدم سوی شاهد عدم مرو.» حقیقت خداع نشناخت که در قدم عدم نیست.ندانست که حقیقت تفرقۀ جمع است، «و ما آدم الا هو.» غلط کرد، و برؤیت وحدت از وحدت باز ماند.
اما فرعون شواهد ربوبیت از نفس او برو پیدا شد. در نفس خود افتاد؛ پنداشت که شواهد حق است بعینه. پس برؤیت ربوبیت از رب محجوب شد، خود را شاهد ربوبیت دید. پنداشت که شاهد مشهود است. مشهود اضافت بشاهد کرد، پس گفت «ما عُلمتُ لکم من الهٍ غیری.»
آنچ وصف کرد حسین از گفتن ابلیس «أنا خیر حینَ لم أرَ غیراً» آنست که در رؤیت زمان افتاد؛ پنداشت که با روح صادر مقدسه از غیب مقدم آنست و بجز او حق کس ندید. در غلط افتاد زیرا که او محجوب بود بخدعت نزد مشتاقان توحید و حجاب حُجُب تفرید و آنچ فرعون را گفت که «در قوم خویش کس نشناخت که میان حق و میان خلق فرق کردی» پیدا کرد که دعوی ربوبیت از جهل قوم خود، و در أنائیت متحقق نبود. چون در رؤیت شواهد استقامت یافت در وقت نزع بوسایط مقر نشد، زیرا که پنداشت که شاهد مشهودست. بجهل از دنیا رفت و حقیقت توحید ندانست.
معارضۀ حق با جبرئیل- از بهر رمل در دهان فرعون- اظهار کرم بود بر عصاة؛ لیکن آنچ در معنی غیب چشم فطنت دید، چنین پیدا شد که فرعون آلت ربوبیت بود و چاشنی از خزان قهر بود. حق بنفس خویش بفعل خویش غیرت برد، زیرا که او مصدر حقیقت شواهد در ربوبیت.
اما قول حسین در گفتن که «اگر او را نمیشناسند، اثرش را بشناسند، من آن اثرم و من حقام که پیوستعه بحق حق بودم»، معترف شد حسین که او اثر حق بود، و عالم جمله اثر حق است. لیکن میان آثار فرق است. عالم موقع تجلی افعال است و آدم موقع تجلی ذات و صفات. قال اللّه تعالی «و نفختُ فیه من روحی.» روح او تجلی اوست «تجلی ربه للجبل». قلب آدم مشرق کرد. نور صفت از روی آدم پیدا شد، و آن اثر روح در هیکل منکشف شد. حق از آدم تجلی کرد بحقیقت اثر، نه برسم حلول، «الحق حق و الخلق خَلق و لابَأسَ» این معنی اشارت کرد. سایس قناطر ازلیات، و شارب بحار ابدیات نکته گوی شطح در عبارات متشابهات- صلوات اللّه علیه و آله- گفت «خلق اللّه آدم علی صورته.» بعضی متصوفه گفتند «الصوفی أثر اللّه فی الأرض.»
و نیز افراد قدم از حدوث کرد، چون گفت که«من بحق حقام» یعنی من بحق قایمام نه بخود. گفتش که «أنا الحق» راست گوید که حق بود، زیرا که موضع شریعت و حقیقت حق بود و محل نظر تجلی بود. قال اللّه تعالی «قل جاء الحق و زهق الباطل.» در تفسیر گفته که حق آنجا پیغامبر بود، بسیار گویند در عرف که «من حقام و مسئلۀ من حق است.» لیکن این اشارت رؤیت تحقیق در توحید است، و وقوع عارف در شهود معروف و غیب او درو. چون تلوین توحید متحقق شد، بزبان او «أناالحق» گوید. چون در تمکین توحید متمکن شود، انوار وحدانیت برو غالب گردد. آنگه در رؤیت حق نقس و کون و غیر باز نبیند، تا أنائیت مدعی شود بی تحقیق ربوبیت، زیرا که حق را دید بنعت التباس. چون بینونیت نیست، ندید الا نفس خویش. حقیقت حق برو غالب شد، محض ربوبیت دعوی کرد. آنجا غیر حق نبود، از حق بحق مشغول شد، بنور توحید قانع شد، زیرا توحیدش کفر آمد و کفرش توحید. چون رسومش مضمحل گشت، محل خلاف آمد. از حق آیینه شد، از آیینه خود را نمود نه حق. از آن کُشته شد. اگر بمحل تحقیق أنائیت شدی چون عیسی از قرام ملکوت بگذشتی و صورت آدم در رسوم قهر مقهور نشدی، زیرا که بنیت بشریت چون سایۀ دیوار شد، بآفتاب حوادث نسخ نگیرد. قال اللّه تعالی «بل أحیاء عند ربهم.»